تیتر خبرها

انقلاب دوم به روایت گروگان ها(۱۴)

گروگان آمریکایی:دانشجویان برای دعاوی خود دلیل قانع‌کننده‌ای داشتند

خبرگزاری فارس: اعتقاد دانشجویان جز این نبود که دولت آمریکا برای براندازی رژیم [امام] خمینی و استقرار مجدد شاه توطئه می‌کرده است.البته به نظر من، آنها برای تصورات خود دلیل قانع‌کننده‌ای هم داشتند. زیرا آمریکا سابقاً یک‌بار در اوایل دهه ۱۹۵۰ حکومت مصدق را در ایران سرنگون کرده بود.

*گروگان «گاری لی» (کارمند خدمات عمومی):

بعد از ظهر روز ۷ نوامبر در اقامتگاه سفیر روی صندلی نشسته بودم و مجله‌ای را که روی پایم قرار داشت مطالعه می‌کردم.
در همان حال که ما را دست بسته رو به دیوار نشانده بودند تا نتوانیم همدیگر را ببینیم، ولی چون دستهایم زیاد سفت به صندلی بسته نشده بود، هر بار که می‌خواستم مجله را ورق بزنم، اگر به خود تکانی می‌دادم این کار انجام می‌شد.
بعد از مدتی دو تن از دانشجویان به سراغم آمدند و بدون مقدمه چشمانم را بستند. آنگاه طنابی که دستهایم را به صندلی بسته بود سفت کردند و سپس پاهایم را نیز به صندلی بستند.
با توجه به اینکه قبلا در دست یکی از آنها تفنگ نیمه اتوماتیکی را دیده بودم، احساس خطر کردم و چون متعاقب آن، مقداری پنبه زیر نوار چشم بندم گذاشتند تا به کلی جلوی دیدم را بگیرند، همراه با سر و صدای خشاب گذاری در تفنگ _ که درست بغل گوشم انجام گرفت _ و باز کردن پنجره کنارم، ناگهان اینطور فکر کردم که خیال دارند همانجا مرا تیرباران کنند و بعد از پنجره بیرون بیاندازند.
در لحظاتی که کشته شدنم را حتمی می‌دانستم و منتظر اصابت گلوله‌ها بودم، به یاد زن و فرزندانم افتادم و با خود گفتم: «معلوم نیست آنها چنین مصیبتی را چطور تحمل خواهند کرد؟». ولی چندی که گذشت، هیچ اتفاقی نیفتاد، و چون دانشجویان هم پس از مدتی چشمانم را باز کردند و بی‌هیچ توضیحی مرا به حال خود گذاشتند و رفتند، متحیر ماندم که واقعا دلیل کارشان چه بود؟ … گرچه به نظر من، اگر آنها قصد داشتند فقط مرا بترسانند بی‌تردید در کارشان موفق شده بودند.

*گروگان «دان هوهمن» (افسر بهداری):

روز سوم در حالی که فریادهای جمعیت تظاهر‌کننده در جلوی سفارتخانه حتی یک لحظه قطع نمی‌شد و شدت سر و صدا دیوارهای اتاق را می‌لرزاند، ایرانیها به سراغم آمدند و پس از بستن چشمانم، مرا که دستهایم نیز بسهت بود از روی صندلی بلند کردند و گفتند: «برویم!» پرسیدم: «کجا برویم؟».
جواب دادند: «بعدا خواهی فهمید.» و آنگاه مرا با خود از ساختمان بیرون بردند.
همان موقع احساس کردم که دارند مرا به سمت در اصلی سفارتخانه می‌برند، ولی نمی‌فهمیدم علت چیست و جلوی در چه می‌خواهند بکنند؟
سرانجام جایی که به نظرم رسید چند قوت بیشتر تا در اصلی فاصله ندارد متوقف شدیم. و در همان حال که جمعیت با صدای رعب‌انگیزی فریاد می‌زد، با خود فکر کردم: «حتما اینها قصد دارند مرا تحویل مردم بدهند تا کارم را تمام کنند. چون اگر دست جمعیت به من برسد تکه تکه‌ام خواهند کرد.» و با تجسم چنین صحنه‌ای وحشت سراپایم را فرا گرفت.
لحظه‌ای از توقفم در مقابل در ورودی نگذشته بود که چشمانم را باز کردند. بلافاصله چشمم به جمعیتی انبوه افتاد که با مشتهای گره کرده شعار می‌دادند و تنی چند نیز دستشان را از میله‌ها به درون آورده، سعی داشتند مرا بگیرند و به طرف خود بکشند.
فاصله‌ام تا در قه قدری کم بود که هر کس به راحتی می‌توانست با چاقو به من ضربه بزند، و چون دو لنگه در اصلی فقط با یک زنجیر قفل شده بود، با فشار جمعیت به آسانی از هم گشوده می‌شد.
خیابان مقابل سفارتخانه از انبوه جمعیت موج می‌زد و تعدادشان به قدری زیاد بود که اصلا نمی‌شد با هیچ یک از تظاهرات گذشته قابل مقایسه‌اش دانست. صدای فریاد مردم هم آنچنان دامنه‌ای داشت که زمین زیر پایم می‌لرزید و گویی که زلزله آمده، همه جا را به ارتعاش در آورده بود.
مشاهده چهره غضب‌آلود مردم برایم تردیدی باقی نمی‌گذاشت که اگر دستشان بیافتم، لحظه‌ای در کشتنم درنگ نخواهند کرد. و با توجه به این وضع در فکر فرو رفتم که: راستی علت خشم و نفرت آنان نسبت به من چیست؟ … به کسی صدمه نزده بودم، تنها به خاطر یک دوره خدمت موقت در ایران به سر می‌بردم، و واقعا هیچ چیز راجع به سیاست کشورشان نمی‌دانستم. آن روز هم بدون آنکه خطایی مرتکب شده باشم، مرا از صندلی باز کرد و به جلوی در ورودی آورده بودند. با این اوصاف، پس علت چیست که مردم این همه نسبت به من خشمگینند و با حالتی پرنفرت مشت گره کرده خود را نشانم می‌دهند؟
چند دقیقه‌ای که گذشت، مرا دوباره به محل اولم برگرداندند، و این در حالی بود که اصلا نمی‌توانستم علت بردنم به مقابل در ورودی و بازگرداندنم را بفهمم. حدس می‌زدم شاید فقط خواسته‌اند مرا بترسانند. ولی بعد به فکرم رسید که احتمالا به خاطر حرفهایم در برابر گروه اعزامی از «شیر و خورشید سرخ» مرا تنبیه کرد‌ه‌اند. علت هرچه بود، نمی‌دانم، و مسلما هم هرگز نخواهم دانست. زیرا آنها هیچگاه درباره کارهایشان توضیحی به ما نمی‌دادند. ولی حداقل در این باره هیچ تردیدی ندارم که وقت بازگشت از جلوی در سفارتخانه به ساختمان محل اقامتم، از وحشت ناشی از مشاهده تظاهرات مردم به شدت می‌لرزیدم.

*گروگان «سروان پال نیدهام» (افسر تدارکات نیروی هوایی):

پس از آنکه مرا به اتفاق سروان «نیل رابینسون» به اتاقی در یکی از ساختمان‌های مسکونی سفارتخانه‌ بردند، تصمیم گرفتم وقتم را به نرمش کردن بگذرانم، و برای ین کار نیز علی‌رغم بسته بودن دستهایم هر بار می‌توانستم تا ۵۰ مرتبه شنا بروم.
ضمن نرمش هم اغلب خیره به چشم نگهبانم می‌نگریستم تا زور بازوی خود را نشانش بدهم و به او بفهمانم که اگر آزاد باشم خیلی راحت می‌توانم او را بکشم‌(!)

*گروگان «بیل بلک» (مامور مخابرات):

یکی از گرفتاری‌های من حساسیت فوق‌العاده‌ام نسبت به گزش حشرات است. تا جایی که اگر حشره‌ای مرا نیش بزند و بلافاصله تحت درمان قرار نگیرم، واقعا خطر مرگ تهدیدم می‌کند.
شب ۷ نوامبر چنین اتفاقی برایم افتاد و بر اثر نیش مورچه قرمز به وضعیتی دچار شدم که اگر «دان هوهمن» به دادم نمی‌رسید، حتما مرده بودم.
در آن موقع که تعدادی از ما دست بسته روی صندلی نشسته بودیم و به هیچ عنوان حق صحبت با یکدیگر نداشتیم، ابتدا نفهمیدم که مورچه‌ای مرا گزیده است. ولی ناگهان متوجه شدم محل گزیدگی ورم کرده و گلویم چنا ملتهب شده که نزدیک است راه نفسم بند بیاید.
از این جریان دو دقیقه بیشتر نگذشته بود که احساس کردم دیگر قادر به تنفس نیستم و همانجا روی صندلی از حال رفتم.

*گروگان «گروهبان ویلیام کوارلز» (تفنگدار دریایی):

ناگهان دیدم «بیل بلک» همانجا که نشسته بود غش کرد و از حال رفت. ایرانیها با مشاهده وضع او دستپاچه شدند و در حالی که نمی‌دانستند چه باید بکنند، به زبان فارسی شروع به نجوا با یکدیگر کردند. البته آنها واقعا تشخیص نمی‌دادند که «بلک» مرده، یا خودش را به مردن زده، و یا خوابش برده؟… ولی به هر حال چون به هیچوجه نمی‌خواستند حتی یکی از گروگانها بمیرد، لذا فوق‌العاده هراسان شده بودند.
آنها ابتدا یکی از بین خودشان را _ که از قرار، دانشجوی پزشکی بود_ صدا زدند تا بگوید چه اتفاقی افتاده. ولی چون این دانشجو نتوانست علت غش کردن «بیل» را تشخیص دهد، «دان هوهمن» (افسر بهداری سفارتخانه) که در میان ما بود، او را راهنمایی کرد که برای نجات «بیل» چه آمپولی لازم است و از کجا باید آن را پیدا کند.

*گروگان«دان هوهمن» (افسر بهداری):

«بیل» ناگهان دچار چنان التهابی در حنجره‌اش شد که دیگر نمی‌توانست به طور طبیعی نفس بکشد، وضعیت تنفس او که خیلی به زحمت انجام می‌گرفت، نشان می‌داد به حال خفقان افتاده است و من که خیلی ترسیده بودم، خطاب به ایرانیها فریاد زدم: «اگر هرچه زودتر کاری نکنید او می‌میرد. باور کنید راست می‌گویم! او دارد می‌میرد….».

*گروگان«بیل بلک» (مامور مخابرات):

به حال نیمه اغماء افتاده بودم که شنیدم «دان هوهمن» فریاد می‌زند و به ایرانیها می‌گوید: باید فورا یک آمپول «ادرنالین» به من تزریق شود.
«دان» که دکتر سفارتخانه بود و از حال من دقیقا اطلاع داشت، پس از گفتن این حرف از جایش برخاست و در حالی به طرف در اتاق رفت تا آمپول موردنظر را از انبارداری سفارتخانه برایم بیاورد، که با این عمل در معرض خطر تیراندازی نگهبانان قرار گرفته بود.

*گروگان«دان هوهمن» (افسر بهداری):

چون پزشک بودم و وجدانم اجازه نمی‌داد با بی‌تفاوتی شاهد از دست رفتن انسانی باشم، به سرعت از جا برخاستم و در حالی که دو تن از ایرانیها همراهیم می‌کردند، از اتاق خارج شدم تا داروی مورد نیاز برای نجات «بیل» را از داروخانه بیاورم.
نگهبانی که در راهرو ایستاده بود، بلافاصله که مرا دید تفنگش را به طرفم نشانه رفت. ولی چون یکی از ایرانیهایی که پشت سرم می‌آمد جریان را برایش روشن کرد، دیگر مانعم نشد و اجازه داد به حرکتم ادامه دهم.
از درمانگاه سفارتخانه چند آمپول ادرنالین، یک کپسول اکسیژن، و یک وسیله تحریم قلب برداشتم (تا چنانچه قلب بیل از کار افتاد بتوانم کاری برایش انجام دهم). و پس از بازگشت به اتاق نیز بلافاصله که آمپول ادرنالین را به «بیل» تزریق کردم، حالت خفقانش برطرف شد و توانست راحت‌تر تنفس کند.
موقعی که «بیل» دچار خفقان بود و خیلی به زحمت نفس می‌کشید، بیشتر از این مسئله وحشت داشتم که اگر آمپول ادرنالین موثر واقع نشود، هیچ راه دیگری برای نجات او جز «تراکئوتومی» (سوراخ کردن قسمت فوقانی نای) باقی نمی‌ماند، و آن هم عملی بود که در ان شرایط و روی کف اتاق اصلا آمادگی انجامش را نداشتم.
ولی خوشبختانه اثر ادرنالین‌_ که از مهمترین وسایل دفاعی در حملات آلرژیک محسوب می‌شود _ خیلی سریع ظاهر شد و «بیل» توانست با بازگشت به حال اول دوباره به صورت طبیعی نفس بکشد. ولی چون هنوز خطر کاملا رفع نشده بود، ایرانیها آن شب دستهایم را نبستند و اجازه دادند در کنار «بیل» بنشینم تا دایم حالش را زیرنظر داشته باشم.
در طول شب مرتب فشار خون و نبض «بیل» را می‌گرفتم و مواظب بودم که تنفسش از وضع طبیعی خارج نشود. ابتدا فشار خون او نامنظم و نبضش بی‌ثبات بود، ولی خوشبختانه به مرو همه چیزش متعادل شد و رو به سلامت کامل رفت.

*گروگان«بیل بلک» (مامور مخابرات):

بعد از آنکه «دان هوهمن» آمپولی به من تزریق کرد، تا مدتی همچنان در حال اغما بودم تا دوباره توانستم هوش و حواسم را باز یابم. ولی با وجود این احساس می‌کرد که کاملا کور شده‌ام و چشمانم هیچ جا را نمی‌بیند.
یکی از ایرانیها پیشنهاد کرد که: اگر مایل هستم می‌توانم در بیمارستان بستری شوم. ولی من از قبول پیشنهادش به این دلل سر باز زدم که فکر می‌کردم: اگر راهی بیمارستان شوم و در غیابم قوای آمریکایی برای نجاتمان به سفارتخانه حمله کنند، چون قادر نیستند به سراغم در بیمارستان بیایند، در نتیجه همگی را نجات خواهند داد و من تنها می‌مانم… با این فکر بود که به خود گفتم: «نه! بهتر است به جای رفتن به بیمارستان، همین جا بمانم و همراه دوستانم باشم، تا به اتفاق آنها نجات پیدا کنم.»

**۶_ ماموریت «کلارک _ میلر»

با استعفای مهدی بازرگان از نخست‌وزیری در روز ۶ نوامبر ۱۹۷۹ (۱۵ آبان ۱۳۵۸)، کلیه اعضای کابینه او نیز مستعفی شدند. و به این ترتیب چون دولت موقت اصولا موجودیت خود را از دست داد، آیت‌الله خمینی شورای انقلاب را مامور کرد تا وظایف و مسئولیت‌های دولت را نیز به عهده گیرد.
شورای انقلاب که از ۱۵ عضو تشکیل می‌شد، گرچه در طول ۹ ماهه استقرار دولت موقت با آن همکاری داشت، ولی چون روحانیون و افراد رادیکال در شورای انقلاب حایز اکثریت بودند، لذا در اغلب موارد با سیاست‌های دولت موقت همگامی نشان نمی‌دادند، و آیت‌الله خمینی نیز در امور حکومتی همواره اعضای شورای انقلاب را مورد مشورت قرار می‌داد.
بعد از استعفای دولت موقت، چون پرزیدنت کارتر احساس کرد که باید در اسرع وقت تماسهایی را با شورای انقلاب برقرار سازد، به همین جهت «رمزی کلارک» را با پیامی به عنوان نماینده ویژه خود به تهران فرستاد تا با شورای انقلاب بر سر مسئله اشغال سفارت آمریکا گفتگو کند.
علت برگزیدن رمزی کلارک از سوی پرزیدنت کارتر، یکی این بود که او به مخالفت و انتقاد از سیاست آمریکا در حمایت از شاه شهرت داشت. و دیگر اینکه: کلارک در اوایل سال ۱۹۷۹ با ایت‌الله خمینی در پاریس ملاقات و مصاحبه کرده بود.
رمزی کلارک را در این ماموریت شخص دیگری به نام «ویلیام میلر» همراهی می‌کرد، که در کنگره آمریکا ریاست کارمندان کمیته اطلاعاتی سنا را به عهده داشت و زبان فارسی را نیز به خوبی می‌دانست.
این دو نفر به نمایندگی از طرف حکومت آمریکا مامور بودند تا در ایران با مقامات مسئول گفتگو کنند، و انتظار می‌رفت که در مذاکرات خود موفق شوند چارچوبی جهت توافق با شورای انقلاب برای رهایی گروگانها و حل مسئله اشغال سفارت آمریکا، بیابند.
به همین جهت نیز کلارک و میلر با یک جت بوئینگ ۷۰۷ نیروی هوایی ایالات متحده از واشنگتن راهی تهران شدند، و امید داشتند با همان هواپیما پس از موفقیت در اجرای ماموریتشان، تمام گروگانها را به آمریکا باز گردانند.

*گروگام«ویکتور تام‌ست» (عضو ارشد سیاسی):

وقتی دولت بازرگان استعفا داد، این مسئله آنقدرها هم مهم به نظرم نیامد که تصور کنم واقعا هرگونه فرصتی را برای یافتن راه‌حل مسئله اشغال سفارتخانه از دست داده‌ایم.
ما اصولا به نقش دولت موقت در خاتمه دادن به ماجرای اشغال چندان بها نمی‌دادیم. و چون از قبل می‌دانستیم که در این جریان باید روی شورای انقلاب به مراتب بیش از دولت موقت حساب کرد، به همین جهت نیز از وزارت خارجه ایران با آیت‌الله بهشتی _ که در شورای انقلاب نقش کلیدی داشت _ تماس گرفته بودیم تا از او برای حل مشکل خود کمک بخواهیم.
روز دوم اقامتمان در وزارت خارجه ایران، کوشش اصلی من و «بروس لینگن» در این راه صرف شد که زمینه را برای سفر کلارک و میلر به ایران هموار کنیم. و البته غیر از گفتگوهای من با اعضای وزارت خارجه در این باب، بروس لینگن نیز پس از یک مکالمه تلفنی با آیت‌الله بهشتی چنین استنباط کرد که: اگر کلارک و میلر به ایران بیایند، بهشتی برای ملاقات با آنها آمادگی دارد.
ولی زمانی که کلارک و میلر در سر راه خود به تهران در ترکیه فرود آمدند، ناگهان صدای (امام) خمینی از امواج رادیو پخش شد که می‌گفت: هیچ کس حق ندارد با این دو نفر مذاکره کند.
به محض شنیدن این سخنان دریافتم که: آنچه تا به حال طراحی کرده بودیم شکلی کاملا دگرگون یافته، و بعد از اعلام نظر (امام) خمینی راجع به سفر کلارک و میلر، دیگر به هیچوجه نمی‌توان به ارگانهایی امید بست که سابق بر آن انتظار می‌رفت درباره مسئله ما قدرت تصمیم‌گیری داشته باشند.
اوضاع به قدری مایوس کننده شده بود، که فکر می‌‌کردم: «چون (امام) خمینی گفته هیچ کس حق ندارد با کلارک و ملر مذاکره کند، پس اصلا این مسئله منتفی است که ما قبلا چه زمینه‌هایی را برای ملاقات و گفتگو با آن دو هموار کرده بودیم. و اگر هم بنا باشد مذاکراتی انجام شود، چون روندی بسیار کند و طولانی و مشکل خواهد داشت، به هر حال ما سه نفر _ که در وزارت خارجه هستیم _ مسلما دیگر نمی‌توانیم نقشی چندان کارساز در اجرای چنین مذاکراتی ایفا کنیم….».
چون احساسمان این بود که ناچاریم مدتی دیگر انتظار بکشیم تا شاید روزنه جدیدی پیدا شود، تصمیم گرفتیم فعلا با استفاده از فرصت موجود، تا زمانی که امکان تماس تلفنی با خانواده‌هایمان در آمریکا فراهم است، با آنها گفتگویی داشته باشیم.
هیچ فراموش نمی‌کنم که در مکالمه با همسرم به او گفتم: «احتمالا ما تا مدتی در تهران خواهیم بود»، و پیش‌بینی می‌کردم که این ماجرا یکی دو ماه دیگر و حداکثر تا آغاز سال ۱۹۸۰ (۱۱ دی ۱۳۵۸) بیشتر دوام نخواهد داشت. ولی هرگز در آن زمان نمی‌توانستم حدس بزنم که طول مدت گروگانگیری حتی از یک سال هم فراتر خواهد رفت.

**۷_ اوضاع داخل سفارتخانه از ۸ تا ۱۰ نوامبر ۱۹۷۹ (۱۷ تا ۱۹ آبان ۱۳۵۸)

*گروگان«بیل بلک» (مامور مخابرات):

مرا به اتفاق «دان هوهمن» به مدت ۵ روز در یکی از اتاقهای خواب ساختمان مسکونی زرد‌رنگ سفارتخانه نگهداشتند. در طول این مدت گرچه همیشه دستهایمان بسته بود، ولی چون به جای طناب نایلونی، پارچه ملحفه برای بستن دستهایمان مورد استفاده قرار می‌گرفت، تحملش برایمان آسانتر بود. به خصوص که دستهایمان را زیاد هم محکم نمی‌بستند، و این کار البته سبب حیرتم نیز می‌شد که واقعا به چه علت دانشجویان دلشان را به شل بستن دستهایمان خوش کرده‌اند؟
ضمن آنکه سر و صدای ناشی از تظاهرات مردم در مقابل سفارتخانه شبانه‌روز ادامه داشت، ولی «سید» هیچگاه وظیفه خود را در آموزش من و آگاه کردنم به مسایل مذهبی از یاد نمی‌برد. او اغلب مدتهای مدید کنارم می‌نشست و پشت سر م آنقدر برایم حرف می‌زد که گاه از شنیدن سخنانش احساس کسالت می‌کردم.
«سید» در خلال صحبت‌هایش یک بار برایم قصه «هاجر» را گفت که کنیزی سیاه و مادر «اسماعیل» بود و سنگی در مکه منسوب به او وجود دارد.
پس از آن هم به مسئله سیاه‌پوستان آمریکا پرداخت و گفت: «ما قصد داریم تمام سیاه‌پوستان آمریکا را آزاد کنیم، و مطمئن باشید که همه آنها روزی به صورت علاقه‌مندان (امام) خمینی در خواهند آمد.»
گفتارش به قدری صادقانه بود که نشان می‌داد واقعا به حرف‌های خود اعتقاد دارد. و چون بعضی دیگر از دانشجویان هم بودند که افکارشان به «سید» شباهت داشت، روی هم رفته نمی‌شد آنها را افراد چندان مطلعی به حساب آورد(!). زیرا این مسئله جزء باورهایشان در آمده بود که: سیاهپوستان آمریکایی آماده برای قیام هستند. و تاسف من هم بیشتر از این بود که می‌دیدم دانشجویان ایرانی آنچه را به عنوان تبلیغات می‌گویند، خودشان هم باور کرد‌ه‌اند.

*گروگان«گروهبان پال لوئیس» (تفنگدار دریایی):

به نظر من وظایف دانشجویان بسته به رشته تحصیلی آنها تقسیم‌بندی می شد. برای اینکه حفاظت از من طی چند روز اول صرفا به عهده دانشجویان پزشکی قرار داشت. و از میان آنها نیز سرپرستشان «علی» را به یاد می‌آورم که هم‌ جوانی مهربان بود، و هم برخلاف بقیه خیلی به وضع ظاهر و رخت و لباس خود اهمیت می‌داد. او که همواره ریشش کوتاه و موهای سرش مرتب و شانه کرده بود، هر وقت فرصت می‌یافت لباسش را هم عوض می‌کرد. در حالی که بقیه اصلا به سر و وضع خود نمی‌رسیدند و گاه می‌شد روزهای متوالی فقط یک لباس را می‌پوشیدند.
«علی» که در مقایسه با دیگران رفتاری ملایمتر نیز داشت، همیشه شبها قبل از خواب دستهایمان را باز می‌کرد تا آسوده‌تر بخوابیم. ولی به نظرم می‌رسید او این کار را سر خود انجام می‌دهد، زیرا هر زمان متوجه می‌شد دانشجوی دیگری قصد دارد به سراغمان بیاید، دوباره دستهایمان را می‌بست.
«علی» از معدود دانشجویانی به شمار می‌آمد که صحبت با او به خاطر وسعت معلوماتش خیلی آموزنده بود. اغلب موقعی که مسئله‌ای وجود نداشت و کسی در حول و حوش ما دیده نمی‌شد، او به اتفاق جوان قدبلند دیگری کنارمان می‌نشست و با هم صحبت می کردیم. ولی البته برای آنکه بین ما برخورد لفظی پیش نیاید، تا حد امکان می‌کوشیدم تا اصولا موضوع بحث را از مسایل مربوط به برخورد ایران و آمریکا دور نگه دارم و بیشتر راجع به تجربیاتشان در دوره انقلاب گفتگو کنم. چون بخصوص هر دو نفرشان آنچنان از یادآوری صحنه‌های انقلاب احساس غرور و افتخار می‌کردند که گویی قهرمانان فوتبال در مورد پیروزی‌های تیم خود داد سخن می دهند.
«علی» و دوستش موقعی که از دوران انقلاب حرف می‌زدند چشمانشان برق می‌زد، و نشان می‌دادند که جدا اعتقاد دارند ایران بعد از انقلاب به جاده پیشرفت و ترقی خواهد افتاد. تصورشان هم این بود که بعد از رهایی از رژیم شاه، کشورشان به صورت یک دموکراسی تحت حاکمیت خدا در خواهد آمد.
گاهی که بحث به مسایلی از قبیل: اوضاع انتخابات، رشد اقتصادی، خودکفایی، و عدم وابستگی کشیده می‌شد، وجود افکار سازنده در هنشان کاملا محسوس بود. ولی در عین حال این واقعیت را هم می‌بایست پذیرفت که هیچکدامشان توانایی مشاهده بسیاری از اعمال ناروای دوران انقلاب را نداشتند.

*گروگان «بیل بلک» (مامور مخابرات):

روزهای اول گروهی از دانشجویان پزشکی امر نگهداری از ما را به عهده داشتند. ولی بعد درست مثل اینکه وظایف آنها بسته به رشته تحصیلشان تقسیم‌بندی می‌شود، دانشجویان رشته‌های مهندسی به نگهداری از ما پرداختند. سپس گروهی دیگر آمدند که به نظر دانشجو نمی‌آمدند و ظاهرا متشکل از افراد شبه نظامی بودند. چون بعضی‌هایشان اصولا در سنین بالاتر از حد دانشجویی قرار داشتند، و حتی یکی از آنها سرش کاملا طاس بود.
موقعی که دانشجویان پزشکی ما را ترک کردند، خیلی از این بابت دلتنگ شدم. چون اکثر آنها بر دیگران برتری داشتند و به طور کلی نیز رفتارشان بسیار نرم و با ملاطفت بود.
به یاد می‌آورم که یکی از دانشجویان پزشکی علی‌رغم ظاهر فقیرانه و لباس کهنه و رنگ و رو رفته‌اش _ که گویی از سه چهار نسل پیش به ارث برده _ شخصیتی برازنده داشت و معاشرت با او برایمان خیلی لذت‌بخش بود.

*گروگان«جان گریوز» (کارمند روابط عمومی):

با یکی از دانشجویان پزشکی که «علی» نام داشت چندین بار راجع به مسایل مختلف به گفتگو نشستم. او ضمن صحبت‌هایش علل مخالفت دانشجویان با شاه را برایم تشریح کرد و راجع به دلیل حمله به سفارت آمریکا گفت: «انقلاب داشت رو به ضعف می‌گذاشت. دولت بازرگان چون برای کنار نهادن معیارهای گذشته و قطع ریشه‌های رژیم شاه توانایی کافی نداشت، همه نگران بودن که مبادات بار دیگر وضع ایران به حال سابق برگردد و کشور دوباره تحت سلطه غرب در آید. د ر چنین شرایطی لازم می‌آمد اقدامی صورت گیرد که انقلاب را جلا دهد تا دوباره مردم به شور و هیجان در آیند و تب انقلاب شدت بگیرد.»
آنطور که من از صحبت‌های دانشجویان دستگیرم شد، در اوایل پاییز ۱۹۷۹ (۱۳۵۸) قرار بود برنامه‌ای به اجرا در آید که طی آن مردم فقیر به منازل اعیان و هتل‌های خالی شمال شهر هجوم بیاورند و با اسکان در این نقاط از زندگی در دخمه‌ها نجات یابند. زیرا بسیاری از افراد ثروتمند _ که با رژیم شاه وابستگی داشتند و اصطلاحا «طاغوتی» نامیده می‌شدند _ به خاطر احساس خطر از انقلاب، کشور را ترک کرده بودند و کسی در منازلشان به سر نمی‌برد.
ولی بعدا که ماجرای اجازه ورود به شاه برای سفر به آمریکا پیش آمد، دانشجویان بلافاصله دریافتند که فرصت طلایی به دست آمده، و اگر از این واقعه استفاده کنند به خوبی می‌توانند مردم را به هیجان آورند و به آتش انقلاب دامن بزنند.
بنا به اظهار خود دانشجویان، آنها در این جریان اصلا برای مسئله رفتن شاه به آمریکا یا بازگرداندن اهمیتی قایل نبودند و «علی» هم چند بار خودش به من گفت که «ما اصولا شاه را یک مسئله تمام شده می‌دانیم.»
واقعیت این بود که دانشجویان به طور کلی هیچ نگرانی از بابت شاه به دل راه نمی‌دادند. ولی در عین حال معترف بودند که برخلاف آنچه می‌پنداشتند، جریان اشغال سفارت آمریکا روند دیگری یافت و شکلی به خود گرفت که اصلا تصورش را به ذهن راه نمی‌دادند. زیرا آنها در بدو امر فکر می‌کردند اشغال سفارتخانه را دو سه روزی بیشتر ادامه نمی‌دهند. و بعد با برانگیختن شور و هیجان مردم می‌توانند شعارها و تظاهرات را پیگیری کنند.
ولی درست برعکس این پیش‌بینی، مردم به قدری جدی وارد صحنه شدند که دانشجویان را ناخواسته وادار کردند تا علی‌رغم هدف اولیه خود کماکان به راهی که در آن قدم نهاده بودند ادامه دهند.
مشاهده جمعیتی که از اقدام دانشجویان پشتیبانی می‌کردند برایم میسر نبود، ولی دامنه فریادهایشان چنان وسعتی داشت که گویی صدها هزار نفر در آن واحد یکصدا شعار «مرگ بر شاه» می‌دهند.
بعد از مدتی چون «علی» را دیگر ندیدم، حدس زدم که او ترجیح داده آنجا را ترک کند و به کار در بیمارستان یا جایی دیگر بپردازد. پس از او هم بسیاری از دانشجویان پزشکی از سفارتخانه رفتند، و به جای آنها اختیار ما به دست دانشجویانی افتاد که متعصب‌تر از «علی» و دوستانش بودند.

*گروگان«گروهبان راکی سیک من» ( تفنگدار دریایی):

عده‌ای از دانشجویان با ما خیلی خوب رفتار می‌کردند. ولی در عین حال عده‌ای از آنها هم بودند که ما را با نظر خصمانه می‌نگریستند.
علت عمده ناراحتی آنها نیز به واقعه «جمعه سیاه» باز می‌گشت، که طی آن عده زیادی از دانشجویان و مردم تظاهر کننده در خیابان کشته شدند. ولی متعاقب چنین حادثه‌ای پرزیدنت کارتر در یک نطق تلویزیونی اقدامات شاه را ستود و اعلام کرد که:ایالات متحده آمریکا به حمایت از شاه ادامه می‌دهد.
کشته‌شدگان روز «جمعه سیاه» دوستان و برادران و خواهران همان دانشجویانی را تشکیل می‌دادند که ما را در سفارتخانه به گروگان درآورده بودند و از کارتر به خاطر حمایتش از شاه احساس انزجار می‌کردند.
آنها ما را نیز شریک جرم سیاستهای پرزیدنت کارتر به حساب می‌آوردند.و به طور کلی با مقصر دانستن ه مه آمریکاییها، تصور می‌کردند هر چه برای دوستان و اقوامشان اتفقا افتاده باید بر سر ما تلافی کنند. زیرا معتقد بودند که از طریق ما می‌توانند به پرزیدنت کارتر و آمریکا ضربه وارد سازند.

*گروگان«جان گریوز» ( کارمند روابط عمومی):

در اوایل کار چون دانشجویان نمی‌دانستند شغلم چیست،‌به آنها گفتم: معلم زبان انگلیسی هستم و در جریان یک برنامه مبادله فرهنگی به ایران آمده‌ام. ولی روز چهارم که دانشجویان توانستند به لیست کارکنان سفارتخانه دست پیدا کنند، به راحتی نام مرا که در ردیف دوم لیست نوشته شده بود یافتند و به شغلم پی بردند.آنها همچنین در جریان جستجوهای خود به یک کتاب مسخره هم برخوردند که چند سال قبل در آلمان شرقی چاپ شده بود، و در آن نام عوامل «سیا» و از جمله عکس من هم وجود داشت.
شب خوابیده بودم که ناگهان گروهی از دانشجویان مسلح به سر وقتم آمدند و مرا از خواب بیدار کردند.یکی از آنها با نگاهی غضب آلود – که هرگز نظیرش را ندیده بودم- به من گفت:«بلند شو بایست!». دیگری که لیست کارکنان سفارتخانه را به دست داشت، انگشتش را روی سینه‌ام گذارد و با اشاره به لیست گفت:« از قرار، تو به جای اینکه معلم باشی ارباب بزرگ هستی!».
سپس نفر بعدی همان کتاب مسخره را باز کرد و عکسم را نشان داد. ولی هر چه گفتم: این من نیستم و خواستم به آنها بقبولانم که اشتباهی گرفته‌اند،‌ به حرفم گوش ندادند. بعد از آن هم مرا از ساختمان خارج کردند و به محوطه سفارتخانه آوردند.
هوا خیلی سرد بود و ارتعاش ناشی از فریاد ج معیت مقابل سفارتخانه مرا به لرزه می‌انداختو در حالی که با خود فکر می‌کردم:« همین الان است که تیربارانم کنند» دانشجویان مرا گرفتند و درون یک اتومبیل استیشن نشاندند. بعد از هم سفارتخانه بیرونم بردند و تا سه هفته تمام مرا جدا از بقیه گروگانها در جایی دیگر نگهداشتند.

*گروگان«گاری لی» ( کارمند خدمات عمومی):‌

موقعی که در اقامتگاه سفیر با دست بسته روی صندلی نشسته بودم،‌اه به فکر آن ۵ نفر می‌افتادم که با ما از کنسولگری بیرون آمدند ولی گرفتار نشدند.
چون نمی‌دانستم آنها کجا رفته‌اند، اصلا نمی‌توانستم مسائلی را که برایشان پیش آمده بود در ذهنم مجسم کنم. ولی فقط امیدوار بودم یا در جایی مخفی شده، و یا اصولا توانسته باشند از ایران فرار کنند.

**۸- پنهان شدگان:

*از ۶ تا ۱۰ نوامبر ۱۹۷۹ ( ۱۵ تا ۱۹ آبان ۱۳۵۸)

اخبار منتشره بعد از جریان اشغال سفارت آمریکا هیچگاه آمار دقیق تعداد گروگانها را مشخص نمی‌کرد، و در این مورد با بررسی گزارشهای مختلف فقط می‌شد حدس زد که عده‌ای بین ۴۵ تا ۷۵ نفر در سفارت آمریکا به گروگان ایرانیها درآمده‌اند.( البته بعدا مشخص شد که تعداد دقیق گروگانها ۶۳ نفر بوده و با احتساب ۳ نفری همن که در وزارت خارجه ایران اقامت داشتند، فی‌الواقع آمار گروگانهای آمریکایی در روزهای اول تصرف سفارتخانه به ۶۶ نفر می‌رسید).
وزارت خارجه آمریکا آمارهای منتشره توسط رسانه‌های گوناگون را نه تایید می‌کرد، نه تکذیب. حکومت کارتر نیز علی‌رغم فشار روز‌افزون مطبوعات برای انتشار آمار دقیق کارمندان سفارتخانه در مواقع اشغال، همواره از اینکه طفره می‌رفت.چرا که می‌دانست اگر تعداد و اسامی کارمندان سفارتخانه مشخص شود، شبه نظامیان اشغالگر فورا به غیبت ۶ نفر از آنان پی می‌برند و درصدد یافتنشان بر می‌آیند. به همین جهت نیز مقامات واشینگتن جریان مخفی شدن ۶ کارمند سفارت آمریکا را همواره به عنوان یک مساله فوق سری تلقی می‌کردند.
عصر روز ۵ نوامبر هر ۵ آمریکایی که موفق به فرار از کنسولگری شده بودند، به اقامتگاه کارمندان سفارت انگلیس در شمال تهران پناه بردند، و همزمان با آن نیز محل سفارت انگلیس در مرکز شهر مورد حمله گروهی شبه نظامی مسلح قرار گرفت، که البته همگی بعد از حدود ۵ ساعت داوطلبانه آنجا را ترک کردند.
ششمین آمریکایی ( لی شاتس) هم که در یکی از اتاقهای ساختمان دفتر کار خود ( مقابل سفارت آمریکا)‌پنهان شده بود، همان روز عصر از مخفیگاه خود به یک آپارتمان مسکونی در نقطه‌ای دیگر از تهران نقل مکان کرد.
تمام این ۶ نفر در طول دوره پنهان بودنشان همواره با ۳ آمریکایی دیگر ( لینگن ، تام ست، هاولند) که در وزارت خارجه ایران به سر می‌بردند، از طریق تماس داشتند.

*«کورا لیجک» ( کارمند کنسولگری):

در اقامتگاه کارمندان سفارت انگلیس ما را در یک منزل خالی جا دادند و گفتند:همواره باید چنان محتاط باشیم که حتی شبها از روشن کردن چراغ خودداری کنیم.زیرا می ترسیدند بعضی از کارمندان ایرانی با آگاهی از خالی بودن آن منزل، پس از مشاهده روشنایی چراغ نسبت به ماچرا مشکوک شوند و درصدد کنجکاوی برآیند.
در آنجا مرد باغبانی هم کار می‌کرد که چون«انقلابی» شده بود و در «کمیته» عضویت داشت، انگلیسیها از وجودش کمی احساس نگرانی می‌کردند می‌گفتند: چندی پیش او حتی چند نفر ملا را با خود به آنجا آورده بود.
به همین جهت ما ناچار می بایست پیوسته پرده اتاقها را بسته نگهداریم و کاملا ساکت و بی‌سر و صدا بمانیم تا وانمود کنیم که در آن منزل هیچکس به سر نمی‌برد. ولی با این حال وقتی روزها می‌دیدیم باغبان مشغول کار شده، دست و پای خود را گم می‌کردیم.

*«مارک لیجک» (کارمند کنسولگری):

گرچه می‌دانستیم سفارت انگلیس هم چند ساعتی مورد حمله قرار گرفته ، ولی با این حال تصور نمی‌کردیم مساله‌ای در محل اقامت کارمندان سفارت انگلیس در شمال تهران اتفاق بیافتد و برایمان مشکل چندانی بوجود آید.
این محل از نظر ما، با توجه به شرایط موجود، جای نسبتا راحتی به حساب می‌آمد. گرچه ناچار بودیم شبها در تاریکی به سر بریم و به هیچوجه چراغ روشن نکنیم، ولی دربان پاکستانی عقیده داشت که این اقدام خیلی مفید است. زیرا خاموشی و سکوت منزل محل اقامتمان باعث می‌شد اگر هم کسی قصد تفحص داشته باشد، دربان پاکستانی بتواند به راحتی او را مطمئن کند که هیچکس در آن منزل سکونت ندارد.
البته ما ابتدا زیاد متوجه اهمیت گفته دربان نشدیم. ولی یک شب که عده‌ای جلوی در ورودی جمع شدند و دربان توانست با اشاره به خاموش بودن چراغهای منزل ما آنها را متفرق کند،‌ تازه به اهمیت قضیه پی بردیم.

*«ویکتور تام ست»( افسر ارشد سیاسی):

ما از وزارت خارجه ایران مرتب از طریق تلفن با مقامات سفارت انگلیس و بخصوص شخص کاردار تماس داشتیم.
در این تماسها نگرانی و ناراحتی کاردار سفارت انگلیس کاملا محسوس بود، و عاقبت هم او پس از دو سه روز تعارف را کنار گذاشت و صریحا به ما گفت که:«‌چون د شرایط بسیار حساسی قرار داریم، بهتر است شما جای دیگری را برای مخفی کردن افرادتان پیدا کنید.»

*«کورا لیجک» ( کارمند کنسولگری):

یک روز عصر «ویکتور تام ست» از وزارت خارجه ایران به ما تلفن کرد و گفت: بایستی آماده شویم تا محل اقامتگاه کارمندان سفارت انگلیس را ترک کنیم و به جای دیگر برویم.شنیدن این حرف از « تام ست» آن هم بدون ارائه هیچ دلیلی برای ضرورت خروجمان ، باعث شد احساس کنیم که در شرایط چندان مطلوبی قرار نداریم.
اگر در آن موقع می دانستیم که شب قبل عده‌ای از ایرانیها جلوی در ورودی اجتماع کرده بودند، شاید لزوم ترک محل را بیشتر درک می کردیم. چنین اقدامی را ، هم به نفع خود و هم باعث جلوگیری از بروز خطر برای انگلیسیها به حساب می‌اوردیم. ولی چون به جریان مذکور واقف نبودیم، لذا تصوری جز این نداشتیم که انگلیسیها ترجیح داده‌اند ما را بیرون کنند تا خود را از خطر برهانند؛ و حالا که توانسته‌ایم جای امن و آسوده‌ای پیدا کنیم، ما را وادار به ترکش کرده‌‌اند تا خود آسوده بمانند. به همین جهت نیز از اقدامی که برای نقل و انتقالمان انجام گرفت چندان احساس رضایت نکردیم.

*گروگان «ویکتور تام ست»( افسر ارشد سیاسی):

چون اطمینان داشتیم که ایرانیها به هر حال مکالمات تلفنی ما را از وزارت خارجه تحت کنترل دارند، لذا برای گفتگو با این و آن دچار مشکل مضاعف بودیم.چرا که ضمن کوشش پنهانی برای تماس تلفنی با افراد مختلف در جهت یافتن محل خفاگاه جدیدی ۵ تن از کارمندان، ناچار بودیم طوری صحبت کنیم که کسی نتواند به مضمون گفتگوها واقف شود.و در حقیقت امکان مکالمه به زبانهای انگلیسی، فرانسه، آلمانی، و یا هر زبان رایج دیگری برایمان وجود نداشت. ولی در این میان آشنایی من به زبان تایلندی تا حد زیادی چاره‌ساز بود و توانستم از طریق مکالمه با یکی از کارمندان تایلندی« آژانس بین‌المللی ارتباطات» در تهران مقدمات کار را فراهم کنم.
با این کارمند تایلندی عصر همان روز اول صحبت کرده بودم و با چند شماره تلفن که از او در اختیار داشتم، در موقع ضرورت می توانستم هر جا که بود با او تماس بگیرم و به زبان تایلندی حرف بزنم.بنابراین موقعی هم که مساله یافتن پناهگاه جدید برای ۵ کارمند سفارتخانه پیش آمد،‌بلافاصله به این کارمند تایلندی تلفن کردم و از او خواستم که اگر مایل است و برایش امکان دارد، به ما کمک کند تا بتوانیم آنها را در جایی امن مخفی نگهداریم. زیرا می‌دانستیم او مسئولیت رسیدگی به خانه‌ای را در شمال تهران – با فاصله نسبتا زیاد تا سفارت آمریکا- به عهده دارد که سابقا عده‌ای آمریکایی در آن اقامت داشتند، و فکر می‌کردم که اگر بتواند از ۵ کارمند ما حداقل برای چند روز در آن خانه نگهداری کند، کمک بزرگی انجام داده است. چون طبعا در آم موقع هنوز تصور می‌کردم که مساله اشغال سفارتخانه چندان طولانی نیست و پس از چند روز قضیه فیصله خواهد یافت.

*«مارک لیجک» ( کارمند کنسولگری):

موقعی که آماده عزیمت به مخفیگاه جدید شدیم، با آگاهی به وضعیت آن- که منزلی متعلق به سفارت آمریکا بود- کیم احساس ناامنی کردیم. ولی چون به دلیل فقدان گریز راههای مختلف چاره دیگری نداشتیم،‌ ناگزیر به قبول محل جدید تن در دادیم؛‌ بخصوص که می‌دانستیم این منزل در فاصله نسبتا دور از سفارت آمریکا قرار دارد و در شرایط موجود نیز یافتن جایی بهتر از آن برایمان مقدور نیست.
شبی که بنا بود او اقامتگاه کارمندان سفارت انگلیس به محل جدید منتقل شویم، مهماندار انگلیسی یک بار دیگر ما را به شام دعوت کرد؛ و بعد هم موقعی که هوا کاملا تاریک شد ترتیب انتقالمان را به منزل مورد نظر در شمال تهران داد.
یک نفر تایلندی به نام «سام که مسئولیت نگهداری از ما را در محل جدید به عهده داشت، قبلا اطلاع داده بود که چون در همسایگی ما پیرمردی از اعضای «کمیته» زندگی می‌کند، باید خیلی مواظب باشیم.موقعی هم که نزدیک مقصد رسیدیم، تا پیرمردی را کنار خیابان دیدیم که با کنجکاوی ما را نظاره می‌کرد، ضمن یادآوری گفته «سام» حدس زدیم این شخص باید همان عضو «کمیته» باشد که باید از او بر حذر باشیم.
به این ترتیب در مخفیگاه جدید نیز از همان قدم اول مواجه با مساله‌ای شدیم که به هر حال آرامشمان را سلب می‌کرد و دایم ما را به دلهره می‌انداخت.

*«لی شاتس» ( وابسته کشاورزی):

بعد از ترک ساختمان دفتر کار- که در یکی از اتاقهایش مخفی شده بودم – به آپارتمانی در یک مجتمع مسکونی بزرگ رفتم و چند روزی را که آنجا گذراندم.
وجود زن خدمتکاری که هر روز برای نظافت آپارتمان مراجعه می‌کرد باعث دلواپسیم بود و مرا به فکر می‌انداخت که نکند کسی از طریق او پی به هویت من ببرد. به همین جهت گرچه اکثرا سعی می‌کردم از جلوی چشمش درو بمانم،‌ولی چون به هر حال زن خدمتکار از حضورم در آپارتمان اطلاع داشت، ناچار گهگاه طوری با او حرف می‌زدم که گمان کند خیلی کم زبان انگلیسی می‌دانم،‌و می‌کوشیدم چنین وانمود کنم که یک اروپایی هستم و مهارت چندانی در زبان انگلیسی ندارم.
سبک آپارتمان مزبور کاملا حالت غربی داشت. از دو اتاق خواب آن،‌ یکی مورد استفاده من قرار می‌گرفت و دیگری مختص صاحبانه بود. که او صبحها عازم محل کار خود می‌شد و من تا دیروقت می خوابیدم . بعد هم بیشتر وقت خود را صرف مطالعه می‌کردم تا صاحبخانه بیاید و به اتفاق شام بخوریم و صحبت کنیم.
در آنجا غیر از زن خدمتکار، تقریبا مساله دیگری که سبب نگرانیم باشد وجود نداشت و به همین جهت نیز در مقام مقایسه با وضعیت حاکم بر آمریکاییهای گروگان در سفارتخانه، خود را از هر نظر آدم خوشبختی می‌دانستم.
ضمن آن هم با آگاهی به آزاد بودن ۵ تن دیگر از کارمندان آمریکایی سفارتخانه نیز که در اسارت ایرانیها قرار نداشتند، علی رغم گم کردن رد پایشان به هیچوجه از این بابت نگرانی به خود راه نمی‌دادم. زیرا اصولا دلیلی هم نمی‌دیدم که حتما ملزم به کسب اطلاع از وضعیان باشم و یا برعکس، آگاهی آنها از وضع خودم را لازم بدان. چرا که در این صورت دایم ناچار می‌شدیم در پی تماسهای تلفنی مکرر و غیر ضروری با یکدیگر باشیم.

*«مارک لیجک» ( کارمند کنسولگری):

بعد از استقرار در خانه جدیدی حتی یک کتاب پیدا نکردیم که به درد مطالعه ما بخورد. تمام کتابهای موجود در آن منزل به زبان فرانسه بود، و چون طبعا برایمان استفاده‌ای نداشت، ناچار وقت خود را به جای مطالعه صرف پوکربازی می کردیم.
از سه شنبه شب که به مخفیگاه جدید خود آمدیم، دایم در انتظار دگرگونی اوضاع به سر می‌بردیم. ولی آنچه از اخبار و گزارشها به دست می‌آمد اصلا از بروز نشانه‌های امیدوارکننده حکایت نمی کرد.و کلا در روزهای بعد از حادثه اشغال سفارتخانه، مساله‌ای که باعث دلگرمی باشدروی نداده بود.
بدون آنکه واقعا از سوی دولت آمریکا اقدام مثنبی برای حل قضیه صورت گرفته باشد، استعفای بازرگان هم به نوبه خود این معنی را می‌رساند که دولت موقت در کوششهایش در جهت رفع اشغال سفارتخانه ناکام مانده است.و چون این مساله آشکارا نشان می داد که (امام) خمینی صددر صد با اقدام دانشجویان موافقت دارد، لذا کاملا می‌شد دریافت که :آمریکا من بعد فقط با یک گروه دانشجو – که دست به اشغال سفارتخانه زده‌اند- سرو و کار نخواهیم داشت.طبیعی است که چنین وضعی هم البته هرگز نمی‌توانست برایمان دلگرم کننده باشد.

*«لی شاتس» ( وابسته کشاورزی):

با دسترسی به مطبوعات بین‌المللی و روزنامه (تهران تایمز)‌، مطالعه اخبار و گزارشهای مربوط به جریان اشغال سفارتخانه مرا خیلی زود به این نکته واقف کرد که بین ایرانیها و آمریکاییها اصلا زمینه مشترکی برای گفتگو در مورد خاتمه دادن به ماجرای گروگانگیری وجود ندارد، تا بر اساس آن مذاکره‌ای صورت گیرد و به هر حال نتیجه‌اش به توافقی بیانجامد.
نفرت ایرانیها از شاه به حدی گسترده بود که راه حلهای پیشنهادی آنان برای ختم قضیه به هیچوجه با دیدگاه‌های آمریکا همسویی نداشت. یعنی چون ایرانیها از ما می‌خواستند شاه را تحویلشان بدهیم و ما هم البته به دلیل وضع خاص جامعه خود هرگز قدرت آن را نداشتیم که جان یک نفر را فدا کنیم تا جان عده‌ای دیگر را نجات دهیم، به همین جهت نیز احساس می‌کردم: با جریان طولانی و پرنشیب و فرازی روبرو هستیم که به آن زودیها نباید انتظار فیصله یافتنش را داشته باشیم.
در آپارتمانی که مخفی شده بودم، بعضی شبها اصلا خوابم نمی‌برد.چون یا صدای مردم را از فراز پشت بامها در سراسر شهر می‌شنیدم که گاه ساعتها فر یاد «الله اکبر» سر می‌دادند، و یا سر و صدای ناشی از شلیک تفنگهای اتوماتیک – که بعضی اوقات چند ساعتی در طول شب ادامه داشت – خواب از چشمانم می ربود.
موقع سپیده دم نیز اکثرا یا به علت پارس کردن سگهای ولگرد از خواب می‌پریدم ، یا بر اثر سر و صدای بوق اتومبیلها و خلاصه وضع استراحت من به صورتی بود که گویی همه عوامل دست به دست هم داده‌اند تا نگذارند حتی یک شب خواب آرام داشته باشم.
مساله دیگری که همواره خاطرم را مشوق می‌کرد، جوابگویی به «اگر‌» هایی بود که مرتب به ذهنم می‌رسید و نمی‌توانستم جوابی برایشان پیدا کنم: اگر کارمندان ایرانی دفترم که مرا به آن آپارتمان آورده‌اند نتوانند زبانشان را نگهدارند و مرا لو بدهند؟ اگر زن خدمتکار حرفی به این و آن بزند؟ اگر دانشجویان تصمیم بگیرند بقیه آمریکایی ها را شناسایی کنند؟

*«مارک لیجک» ( کارمند کنسولگری):

یکی از نگرانیهای من این بود که مبادا دانشجویان در سفارتخانه به پرونده منازل متعلق به کارمندان سفارت آمریکا دسترسی پیدا کنند، و به دنبال آن گروهی مامور شوند تا با شناسایی این گونه منازل در سطح شهر به جستجوی افرادی مثل ما برآیند، و یا برای یافتن مدارک جاسوسی در آنها به کند و کاو بپردازند.
درست به خاطر می‌آورم که چون در منزل جدید چند حلقه فیلم مربوط به دوران شاه وجود داشت، بلافاصله هم را در سوراخی پنهان کردیم تا اگر دانشجویان به سراغمان آمدند حداقل نتوانند از وجود چنین فیلمهایی به عنوان مدرک علیه ما استفاده کنند.
ولی با این حال پس از چهار روز اقامت در آن منزل، چون احساس کردیم که به هر صورت دانشجویان دیر یا زود ما را در آنجا خواهند یافت، ضروری دیدیم هر چه سریعتر محل جدیدی را برای مخفی شدن خود دست و پا کنیم.

*«کورا لیجک» ( کارمند کنسولگری):

یک شب همگی ناجار شدیم با لباس کامل بخوابیم و هر آن منتظر باشیم تا منزل محل خفاگاه خود را ترک کنیم. زیرا «سام« – مرد تایلندی که مسئولیت نگهداری از ما را به عهده داشت- به دلایلی احساس کرده بود که آن شب قرار است افرادی از سوی «کمیته» بیایند و همه ما را دستگیر کنند. به همین جهت نیز بر اساس نقشه طراحی شده توسط او، می‌بایست شب با لباس بخوابیم تا هر موقع خطر نزدیک شد از در پشت منزل خارج شویم؛ و پس از عبور از روی دیوار و طی مسافتی در خیابان به اندازه عرض سه بلوک ساختمانی، به منزل یکی دیگر از اعضای سفارت آمریکا پناه ببریم.
درست به یاد می‌آوردم که آن شب یک نگهبان نیز در همسایگی ما گماشته شده بود تا دایم مواظب باشد و راس هر ساعت نیز سوت بکشد تا ما را متوجه کند که فعلا خطری وجود ندارد.ولی این وضع در عوض آنکه آراممان کند، بر عکس به اضطراب و دلهره ما بیشتر می‌افزود. انتظار کشیدن برای شنیدن سوت به حدی اعصابمان را تحت فشار قرار می‌داد که چون نمی‌توانستیم خواب آسوده‌ای داشته باشیم ، رویهمرفته شب بسیار بدی را گذراندیم.
گرفتاری دیگر ما رفتار حیرت آور یک پیرزن ایلندی بود که به عنوان خدمتکار منزل در آنجا اقامت داشت و دائم غرولند می‌کرد که چرا ما تمام مشروبات الکلی و غذاهای موجود در منزل را مصرف کرده‌ایم. او که نمی‌دانست صاحبخانه در سفارت آمریکا به گروگان درآمده، ناراحتیش بیشتر از این بود که وقتی اربابش بازگردد در مورد علت تمام شدن غذاها و مشروبها چه توضیحی باید بدهد. ما هم هر چه کوشیدیم آگاهش کنیم که ارباب او از خودمان است و به این زودیها بر نمی‌گردد، گوشش بدهکار نبود و دایم حرف خود را تکرار می‌کرد.
چون وجود او برایمان واقعا غیر قابل تحمل شده بود و جدا می ترسیدیم که مبادا دیوانگی کند و جایی حرفی بزند، با هم به مشورت پرداختیم تا راهی برای کنترل او، مثلا شبیه حبس کردنش در زیرزمین ، پیدا کنیم . ولی هر چه فکر کردیم سرانجام نتوانستیم یک راه عملی برای جلوگیری از خط این پیرزن تایلندی پیدا کنیم.

*«مارک لیجک» (‌کارمند کنسولگری):

پنجشنبه شب «رابرت آندرس»‌ تلفنی با «جان شرداون» ( رئیس امور مهاجرت سفارت کانادا)‌تماس گرفت تا از او کمک بخواهد.رابرت که عینا همان شغل جان را در سفارت آمریکا عهده‌دار بود – و به همین دلیل نیز با یکدیگر آشنایی و رفاقت داشتند – پس از معرفی خود به «شرداون» بلافاصله مواجه به گله گزاری او شد که «پس چرا زودتر به من خبر ندادی؟» و بعد هم جان دعوتش کرد تا فورا خود را به منزل او برساند.
پیشنهاد «شرداون» گرچه دلگرم کننده بود، ولی رابرت در جوابش گفت:«‌من تنها نیستم و چند نفر دیگر هم که عینا وضع مرا دارند همگی محتاج یک پناهگاه هستیم». و جان هم بدون معطلی پاسخ داد:« به همگی آنها خوشامد می‌گویم.»
متعاقب این مکالمه تلفنی با یکدیگر به مشورت پرداختیم که دعوت کاناداییها را قبول کنیم یا نه؟ البته علت تعلل و دودلی ما جز این نبود که نمی خواستیم کشورهای دیگر را با ماجرای خود درگیر سازیم و اصولا احساس می‌کردیم که صلاح نیست دیگران را به خاطر نجات خودمان در معرض خطر قرار دهیم. ولی موقعیت هم به گونه‌ای نبود که چاره‌ای غیر از قبول دعوت کاناداییها داشته باشیم.

*گروگان «ویکتور تام ست» ( افسر ارشد سیاسی):

چند روز بعد دانشجویانی که سفارتخانه را به اشغال خود درآورده بودند شروع به جستجوی خانه‌هایی کردند که احتمال می‌رفت بقیه کارمندان آمریکایی سفارتخانه در آنها پنهان شده باشند.
باغبان یکی از این خانه‌ها که شاهد جستجوگری دانشجویان بود، جریان را به مرد تایلندی مسئول نگهداری۵ کارمند سفارتخانه اطلاع داد. و آنها با آگاهی به خطری که تهدیدشان می‌کرد، تصمیم گرفتند هر چه زودتر منزلی را که در آن به سر می‌بردند ترک کنند.

*گروگان«مارک لیجک» ( کارمند کنسولگری):

صبح شنبه «سام» نزد ما آمد و اطلاع داد که باید منزل را ترک کنیم و به مخفیگاه دیگری برسانیم.
به دنبال این حرف، بلافاصله از منزل خارج شدیم، برای این کار هم آنقدر عجله کردیم که یادمان رفت لباسها اضافی خود را برداریم.
در خیابان پس از طی مسافتی که از سه بلوک ساختمانی بیشتر نبود به منزل «کاترین کوب» رسیدیم. ولی احساس کردیم آنجا هم محل مناسبی برای پنهان شدن نیست.زیرا برخلاف منزل قبلی (که در کوچه قرار داشت و دیوارش نسبتا بلند بود) این منزل، در کنار خیابان و با دیوار بسیار کوتاهش وضعیتی داشت که اگر کسی کنار پیاده رو می‌ایستاد به راحتی می‌توانست درون آشپزخانه را تماشا کند.
وقتی مشخص شد که در منزل «کاترین» ماندنی نیستیم،« رابرت آندرس» از همانجا تلفنی با «جان شرداون» تماس گرفت تا بگوید دعوتش را قبول کرده‌ایم. و جان هم بلافاصله ترتیبی داد که دو تن از کارمندانش به منزل کاترین بیایند تا ما را از آنجا به منزل وی منتقل کنند.
تمام این کارها در روز روشن انجام گرفت ، و ما که حاضر نبودیم حتی یک دقیقه اضافه تر در منزل کاترین بمانیم، بلافاصله پس از رسیدن اعضای سفارت کانادا همگی عازم منزل جان شدیم.
«شرداون» در منزلش از ما خیلی به گرمی استقبال کرد و در همان بدو ورودمان نیز از ما با انواع مشروبات پذیرایی شد. « کنت تیلور» سفیر کانادا در تهران هم آنجا حضور داشت، که اول او را نشاختیم، چون خیلی جوان بود و اصلا به نظر نمی‌آمد که سفیر کانادا باشد. ولی بعد که از جان سراغ سفیر را گرفتیم، او را به ما معرفی کرد.

*«لی شاتس» ( وابسته کشاورزی):

پس از دو هفته اقامت در آن آپارتمان ، یک روز عصر که صاحبخانه از محل کارش برگشت، به من گفت:«‌بنا شده از اینجا بروی، و تا نیم ساعت دیگر هم یک نفر می‌آید تا ترا با خود ببرد».
گفته او هیچ توضیحی به دنبال نداشت و در مورد اینکه باید به کجا بروم اصلا حرفی به میان نیاورد. از او پرسیدم: چرا و به کجا باید بروم؟ عذر خواست و تنها جواب داد:« این تصمیمی است که گرفتار شده و باید اجرا شود.»
بلافاصله که مامور انتقال آمد و خودش را به نام «جان» معرفی کرد، من هم وسایل را برداشتم و همراهش حرکت کردم. ولی در بین راه تا جلوی ساختمان هر چه خواستم درباره مقصدمان توضیحی بدهد، از جوابگویی طفره رفت، و چون خیلی خونسرد و کم حرف بود، حدس زدم باید مامور «سیا» باشد.
به جلوی در ورودی ساختمان که رسیدیم، عینا مثل فیلمهای پلیسی یک اتومبیل مرسدس بنز سورمه‌ای منتظرم ایستاده بود، و در گوشه‌ای دیگر نیز دو مرد را دیدم که در ون یک اتومبیل اسکورت نشسته‌اند و مواظب ما هستند.
تا درون اتومبیل نشستم، شخصی که همراهیم می‌کرد با من دست داد و گفت: «خوشوقتم! من جان شرداون کارمند کنسولگری سفارت کانادا هستم». و بعد هم توضیح داد که : قرار است ابتدا به محل سفارت کانادا برویم تا از آنجا بعضی وسایل مورد نیاز دوستانم را بردارد. با شنیدن این حرف، پرسیدم:« منظورت چیست؟» و او در جوابم به اقامت ۵ تن از کارمندان سفارت آمریکا در منزلش اشاره کرد.
آخرین اطلاع من از وضع آن ۵ نفر، پناهنده شدانشان به انگلیسیها بود، و فکر می‌کردم هنوز هم در محل اقامت کارمندان سفارت انگلیسی هستند. ولی بعد از شنیدن حرفهای جان فهمیدم که هر ۵ نفر بعدا به کاناداییها پناه برده‌اند.
پس از آنکه جان در سفارت کانادا مقداری لباس و وسایل مختلف با خود برداشت، با هم به منزلش رفتیم و در آنجا به ۵ نفر دیگر از کارمندان سفارت آمریکا ملحق شدم.

**۹- اوضاع داخل سفارتخانه تا ۱۶نوامبر ( ۲۵ آبان ۵۸)

۲۵ تن از گروگانها در خلال هفته اول اشغال سفارت آمریکا، از اقامتگاه سفیر به زیرزمین انبار بزرگ سفارتخانه انتقال داده شدند.
این انبار که قبل از دوره انقلاب به محل نگهداری وسایل بسیار حساس مخابراتی و ارتباطی اختصاص داشت، اصولا به گونه‌ای طراحی شده بود که مخابراتی و ارتباطی اختصاص داشت، اصولا به گونه‌ای طراحی شده بود که بتوان از آن برای ارتباطهای رادیویی امن( غیر قابل ردیابی)‌ استفاده کرد. و بتوان از آن برای ارتباطهای رادیویی امن ( غیر قابل ردیابی) استفاده کرد و چون به خاطر دیوارهای بتونی بدون پنجره‌اش محیطی تاریک و مرطوب داشت، گروگانها در بدو ورود به این مکان آن را «هتل قارچ» نام نهادند.
ضمنا دانشجویان گروهی دیگر از گروگانها را به طور موقت در سالن انتظار بزرگ ساختمان کنسولگری جا دادند، ولی بقیه را همچنان در اقامتگاه سفیر نگهداشتند.

*گروگان «رابرت اود» ( کارمند کنسولگری):

شب سوم کمی بعد از آنکه به زیر میز بزرگ ناهارخوری خزیدم تا بخوابم، دانشجویان به سراغم آمدند و پس از بستن دستها و چشمانم، پتویی هم روی سرم انداختند و مرا از اقامتگاه سفیر به «هتل قارچ» منتقل کردند.
موقعی که وارد شدم، ۲۵ الی ۳۰ آمریکایی را دیدم که روی زمین نشسته یا دراز کشیده بودند. در آن محل پنجره‌ای وجود نداشت و چون دستگاه‌های تهویه هم کار نمی‌کرد به نظر می‌رسید که به خاطر هوای سنگین و نمناکش واقعا نام «هتل قارچ» برازنده‌اش باشد. چون بیش از آنکه به درد نگهداری گروگانها بخورد، برای کشت قارچ مناسب بود.
در گوشه‌ای مابین «آل گولاسینسکی» و «استیولاترباخ» نشستم. ولی چون هر وقت یکی از ایرانیها می‌آمد تا بسته بودن دستهایم را کنترل کند این طور به نظرم آمد که آنها فکر می‌کنند فقط دستنبد من در بین آنها جمع شل می‌شود و باید دائم مواظب باشند که دست‌های من همچنان محکم بسته بماند.

*گروگان«سروان پال نیدهام»(افسر تدارکات نیروی هوایی):

روز چهارشنبه بود که مرا به هتل قارچ آوردند و همراه گروهی دیگر از آمریکایی‌ها در این محل غیربهداشتی نگهداشتند.
در آنجا با اینکه بیشتر گروگانها پشت به دیوار و رو به روی هم می‌نشستند، ولی به هیچ وجه حق حق صحبت یا حتی اشاره کردن به یکدیگر را نداشتند. ایرانیها چنان نسبت به این مسئله حساسیت نشان می‌دادند که اگر یکی از ما به دلیل فشار عصبی با انگشتانش روی زمین ضرب می‌گرفت و یا مدتی چشم در چشم دیگری می‌دوخت، فورا یک ایرانی به سراغش می‌رفت و تذکر می‌داد: علامت نده! اشاره نکن! حرف نزن!». و این وضع چون اغلب تکرار می‌شد، لذا دائم از گوشه و کنار صدایی می‌شنیدم که می‌گفت: «من که حرفی نزدم! من که علامتی ندادم!».
با اینکه از نظر تماس گرفتن با یکدیگر واقعا در مضیقه قرار داشتیم ولی مشاهده عکس‌العمل‌های بسیار متفاوت گروگانها برایم خیلی سرگرم کننده بود و می‌توانستم باتوجه به وضع و حالشان حدس بزنم که در ذهن هر کدام چه می‌گذرد. مثلا باتوجه به ظاهر گیج و منگ بعضیها می‌شد احساس کرد که دارند به خود می‌گویند: «باور نکردنی است این حادثه برای من پیش آمده باشد» و در مورد عده‌ای دیگر که معلوم بود کاملا هوشیارند، به نظرم می‌رسید حتما مشغول طرح نقشه هستند و در ذهنشان افکاری شبیه این می‌گذرد که: چطور می‌توان از اینجا جان سالم به در برد؟ چه باید کرد تا نتوانند اطلاعاتی از ما بگیرند؟ به چه طریقی می‌شود از همکاری با آنها سرباز زد؟ و…

*گروگان«باری روزن» (وابسته مطبوعاتی):

نیمه‌های یک شب دانشجویان مرا به هتل قارچ منتقل کردندکه محلی بود نمناک و نیمه تاریک و نفرت‌انگیز. در آنجا به خاطر گرمای زیاد واقعا نمی‌شد احساس آرامش کرد و در روی زمینش هزاران جلد کتاب روی هم کپه شده بود که همه را چند ماه قبل از مدرسه آمریکایی به آنجا آورده بودند.
تقریبا همه ما که بیش از ۱۵ الی ۲۰ نفر نبودیم قیافه آدم‌های مفلوک و توسری خورده را داشتیم. چون وقتی شخص مجبور باشد چند روز پشت سر هم یک لباس را دایم به تن داشته باشد و حتی شبها ناچار شود با همان لباس بخوابد معلوم است چه ریخت و قیافه‌ای پیدا می‌کند. به خصوص که بسیاری از ما نیز اصولا به خاطر سیمانی بودن کف انبار و گرمای طاقت‌فرسای محیط، شبها خواب نداشتیم.
صحبت کردن با یکدیگر هم به کلی ممنوع بود و ایرانیها به قدری نسبت به کوچکترین حرکت ما که احتمال می‌رفت جنبه ارتباطی داشته باشد حساسیت نشان می‌دادند که گویی با تکان دادن دست‌هایمان مشغول جاسوسی هستیم یا قصد داریم اخبار و اطلاعاتی را به همدیگر مخابره کنیم.
مهمترین کارمان این بود که گوشه‌ای دراز بکشیم و دایم در این فکر باشیم که چگونه و چه موقع از آنجا نجات پیدا می‌کنیم. غرق شدن در این گونه افکار گاه باعث می‌شد از خودم بپرسم: آیا این واقعا خودم هستم که به چنین حال و روزی افتاده‌ام؟ بعضی اوقات نیز در حالی که به نظرم می رسید مشغول تماشای یک فیلم ترسناک هستم می‌کوشیدم به جواب این سوال دست یابم که واقعا چرا ما به این مصیبت دچار شده‌ایم؟
احساس می‌کردم مورد تعهدی ایرانیها قرار گرفته‌ام، و ظلمی به من روا داشته‌اند که برایم غیرقابل تحمل است ولی در مقابل این ظلم و تعدی چه می‌توانستم بکنم؟ فریاد بکشم و بگویم: مرا از اینجا بیرون ببرید؟ اثر این کار چه بود؟ مگر نه این بود که بقیه هم مثل من هدفی جز رهایی نداشتند؟

*گروگان«گروهبان راکی سیک من» (تفنگدار دریایی):

یک شب درحالی که همه ما در اتاق بزرگی دور هم نشسته بودیم ناگهان برق خاموش شد و چون در آن محل که زیرزمینی بدون پنجره بود همه جا در تاریکی مطلق فرو رفت ایرانیها به شدت دستپاچه شدند.
البته ما نمی‌توانستیم آنها را ببینیم ولی شنیدن سرو صدای ایرانیها که به سرعت از این سو به آن سو می‌رفتند و با حالتی هیجان زده با هم به فارسی صحبت می‌کردند کاملا نشان می داد که دست و پایشان را گم کرده اند.
ما هم برای آنکه به هول و هراس ایرانیها بیشتر دامن زده باشیم با استفاده از تاریکی محل، شروع به خندیدن با صدای بلند و جیغ کشیدن کردیم تا فکر کنند حادثه‌ای برایمان پیش آمده است. پس از آن هم موقعی که سرانجام برق آمد و چراغها روشن شد چون با مشاهده چهره وحشت زده ایرانیها فهمیدیم که به خوبی توانسته‌ایم آنها را بترسانیم از این کار خود خیلی لذت بردیم.

*گروگان«رابرت اود»(کارمند کنسولگری):

یک شب که در هتل قارچ روی زمین دراز کشیده بودم و سعی داشتم بخوابم ناگهان نور خیره‌کننده‌ای توجهم را جلب کرد. موقعی که به طرف محل تابش نور نگریستم چند ایرانی را دیدم که پروژکتوری را روشن کرده بودند و داشتند از من فیلم می‌گرفتند.
چون از این کارشان هیچ خوشم نیامد با حرکت دست اشاره کردم که نمی خواهم از من فیلم بگیرید. یکی از آنها به انگلیسی گفت:‌این فیلم را برای تلویزیون می‌خواهیم و من بلافاصله با تکان دادن انگشتم فحشی دادم و در جلوی گفتم: پس از این هم فیلمبرداری کنید و برای خودتان نگهدارید!

*گروگان«باری روزن» (وابسته مطبوعاتی):

یک شب دانشجویان ایرانی با وسایل فیلمبرداری به سراغمان آمدند تا ضمن مصاحبه از ما فیلم هم بگیرند. ولی اغلب گروگانها از جوابگویی طفره رفتند و ترجیح دادند حرفی نزنند. زیرا تقریبا همه ما سعی داشتیم تا حد مقدور مقام و منزلت خود را حفظ کنیم.
یکی از ایرانیها که نقش سخنگوی آنها را به عهده داشت با دیدن این وضع خطاب به ما گفت: اصلا این فکر را به ذهنتان راه ندهید که ممکن است ماجرای انتبه در اینجا هم تکرار شود».

*گروگان«بیل بلک» (مأمور مخابرات):

صد در صد مطمئن بودم که دولت آمریکا به هر حال برای نجات ما دست به کارخواهد شد. زیرا اصلا برایم قابل قبول نبود که در وضعیت موجود بمانیم و کسی در صدد اقدامی برای رهایی ما برنیاید.
البته این مسئله را هم تشخیص می‌دادم که محال است بتوان کامیونی را از بین ۴ میلیون آدم عبور داد و به سفارتخانه آورد تا ما را سوار کند و ببرد ولی راجع به حمله یک گروه مسلح با استفاده از هلیکوپتری که در محوطه سفارتخانه بنشیند و ما را نجات دهد خیلی امیدوار بودم.
چون جای نشستن من در هتل قارچ کنار هواکش دستگاه تهویه قرار داشت از این جهت تا حدودی می‌توانستم سر و صداهای بیرون را بشنوم. موقعی که برای اولین بار هواکش شروع به کار کرد چون صدایش بی شباهت به هلیکوپتر نبود بلافاصله این فکر به ذهنم راه یافت که هلیکوپتری بر فراز سفارتخانه در حال پرواز است. و بعد هم که هواکش خاموش شد به خود گفتم: «جانم جان! هلیکوپتر به زمین نشست و الان است که حمله را شروع کنند». به دنبال این تصور نیز کمی خود را جابه جا کردم و آماده شدم تا به سرعت اولین ایرانی را که به من نزدیکتر بود از پشت بگیرم و اسلحه اش را بردارم در آن لحظه چنان خود را برای یورش آماده می‌دیدم که فقط کافی بود اولین نشانه حاکی از سر و صدا و جنجال در محوطه سفارتخانه را بشنوم و بلافاصله حمله را آغاز کنم.
این وضع چند بار دیگر تکرار شد و هر دفعه نیز به محض راه افتادن هواکش و شنیدن صدای آن به خود می‌گفتم این مرتبه دیگر هلیکوپتر آمده تا ما را نجات بدهد ولی بعد از مدتی چون فهمیدم که صدای هلیوکوپتر در حقیقت از آن هواکش لعنتی به گوشم می رسد دست از خیالبافی برداشتم و تا آخرین روز هم هرچه انتظار کشیدم هیچکس برای نجاتمان نیامد!

*گروگان«رابرت اود»(کارمند کنسولگری):

روزی که سفارتخانه اشغال شد من یک جفت کفش نو پوشیده بودم که به خاطر تازه بودنش حالتی بسیار شق و رق داشت و بدون پاشنه کش خیلی مشگل می‌تواستم آن را بپوشم.
شب دوم که قرار شد زیر میز ناهارخوری بخوابیم، کفش‌هایم را از پا درآوردم. ولی صبح فردا به علت نداشتن پاشنه کفش چنان به سختی کفش را پوشیدم که شب های بعد تصمیم گرفتم با کفش بخوابم تا دیگر آن همه برای دوباره پوشیدنش زجر نکشم.
حدود ده شبانه روز حتی یک بار کفش هایم را نکندم و البته از یک نظر دیگر ترجیح می‌دادم همواره کفش به پا داشته باشم. چرا که مطمئن بودم عنقریب کوشش‌های تیم نجات برای رهانیدن ما آغاز می‌شود و چون دائم در ذهن خود صحنه‌های حمله ارتش یا تفنگداران دریایی آمریکا به سفارتخانه جهت نجات دادنمان را مجسم می‌کردم به همین جهت شب که می‌شد فقط پیراهنم را می‌کندم و با شلوار و کفش می‌خوابیدم تا اگر گروه نجات دفعتا حمله کرد مجبور نشوم به خاطر اشکال در پوشیدن کفش بدون پاشنه کش، پابرهنه همراهشان بروم و اصولا هم تصورم این بود که در صورت نیاز به دویدن سریع در قسمتی از عملیاتی نجات چون این کار با پای برهنه برایم امکان ندارد ناگزیر همیشه باید کفش‌هایم را به پا داشته باشم.

*گروگان«بروس جرمن» (تفنگدار دریایی):

به این دلیل که مرا به خانه‌ای در شمال شهر تهران منتقل کرده بودند هرگز انتظار یافتن و رهایی خود را توسط گروه نجات نداشتم و چون تقریبا امیدوار نبودم که عملیات گروه نجات در مورد من کارساز باشد لذا فقط آرزویم این بود که مذاکرات مربوط به حل و فصل قضیه اشغال سفارتخانه پیشرفت کند و درنهایت به آزادیم منجر شود. به همین جهت نیز همواره چشم به در داشتم و انتظار می‌کشیدم تا دفعتا کسی به سراغم بیاید و خطاب به من بگوید بسیار خوب راه بیفت برویم! تو آزاد هستی! و این تنها امیدی بود که در آن موقع مرا دلگرم نگه می‌داشت.

*گروگان«جوهال» (افسریار):

بعد از چند شب بی‌خوابی و ناراحتی، یک بار که سرانجام توانسته بودم در اقامتگاه سفیر خواب خوشی داشته باشم حدود ساعت ۳ بعداز نیمه شب مرا از خواب بیدار کردند و همراه چند تن دیگر از گروگانها پس از آنکه پتویی روی سرمان انداختند و دور آن را زیر گلویمان بستند تا نتوانیم به هیچ وجه جایی را ببینیم ما را که ۶ نفر می‌شدیم به همراه دو سه نگهبان مسلح در یک اتومبیل استیشن نشاندند و با سرعت به راه افتادند.
وضع حرکت و دور زدن اتومبیل به گونه‌ای بود که کاملا حس می‌کردم وارد خیابان نشده است و دارد درون محوطه سفارتخانه از این سو به آن سو می‌رود تا ما را به اشتباه بیندازد و ندانیم به کدام جهت می‌رویم. ولی این اقدام به هیچ وجه کارساز نبود. زیرا به محض اینکه اتومبیل ایستاد و ما را پیاده کردند فورا فهمیدم دارند ما را به داخل ساختمان کنسولگری می‌برند.
چون ایرانیها موقع ورود به کنسولگری رفتاری بسیار نرم و ملایم با ما داشتند و در آنجا هم احساس کردم گروهی دیگر از گروگانها به انتظار نشسته‌اند دفعتا این فکر به ذهنم رسید که حتما می‌خواهند ما را آزاد کنند و برای همین منظور همگی را به اینجا آورده‌اند تا دسته جمعی آزاد شویم.
حدود یک ساعت باهمان وضع روی یک نیمکت نشسته بودم تا سرانجام وقتی پتو را از روی سرم برداشتند چشمم به بقیه آمریکایی‌ها افتاد که فکر می‌کنم به اضافه من مجموعا ۱۹نفر می‌شدیم وآنگاه روی کف سالن تعدادی تشک کوچک همراه بالش و پتو دیدم که کنار هم گذارده بودند تا همانجا پهلوی یکدیگر بخوابیم.

*گروگان«گاری لی»(کارمند خدمات عمومی):

ما درساختمان کنسولگری از شرایط چندان مطلوبی برخوردار نبودیم. زیرا در ماه نوامبر که هوا رو به سردی می‌رفت دستگاه‌های گرم کننده ساختمان کار نمی‌رد و همواره از سرما به خود می لرزیدم.
جز آنکه زیر پو دراز بکشیم و مطالعه کنیم کار دیگری نداشتیم و ایرانیها از این نظر تعدادی کتاب و مجله برایمان آورده بودند تا با خواندن آنها سرگرم شویم. ولی مسئله اینجا بود که مطالعه کردن نیاز به تمرکز فکری داشت و اکثر ما خیلی به زحمت می‌توانستیم فکر خود را روی مطلبی که می‌خواندیم متمرکز کنیم. زیرا تمام مدت به عاقبت کار خود و پایان گرفتن سریع بحران می‌اندشیدم و جز رهایی از آن وضعیت فکر دیگری به مغزمان راه نمی یافت.
در خلال روزهایی که گروهی از ما را در کنسولگری نگهداشته بودند یک بار سفیر سوئیس در تهران همراه دو تن دیگر از سفرای خارجی به دیدارمان آمدند. در آن موقع که همگی در یک اتاق به سر می‌‌بردیم حدود یک هفته یا ده روز می شد که حمام نکرده بودیم و شبها نیز به خاطر سرما همگی با لباس کامل می‌خوابیدیم چنین به نظر می آمد که دیدار کنندگان از ما در وهله اول می بایست بوی نامطبوع بدنمان به مشامشان رسیده باشد. ولی آنها فقط به گردش مختصری بسنده کردند و البته با چشم خود دیدند که یک گله گوسفند ساکت و آرام هر یک در گوشه‌ای لمیده‌اند!

*گروگان«جوهال» (افسریار):

یک روز چند سفیر خارجی وارد کنسولگری شدند تا دیداری از ما داشته باشند. ولی آنها به قدری سریع از مقابلمان عبور کردند که گویی تنها می‌خواستند مطمئن شوند کسی که در بین ما آسیب ندیده و یا دچار شکستگی و خونریزی نشده است!
به نظر من این اقدام صرفا نوعی اجرای مأموریت دیپلماتیک بود تا فقط زنده ماندن ما به آنها ثابت شود. چون هیچ فراموش نمی‌کنم که یکی از سفرا موقع عبور خطاب به ما گفت: قیافه‌های شما این طور نشان می‌دهد که همگی وضعتان خوب است و من هم البته زیر لب به او جواب دادم: بله وضع ما خیلی خوب است عینا مثل اینکه به پیک نیک آمده باشیم!! بعد هم که سفیر دیگری خم شد و از یک گروگان پرسید: وضع شما چطور است از او جواب شنید: وضعمان خیلی عالی است البته چون هیچکدام از ما نمرده بودیم و از نظر سلامتی هم ایرادی نداشتیم طبعا می‌شد حدس زد که وضعمان عالیست!
بعد از انتقال به ساختمان کنسولگری سه شب را روی زمین سفت و در حالی که زیراندازمان جز یک پتو بیشتر نبود خوابیدیم. ولی چون این وضع باعث می شد بدنم کبود شود و تحمل شواقعا برایم امکان نداشت با آگاهی به وجود تعداد زیادی تشک فنری در انبار سفارتخانه یکی از نگهبانان را که فکر می‌کردم نسبت به بقیه ایرانیها حالت رهبری دارد صدا زدم و به او گفتم: در انبار سفارتخانه شاید بتوانید صدها تشک فنری پیدا کنید. اگر بناست ما را مدت زیادی در اینجا نگهدارید بهتر نیست بروید و از آن تشکها برایمان بیاورید تاما هم آسوده باشیم. نگهبان با شنیدن این حرف در جوابم گفت: صبر کن تا ببینم چه می‌شود کرد.
کمی بعد از آن به دستشویی رفتم و چون با استفاده از فرصت توانستم لباس زیر و جورابم را نیز با صابون بشویم لذا کمی معطل شدم. ولی موقعی که بیرون آمدم باحیرت فراوان مواجه با تشکل‌هایی شدم که برای هر یک از ما روی زمین انداخته بودند و مشاهده آنها بقدری خوشحالم کرد که گویی قدم به بهشت گذارده‌ام.
خوابیدن روی تشک در آن موقعیت واقعا برایم نعمتی بود. زیرا هم آسایشم راتأمین می‌کرد و هم روحیه‌ام را بالا می‌برد. درست حالت کسی را داشتم که با قایق کوچک خود پس از سرگردانی در دریایی طوفانی به ساحل نجات رسیده باشد.
فردای آن روز هم به یک یک ما مسواک دادند که گرچه خمیردندان همراهش نبود و به جای آن ناچار می بایست از کف صابون استفاده کنیم ولی همین که مسواک در اختیار داشتیم خودش برایمان غنیمتی محسوب می‌شد.

*گروگان«سرهنگ لیلاندهلند» (وابسته نظامی):

بعد از آنکه مرا به ساختمان کنسولگری آوردند دوسه نفر از ایرانیها که از درجه و مقامم اطلاع داشتند هر روز مرا دو سه مرتبه به جایی دیگر می‌بردند و بازجویی می کردند تا از من حرف دربیاورند. آنها ضمن بازجویی گهگاه تهدید هم می‌کردند و مثلا می‌گفتند ما خوب می‌دانیم که مقام بسیار مهمی در سفارتخانه داشته ای و سرهنگ امنیتی هستی. بنابراین اگر حرف نزنی با تو خیلی کارها می شود کرد.
پس از مدتی چون دیدم این وضع تمامی ندارد و دایم تکرار می شود سرانجام یک رز به آنها گفتم: اگر می‌خواهید حرف بزنم مرا پیش رئیس خودتان ببرید. که چون احساس کردند جدی می‌گویم تصمیم گرفتند به خواسته‌ام عمل کنند و آنگاه مرا با خود به اتاقی بردند که دو جوان ایرانی در ان نشسته بودند یکی از آنها زبان انگلیسی را به روانی صحبت می‌کرد ولی دیگری اصلا به این زبان آشنایی نداشت.
ابتدا به ان دو نفر گفتم افراد شما معتقدند که من آدم بسیار مهمی هستم. بنابراین اگر می‌خواهید شاه به ایرن بازگردانده شود هیچ لزومی ندارد همه اعضای سفارتخانه را گروگان بگیرید. چیزی که شما می‌خواهید فقط یک آمریکایی خیلی مهم است که من باشم. بنابراین من داوطلبانه به گروگان شما درمی‌آیم و همین جا می مانم به شرطی که بقیه را آزاد کنید.
گرچه جواب آنها منفی بود ولی همان کسی که انگلیسی را خیلی خوب می دانست مطلب دیگری را پیش کشید و گفت: دولت بازرگان سقوط کرده و چون در حال حاضر یک شورای انقلابی امرو دولت را به دست گرفته انتظار می رود در عرض ۱۰ روز ماجرا فیصله پیدا کند و شاه به ایران باز گردانده شود. بنابراین ما هم دو هفته دیگر شما را آزاد می کنیم و هیچ لزومی ندارد تغییری در وضع موجود داده شود.
از گفتگوی کوتاه خود با آنها حداقل دو نتیجه گرفتم یکی اینکه فهمیدم دولت بازرگان دیگر بر سر کار نیست و این را البته نمی دانستم و برایم تازگی داشت چون قبلا از آن مطلع نشده بودم و دوم اینکه جریان بازجویی چند بار در روز از من خاتمه یافت و دیگر تا زمانی که در ساختمان کنسولگری بودم کسی به سراغم نیامد تا مرا به باد سوال بگیرد.

*گروگان«جان لیمبرت» (افسر سیاسی):

بعد از انتقالمان به ساختمان کنسولگری، بازجویی برخی از ما توسط دانشجویان آغاز شد و برای این کار نیز روزی چند بار به سراغمان می آمدند تا چند نفری را با خود به جایی ببرند که اصلا نمی‌دانستیم کجاست؟ و در آنجا با گروگانها چه رفتاری می‌کنند؟ یک روز بعدازظهر حدود ساعت ۴ نوبت من هم رسید وبرای اولین بار مرا برای بازجویی به اتاقی در ساختمان دبیرخانه که محل کار خودم بود بردند.
در حالی که تظاهرات مردم در مقابل سفارتخانه به شدت ادامه داشت و صدای آنها را به خوبی می‌شنیدم روی مبلی در اتاق کارم نشسته بودم که در باز شد وشخصی به سراغم آمد که واقعا از دیدنش یکه خوردم. او سر و صورتش را با کیسه‌ای پوشانده بود و تنها در جلوی چشمانش روی کیسه دو سوراخ دیده می‌شد.
ابتدا بنا به عادت معمول ایرانیها مدتی عذرخواهی کردکه ناجار است به آن صورت در مقابلم ظاهر شود و بعد هم گفت: خیلی متأسفم که با شما به این شکل طرف صحبت شده ام. من هم در حالی که می‌کوشیدم عینا همان تعارفات را به کار گیریم درجوابش گفتم نه! خواهش می‌کنم! اصلا مهم نیست. هیچ نگران نباشید که مجبور هستید به این شکل با من برخورد کنید به نظر من یکی از زیبایی‌های زبان فارسی در این است که شخص می تواند چند دقیقه پشت سر هم حرف بزند ولی در عین حال حتی یک کلمه هم که به درد بخورد نگفته باشد والبته از این مزیت زبان فارسی نیز در بسیاری موارد می توان خیلی استفاده کرد.
سن شخصی که بنا داشت از من بازجویی کند بیش از ۲۰ سال به نظر می رسید و این در حالی بود که سن متوسط بقیه دانشجویان عمدتا از ۲۰ سال فراتر میرفت او همچنین زبان انگلیسی را خیلی خوب صحبت می‌کرد و میزان آگاهی و معلوماتش نیز از بقیه بیشتر می‌نمود.
بازجویی از من خیلی حالت جدی و رسمی داشت و درجریان آن جوان دیگری که همراه شخص نقابدار به اتاق آمده بود تمام گفتگوهای ما را یادداشت می‌کرد.
اساسی ترین سوالی که مطرح بود به معرفی ایرانیانی مربوط می شد که طی دو ماه قبل با آنها ملاقات داشتم و به خصوص می خواستند دقیقا بانند که من با چند ایرانی آشنا هستم و با کدامشان معاشرت می‌کردم.
عاملی که مرا از معرفی اینگونه افراد باز می‌داشت توجه به لزوم حفظ امنیت ایرانایی‌های بودکه نمی شد آنها را به خاطر معاشرت با من گناهکار دانست و با ارائه نامشان وضع خطرناکی برایشان به وجود آورد. ولی البته این مسئله را نیز می بایست در نظر بگیریم که دانشجویان با دسترسی به انبوه اسناد موجود در سفارتخانه به جز آنها که درجریان اشغال نابود کرده بودیم می‌توانستند خیلی آسان به نام و نشان ایرانی‌هایی که با اعضای سفارتخانه رفت و آمد داشتند دست پیدا کنند. گرچه محتوای اکثر این اسناد را مطالب بی ضرری تشکیل می داد که نمی توانست جهت اثبات و ابستگی بعضی افراد به ضد انقلاب و شرکتشان در توطئه علیه انقالب و یامسائل دیگر مورد استفاده قرار گیرد معهذا ارزیابی افراد توسط دانشجویان می توانست به گونه ای باشد که همه چیز حتی جریان ملاقات ساده ای بین یک امریکایی عضو سفارتخانه و یکی ایرانی اقدامی توطئه آمیز به حساب آید و یا دیدارهای تشریفاتی دیپلماتیک را نیز به نوعی تعبیر کنند که هرچه بخواهند از آن استنباط شود.
ولی با این حال برای آنکه حداقل از سوی من قدمی در راه به خطر افتادن امنیت برخی ایرانیها برداشته نشده باشد هنگام پاسخگویی به سوال دانشجویان بهتر دیدم نام تعدادی از ایرانیها را که نوشد به خاطر دیدار با من به آنها وصله ای چسباند برایشان ردیف کنم تا دانشجویان نتوانند از میان اسامی ارائه شده به نکته قابل توجهی دست یابند.
به همین منظور بانام بردن از گروه کثیری شامل افراد ناشناخته مثل فروشنده دراگ استور نزدیک سفارتخانه یاشخصیت‌های شناخته شده مثل بعضی مقامات وزارت خارجه، وزیر کشور و حتی آیت الله منتظری، کوشیدم تا ذهن دانشجویان را از کنجکاوی برای آگاهی به نام دوستان و معاشرین ایرانی خود منحرف سازم. چرا که اطمینان داشتم هرقدر بیشتر از افراد مشهور نام ببرم، گرفتاری خود را کمتر کرده ام و اصولا وقتی نام ۵۰ نفر را ارائه دهم خیلی بهتر می‌توانم خود را از بن‌بست جوابگویی برهانم تا وقتی که فقط به نام ۵ نفر اکتفا کنم. زیرا اگر هم به طور مثال از من می‌پرسیدند: در ملاقات با آیت‌الله منتظری یا وزیر کشور چه صحبتهایی پیش آمد؟ خیلی راحت می‌توانستیم جواب بدهم: «مثل بقیه که به ملاقات آنها می‌رفتند، من هم از این کار خود جز یک دیدار عادی یا تشریفاتی نظر دیگری نداشتم.»
مسئله‌‌ای که تا حدی مرا نگران می‌کرد، امکان مراجعه دانشجویان به دفتر آدرس و شماره تلفن‌های شخصی من در کشوی میز کارم بود، که خیلی راحت می‌توانستند به آن دست پیدا کنند و به سرعت از نام و نشان کلیه دوستان و معاشرینم با خبر شوند. ولی البته ضمن آن هم این مسئله برایم غیر قابل درک بود که چرا دست به چنین کاری نمی‌زنند؟ و بدون آنکه خود را با سؤالها و جوابهای متعدد خسته کنند، یکسر به سراغ اسامی موجود در دفترم نمی‌روند تا فقط با پرسش راجع به هویت آنها به هر نتیجه‌ای که می‌خواهند برسند؟
سؤال دیگری که در اولین جلسه بازجویی مطرح شد، مربوط به اطلاعاتم از جریان کودتای ۱۹۵۳ ایران [۲۸ مرداد ۳۲] بود، که در جواب گفتم: «هیچ چیز درباره کودتاه نمی‌دانم، چرا که در آن زمان کودکی ۱۰ ساله بیشتر نبودم. ولی راجع به علل کودتا چیزهایی خوانده‌ام، که از جمله آنها باید به کتاب ریچارد کاتم اشاره کنم». جوانی که سروصورتش را پوشانده بود، وقتی این جواب را از من شنید، پرسید: «منظور شما همان کتاب ناسیونالیسم در ایران است؟».
از گفته او واقعاً حیرت کردم. چون می‌دانستم کتاب «ریچارد کاتم» هرگز اجازه ورود به ایران نداشته، و تنها آن دسته ایرانیهایی این کتاب را مطالعه کرده یا از وجودش با خبر بوده‌اند، که در خارج کشور تحصیل می‌کردند و یا در فعالیتهای سیاسی شرکت داشتند.
پس از آن هم چون فهمید که از جریان کودتا اطلاع چندانی ندارم، با عوض کردن موضوع گفت‌وگو، به مسائل دیگری پرداخت و از جمله پرسید:
– «درباره اتاق گنبدی شکل سفارتخانه چه می‌دانید؟»
– هیچ چیز درباره‌اش نمی‌دانم، چون راهی به درون آن نداشتم. اصولاً فقط عده‌ای معدود از اعضای سفارتخانه برای ورود به اتاق گنبدی ‌شکل مجاز بودند. و افرادی مثل من به هیچ‌وجه اجازه نداشتند قدم به آنجا بگذارند.»
– «درباره مأمورانتان در کردستان بگویید؟ و اینکه چطور با آنها تماس برقرار می‌کردید؟»
– «منظورتان را درک نمی‌کنم. ضمن آنکه باید بگویم ما به هیچ‌وجه مأموری در کردستان نداشتیم.»
– «‌آخرین بار چه موقع با عزالدین حسینی دیدار داشتید؟»
– «من چیزی درباره عزالدین حسینی نمی‌دانم.»
– «وسایل مخابراتی شما کجاست؟»
– «هیچ نوع وسیله مخابراتی در اختیار من قرار نداشت.»
سؤالها و جوابها به همین روند ادامه یافت، و من هرگز نفهمیدم منظور از مطرح کردن چنین مسائلی چیست? حدس می‌زدم بی‌هدف تور انداخته‌اند تا شاید بتوانند ماهی بگیرند. بویژه که در آن زمان مشکلات فراوانی هم در کردستان وجود داشت و تمام سعی ایرانیها بر این بود که به هر نحو شده تقصیر مسائل موجود در کردستان را به گردن آمریکا بیاندازند ولی علی‌رغم بی‌پایه و غیر واقعی بودن اتهامات وارده به آمریکا در این باب [!]، ایرانیها به هیچ‌وجه دست‌بردار نبودند. و چون همواره می‌کوشیدند تا مضمونی برای اثبات ادعاهای خود بیابند، طبیعتاً بازجوی مزبور نیز هدفی جز تکاپو در همین راستا نمی‌توانست داشته باشد.
اما جدا از همه این مسائل، نکته‌ای که بیش از همه در جریان بازجویی برایم جالب توجه بود، لحن دوستانه و رفتار غیرخصمانه آنها در برخورد با من بود، که از قبل اصلاً انتظارش را نداشتم.

*گروگان«جان گریوز» (کارمند روابط عمومی):

دانشجویان در بازجوییهای خود از ما همواره قصد اثبات این نکته را داشتند که سفارت آمریکا، نه یک سفارتخانه عادی، بلکه مرکزی برای جاسوسی و توطئه‌گری بوده است. و اصولاً هم اعتقادشان جز این نبود که دولت آمریکا برای براندازی رژیم [امام] خمینی و استقرار مجدد شاه توطئه می‌کرده است.
البته به نظر من، آنها برای تصورات خود دلیل قانع‌کننده‌ای هم داشتند. زیرا آمریکا سابقاً یک‌بار در اوایل دهه ۱۹۵۰ حکومت مصدق را در ایران سرنگون کرده بود؛ و چون عامل اجرای آن، یعنی «کرمیت روزولت» راجع به اقدام خود در کتابش خیلی لاف زده و گزاف گفته، به همین جهت دست ما هم بسته بود و واقعاً نمی‌توانستیم آنطور که باید قضیه امکان دخالتهایمان در امور ایران را انکار و تکذیب کنیم.
ولی حقیقت این است که دانشجویان هرگز نتوانستند ادعای خود مبنی بر قصد آمریکا در اجرای کودتاه علیه [امام] خمینی و یا اقدامی شبیه آن را به اثبات برسانند. زیرا اصولاً سیاست ما چنین نبود، بلکه برعکس، قصد داشتیم بعد از استقرار حاکمیت جدید ایران، درصدد حفظ منافع درازمدت خود باشیم و بکوشیم تا به هر نحو شده با رژیم آیت‌الله نوعی رابطه برقرار کنیم. و گرچه سعی در راه رسیدن به چنین هدفی، هرگز به معنای تأیید کامل اقدامات رژیم جدید نبود. ولی ضمناً هم لزومی نمی‌دیدیم تا برای ساقط کردنش فعالانه وارد میدان شویم.
دانشجویان در تلاش بودند که هر طور شده مدرکی دال بر اثبات ادعای خویش بیابند تا به آنچه می‌خواهند برسند. ولی چون اسناد به دست آمده از سفارتخانه مقصودشان را به هیچوجه تأمین نمی‌کرد، ناچار شدند بسیاری از این اسناد را به میل خود و به صورت ناصحیح تعبیر و تفسیر کنند. [!]

ادامه دارد

«ویژه نامه شیطان بزرگ» در خبرگزاری فارس

درباره ی مدیریت

مطلب پیشنهادی

انقلاب دوم به روایت گروگان ها(۱۳)

دانشجویانی که سفارت را گرفتند تفکر [امام] خمینی را می شناختند خبرگزاری فارس:به اعتقاد من …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *