تیتر خبرها
خانه /
Warning: ltrim() expects parameter 1 to be string, object given in /home2/secondre/public_html/wp-includes/formatting.php on line 4313
/ 4)1) رهبران و شخصیت های انقلاب اسلامی / 4)1)1) شخصيتهاي انقلابي تاريخ ايران / 4)1)1)5) شهيد دكتر مصطفي چمران / شهادت دکتر مصطفی چمران

شهادت دکتر مصطفی چمران

در بیمارستان سوسنگرد

محبوبه زارع

در بیمارستان سوسنگرد، اتفاقی افتاده است. مردی که ترکش، سر و صورت و سینه اش را با خون درآمیخته، با آرامشی تمام، به این آیه می اندیشد: «یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّه اِرْجِعِی اِلی رَبِّکِ راضِیَهً مَرْضِیَهً».

هیجان و اضطراب، هزاران دل بی قرار را در زمهریر انتظار و التهاب، به زانو درآورده که خدایا! چه خواهد شد؟! مردی پس از چهارده قرن، با بوی علی علیه السلام ، در خاک تنفس می کند، مردی که خلوت نخلستانش را مطالعات پیوسته و تلاش های علمی پر می کند و روز تکاپویش را، کار و کوشش و بندگی. مردی که با اقتدایی حقیقی، جز به تماشای مولا در تمام ابعاد زندگی نمی اندیشد. نگاهش به دنیا طوری است که گویی تا ابدیت زنده است و دیدگاهش به آخرت این است که تا آنی دیگر، از این جهان گذرا، خواهد کوچید!

علم را جز وسیله بندگی خدا نمی دانست

درخشش علمی در دانشکده فنی دانشگاه تهران و ادامه تحصیل در امریکا، آینده علمی کسی را رقم زد که به بیهودگی علم بدون عمل، ایمان داشت. دکتر چمران، علم را جز وسیله بندگی نمی دید و تعریفی غیر از نردبان طلوع، از آن نداشت. علم، سرمایه توانمندی او بود و توانمندی را فقط برای خدمت به خلق می خواست و تنها برای افزودن یقین قلبی به اقتدار خداوندی که یگانه است و لایتناهی!

… و چمران، پرواز را برگزید

اجتماعی ترین مرد، فردی ترین شهود را در جان هستی دنبال کرد. جبهه برای او، همان کلاس تحصیل و تدریس بود و شهادت در اندیشه او جز بلوغ قلم، نبود. شهید، پیوند یافته اسرار آسمان و زمین است و اجرا کننده حقایق ماورا در عالم خاک. شهید چمران، در خلسه ای بیدار، پروازی بی کران را برگزید تا جاودانگی را بر هستی خویش ثبت کرده باشد. یادش سبز و نامش ممتد باد!

از خاک تا خورشید

مهدی خلیلیان

در کوچه دل، صدای پای عشق می آید. برخیز، دلا! تا خیمه ظلمت از زمین، برچینیم و همچون صبح ـ صادقانه ـ از عطر حضور آفتاب، سرشار شویم. برخیز! تا مضمون غریب عشق را، بر جان پاییز زدگان، جاری کنیم:

پشتِ سبزی، چیزی است

که باید آن را دید،

آن را یافت؛

چیزی به رنگ طراوت،

به رنگ پاک حقیقت،

و عشق:

حقیقتی سبز است،

به رنگ روییدن،

به رنگ جوشش خون،

و من چه سرسبزم،

وقتی باران،

طلوع سرخ خونم را،

به فصل سبز روییدن،

پیوند می زند.

آموزگار عشق

آموزگار ما، در آرامش سرسبز عشق، به سلام آسمان برخاست و از عاشق ترین معشوق ـ چنین ـ خواست: «خدایا! خوش دارم گمنام و تنها باشم، تا در غوغای کشمکش های پوچ، مدفون نشوم.

خدایا! دردمندم؛ روحم از شدت درد می سوزد؛ قلبم می جوشد؛ احساسم شعله می کشد و بند بند وجودم از شدت درد، صیحه می زند. تو مرا در بستر مرگ، آسایش بخش.

خسته شده ام؛ پیر شده ام؛ دلشکسته ام؛ ناامیدم؛ دیگر آرزویی ندارم؛ احساس می کنم که این دنیا ـ دیگر ـ جای من نیست…».

چمران، «برگزیده» بود

«مصطفی» برگزیده ای بود که آیین سبز آیینه را تشریح می کرد؛ آب را بخش و خاک و عشق را، معنا.

شرح سیمای گل های بهاری را می نوشت و راه بیداری و رهایی را بر سینه خاک های تشنه باران، حک می کرد.

«چمران»، از خیل بی قرارانی بود که در خراب آباد غم و حزن آباد فنا، گام نهاد، تا زمزمه عشق، سر دهد و با دستان سبزش، جان های خزان زده را مرهم آفتاب بپوشاند.

در محضر گسترده پروردگار، حضوری عاشقانه داشت و اندیشه «اصلاح»، وی را به «عمل صالح» فرا می خواند؛ هر چند گوهر ارزنده «اخلاص»، سخت گم نامش می نمود؛ «خوش دارم از همه چیز و همه کس ببرم و جز خدا، انیسی و همراهی نداشته باشم. خوش دارم که زمین، زیراندازم و آسمان بلند، رواندازم باشد و از همه زندگی و تعلقات آن، آزاد گردم.

خوش دارم که…».

«قَمَر دهلاویه»

بیایید حکایت آن مرد خوب را هرگز از یاد نبریم. او هنوز اینجاست؛ در کنار چشمه روستا، در میان شب بوها و خواب خوب ما.

او در همین سرزمین، به سوی ما آمد؛ در خاک خوب خدا؛ و آن گاه که بوی افلاک گرفت، خورشید بر حنجره اش هزاران بوسه نثار کرد. بیایید با شهیدان، مهربان تر باشیم. شهیدان در ما حضور دارند!

… و چه سان می توان از «قَمَر دِهلاویه» نگاشت که در همه جا حضور داشت: بسیج محله بیداری، کتابخانه روستای آفتاب، کوه های زخمی لبنان، دانشگاه عرفان کردستان و…؟! او رفت از ظلمت این خاکدان، آموزگار عشق و ایمان… شهید دکتر مصطفی چمران، بی ادعا همچون باران، با پرواز و نگاه کبوتران.

و بخشید طعم عشق را به دل های پریان و عاطفه های سرگردان، و بخشید بشارت «بینایی»، «آگاهی» و… را بر وجودمان.

مبشّر سپیده

نزهت بادی

آن را که نور حق در دلش تابیده، تاب سیطره ظلمت بر عالم را نباشد؛ پس از این سو به آن سو می شتابد تا حکومت ظلمت را به دیار عدم، بازپس راند. شهید چمران، یکی از این طلایه داران سپاه صبح بود که بشارت سپیده را بر تاریک خانه دل آفتاب گردان های نور ندیده، به ارمغان می آورد؛ چه آن زمان که در سازمان امل شهر بیروت، در رثای غربت اسلام زخم خورده، اشک می ریخت و می جنگید و چه آن زمان که در غرب ایران، فراتر از همه مرزها و قومیت ها، نسیم حیات تشیع را بر سر و روی شکوفه های پرپر پاوه و مریوان و کردستان، نثار می کرد. شهید چمران، پرتویی از شمس وجود حق بود که در این ظلمتکده کفر و باطل تابید، تا جهان را به نور ولایت، روشن کند.

شهدا، از سوختن نمی ترسند؛ بلکه پروانه های شیدای نور هستند و در هر جا که نور ولایت را بیابند، گرد آن حلقه می زنند و به آن سرچشمه ازلی نور، می پیوندند.

گام های دلیر چمران

محمدکاظم بدرالدین

دنیا، هیچ گاه ته نشین نخواهد شد تا مردانی از قبیله سرسبز اردیبهشت، هستند. روزها، تازه ترین ایده ها را از نگاه آنان می گیرند.

«چمران»، یکی از نام های درخشان کتاب انقلاب است. حتی در کتاب اسطوره های لبنان، صدای دلیری گام های او تا جغرافیای درختان سیب لبنان، کشیده شده است. لهجه های عربی، با گلوی دعوتگر او همراه شدند و روزگارشان را پر از آینه کردند.

چمران، در قلب ها، ادامه دارد

پیش چشمان غیوران این خطه، صفحات شهامتش ورق خورده و هر صفحه اش، تحسین ما را برانگیخته است.

این است چمران که عشق، از دست نوشته هایش جان می گیرد.

قلم های متعهد از رجزهای عارفانه اش مایه می گیرند. او از هبوط دیرین انسان، پلی زد به سوی آسمان پرستاره نیایش. چمران، در قلب ها ادامه دارد.

همه جرئت لبنان، به شانه های چمران گرم بود

سودابه مهیجی

آن بازوان جنگاور و شانه های چون کوه، از آنِ مردی بود که در سینه اش، دلی از جنس کبوتر می تپید؛ مردی که در تمام سال های ناآرام حیاتش، لحظه ای به سکون و سکوت دچار نشد و با خستگی و رنج، از پا ننشست. لبنانِ پر آشوب، لبنان لبریز از گلوله و زخم و جنگ، تمام جرئتش، به شانه های چمران گرم بود و نفس های آسمانی اش نیز.

تو، بی قرار شهادت بودی

تو، بی قرار شهادت بودی و تشنه قربانی شدن. صخره به صخره، دشت به دشت و صحرا به صحرا، در پی گلوله ها و خمپاره های بی دریغ، در معرض آتش های یکسره ای که هستی اسلام را نشانه می رفت و سر از ایران و گاه لبنان درمی آورد، می دویدی و سینه سپر می کردی، تا مگر شهادت، راهی به آغوش منتظرت بیابد.

زخم، حتی بهانه ای نبود برای آرام گرفتن و از پا نشستن چند صباح؛ زخم که بر تو می نشست، روئینه تنت می کرد. بی پرواتر می شدی در پی به چنگ آوردن شهادت.

مگر تو نبودی که می گفتی: «من به ملکه مرگ حمله می کنم، تا او را در آغوش بگیرم و او از من فرار می کند…»؟!

بی گمان، صدای خدا را شنیده بود

فرشته مرگ، از چنگ او می گریخت. در تعقیب شهادت، چمران، از لبنان تا ایران، شب و روز دوید، اما سرانجام، در حوالی کارون و شب های مواج اهواز، لحظه ای، دعایش، پیراهن اجابت به تن کرد و پروردگار، او را به خویش فرا خواند.

هنوز کارون، سر به زیر و آرام، در پیچ و خم مسیر خویش، خاطرات او را موج می زند و صدای زخمی او، با ناله های عاشقانه، ساحل خاموش را به اشک های شبانه وامی دارد.

چمران، بی گمان صدای خدا را شنید که قفس تنگ دنیا را بی طاقت مانده بود.

اگر خدا صدایش نکرده بود، اگر شوق پرواز در سینه اش پرپر نمی زد، هرگز وصیت نمی کرد: «دست عشق را بگیرید… عشق که مصیبت را به لذت تبدیل می کند و مرگ را به بقا…»

مرد صالح

روح اللّه حبیبیان

هرگاه که به او می اندیشی، احساس می کنی افق نگاهت، فقط تا ساحل آن دریای مواج، پیش تر نمی رود. به راستی، چگونه می توان توصیف کرد بزرگ مردی را که هنوز تصویر چهره آسمانی اش، اشک را مهمان چشمان هزاران انسان، در ایران و لبنان و امریکا می کند؟

تو چه می دانی که «مصطفی»، کودک بازیگوش کوچه پس کوچه های تهران، در عمر کوتاه خود، چه راهی را پیمود که هزاران جوان عاشق، جایگاه بلند «دکتر مصطفی چمران» را افق دوردست آمال و آرزوهای خود می دانند و به گام زدن در آن مسیر، بر خود می بالند… .

چمران، همان است که همسرش در وصف او سرود: «مرد صالحی که یک روز قدم زد در این سرزمین؛ به خلوص».

راز بزرگ چمران

به چهره پرصلابت او که می نگرم، از عجز خود در درک افق های روحش، پریشان می شوم. بامش همواره برایم سرشار از شکوه بود، ولی نگاه هایش… در نگاه هایش، رازی بزرگ بود که هیچ گاه درنیافتمش. همیشه از خود پرسیده ام چگونه می شود دنیا را با همه زیبایی هایش به دست آورد و به راحتی آن را رها کرد؟ چگونه می شود، بالاترین مقام علمی روز را در دفتر افتخارات خود به ثبت رساند و آن گاه، آن همه افتخار و احترام و اعتبار را با گم نامی و آوارگی، عوض کرد؟ احساس می کنم پاسخ همه پرسش هایم در نگاه خیره به دوردست او پنهان است… به یاد می آورم که او، مرید علی علیه السلام بود. نهج البلاغه را می گشایم؛ پاسخم را از مولای پرهیزکاران می گیرم:

«عَظُمَ الْخالِقُ فی اَنْفُسِهِم فَصَغُرَ مادُونَهُ فی اَعْیُنِهِمْ».

آری! خالق عالم آن قدر در جان او عظمت یافت که غیر او هر چه بود، در چشم همیشه بارانی اش حقیر و کوچک شد.

راهی که چمران برای ما گشود

اگر چمران را قطره ای واصل به دریا بخوانی، به بیراهه رفته ای. او اگرچه نخست، قطره ای کوچک بود، اما آن قدر از سرچشمه های ایثار و انسانیت و اقیانوس محبت الهی سرشار شد که چون سیلی خروشان، به راه افتاد تا هم خود به مقصد برسد و هم موانع رسیدن به دریا را از سر راه هزاران قطره سرگردان دیگر بردارد و رسیدن به حق، شاهراهی باشد جاودان. مگر سیل را خار و خس بسیار، از رسیدن به دریا باز می دارد؟!

چمران، پرستوی کوچک عاشق در آسمان معرفت است؛ به چنان عظمتی رسید که شاهباز قاف عاشقی شد و خود را بر دامنه حریم عنقای بلند آشیانه رساند تا نه تنها سی مرغ، که هزاران مرغ پرشکسته دیگر را عزم پرواز ببخشد. چه زیبا و باشکوه، در دشت دهلاویه، به مقصد رسید و با جسم خسته اش، عاشقانه وداع گفت!

از کرسی تدریس تا سنگرهای جهاد

حسین امیری

کتاب هایتان را از دوشم بردارید!

مهر قبول مدرسه را از مدارک تحصیلی ام بردارید!

نشانی هیچ دانشگاهی را از من نپرسید؛ اینجا، در دانشگاه، زخم های بشر، درس آزادگی مردمان جبل عامل را هیچ کس بیست نمی شود و تاول کوره راه های کردستان و زخم آتش بارهای پاسگاه غریبی پاوه، همه نوابغ جهان را تجدید می کند.

من از کرسی تدریس دانشگاه های بین المللی، به سنگر شما آمده ام، ای بسیجی های فیلسوف، ای دانشمندان بی مدرک!

وزیر جنگ عشق

عشق را بر پیشانی مردی از تبار علم نوشته بودند؛ رزم آوری عاشق که وزیر جنگ عشق بود. در عرصه نبرد عشق و استدلال، تمامی ذرات بدنش را صغرا و کبرا چید، از پایش پرسید و نماندن شنید؛ از دلش پرسید و پریدن فهمید؛ در عرصه نبرد عقل و عشق، هزار خمپاره از جوارش گذشتند و هزار بار، عقل و دل را قربانی کرد تا از چمران، فقط یک نشانی بماند؛ یک نشانی کوچک، مثل عبور نور از روزنه گنبدی سبز رنگ.

دانشمند مجاهد

گاهی شمشیر، حجاب شهادت می شود و گاهی جهاد اکبر، بهانه نفس اماره. سپاهیان جهاداکبر، از گذرگاه تنگ جهاد اصغر می گذرند؛ آنجا که پاها همه آبستن لغزشند و دل ها، شب آلوده وهم زنده ماندن و ترس، چه می کند با ایمان؛ و شک، عجب می ستیزد با یقین!

نیروی سلوک عارفانه دانشمند مجاهد، در سنگرهای خاکی جهاد اصغر بود و نفس او، مسخّر اولین جوابش به قالوا بلی، در اولین صبح بهار خلقت. وقتی عشوه علم، پای رفتن را سست می کند، وقتی نام و نشان، عارفی را به سیاه چال تنهایی می کشد، وقتی بودن، حجاب عاشقی می شود، شاید چمران بودن کافی نیست؛ شاید فقه و فلسفه و علم کفایت نمی کند؛ شاید جز جاری شدن خون پاکان، زمین را به شاهد وصال رهنمون نیست!

تو از قبیله عشق بودی

زینب مسرور

دستان نوازشگرت، آرامشی زلال به دل های بی قرار یتیمان هدیه می کرد.

تو از قبیله عشق بودی؛ از تبار ابراهیم؛ استوار و باصلابت، نجیب و سربلند. تو، به آسمان نزدیک بودی؛ به لحظه های تولد باران و در لحظه های ناب دعا که تنها تو بودی و خدا.

هنوز لبنان، لبریز است از رایحه نَفَس های مسیحایی ات.

هنوز «صور» و «صیدا» و «جبل عامل»، صلابت گام هایت را که هر روز از کوچه پس کوچه هایشان، با عشق و شور می گذشتی، به یاد دارند.

هنوز می توان از مریوان و سردشت و هویزه، صدای مهربان و صمیمی ات را شنید. تو بزرگ بودی… بزرگ تر از آنکه تنگنایی این قفس دردآلود دنیا، گنجایش روح بلند تو را داشته باشد. چشمانت به رنگ آفتاب بود، اما عاقبت سرخی داشتی.

… و آن شب که آسمان، پُر بود از غربت نیلوفرها، نگاه تو قصد سفر داشت؛ سفر تا زمین شقایق های بی نشان.

دانای عشق

منسیه علیمرادی

پیران سحرخیز، مُشک فشانان زمانه، عارفان دانشمند و دانشمندان عارف… چه کسی به گردِ پای این غزالان تیزپای سجده سحر و سپیدپوشان آزمایشگاه های علمی، خواهد رسید؟

مگر نه اینکه همین انسان خاکی، «خَلیفَهُ اللّه َ» در زمین است؟! تو، به تفسیر این جمله نازل شدی.

چمران! چکاد عبادت و قله های علم، زیر گام های تو مسخّر شد.

اشارات :: خرداد ۱۳۸۶، شماره ۹۷

درباره ی مدیریت

مطلب پیشنهادی

شهید دکتر مصطفی چمران

مواضع دکتر چمران درباره نهضت آزادی و دولت موقت – قسمت اول: چمران؛ پناهنده به نهضت آزادی یا عاشق امام؟

«به عکس امام که در اتاقش بود اشاره کرد و با یک تغیّری گفت: ببین …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *