تیتر خبرها
خانه / بخش 1) مطالب از مسئول سایت تسخیر / 1)3) کتاب های تألیفی مسئول سایت تسخیر / خاطرات سید محمد هاشم پوریزدانپرست از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از عملیات پیروزمند و حماسه بزرگ شکست حصر آبادان ( عملیات ثامن الائمه ) – قسمت دوازدهم

خاطرات سید محمد هاشم پوریزدانپرست از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از عملیات پیروزمند و حماسه بزرگ شکست حصر آبادان ( عملیات ثامن الائمه ) – قسمت دوازدهم

سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام
سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام

عذاب وجدان!    

فرماندهی در کار نبود. سازمان رزم تقریباً به هم خورده بود. بچّه­های حول و حوش خودمان را از جریانات جلو مطّلع کردیم و قرار گذاشتیم که شب این منطقه را حفظ کنیم تا صبح فرماندهان  برای منطقـه فتح نشده فکری کنند. قرار شد تا صبح با گذاشتن پاس  افراد نگهبانی بدهند. ما درست در اطراف جاده­ای که به پل حفّار می­خورد، موضع گرفته بودیم.

 یعنی جایی که اگر عراق می خواست پیشروی کند، حتماً
از آنجا باید عبور می کرد.

با خواندن نماز، خستگی امان نداد. چشم بچّه ها یکی یکی روی هم آمد و خواب بر اکثر آن ها چیره شد.

 آهسته، آهسته، سکوتی عمیق بر همه جـا حاکم شد.

 آسمان صاف آبادان و ستارگان فراوان آن شکوهی خاص داشت.

 به خود اجـازه نمی دادم که بخوابم. سعی می کردم کوچک­ترین حرکت را در تاریکی حاکم بر منطقه، تشخیص بدهم.

 رزمندگان شب قبـل اصلاً نخوابیده بودند و من دو سه ساعـت خوابیده بودم.

 سعی کردم جای آن ها نیز پاس بدهم.

 سکوت و تنهایی شب مرا به فکر فرو برد.

 ماجراهای آن روز را هزار بار درذهن خود مرور کردم.

 پیشنهاد عقب نشینی، باعث عذاب وجدانم شده بود.

 نکند ترس از مرگ بوده است؟ نکند گناه فرار از جنگ بر دوشم باشد؟ نکند…

ناگهان در فاصله­ای دور در مقابل ما صدای انفجاری قوی بلند شد و آتش زبانه کشید. احتمال دادم همان تانکی است که در کنار آن بودیم که پس از ساعت ها آتش سوزی های جزئی و با سرایت آتش به گلوله­ها، آن انفجار شدید و آن نور بسیار گسترده را ایجاد کرده است.

 تا خاموش شدن آن یکی دو ساعت طول کشید. حداقل این فایده را داشت که دشت را روشن کرد و موجب شد عراقی‌ها نتوانند پیش روی کنند.

یک خمپارۀ بدون زاویه­یاب آنجا بود. تجربۀ ظهر برایم خیلی تلخ بود. چند گلولۀ خمپاره ای که افتاده بـود، برداشتم و آن طرف رودخانه را هدف قرار دادم و با خود گفتم: « حداقل یک سر و صدا ایجاد خواهد کرد.» و  بچّه­ها هم خسته­تر از آن بودند که صدای آن موجب بیداریشان شود.

دو ساعت از نیمه شب گذشته بود. یکی از بچّه­ها را که نوبتش فرا رسیده بود، بیدار کردم، امّا وضعیّت او را که دیدم، دلم به حالش سوخت. رهایش کردم که بخوابد. با توکّل به خدا سعی کردم بیدار بمانم. ترس از اینکـه خواب بروم و عراقی‌ها حمله کنند و بچّه ها قتل عام شوند، از خوابیدنم جلوگیری می­کرد.

صبح داشت نزدیـک می­شد.

 ناگهان یکی از بچّه ها فریاد زد: « عراقی‌ها !»

فریاد او موجب شد همه به یکباره از خواب بپرند و هنوز چرت از سرشان نپریده بود که همه با یکدیگر دشت را با آر.پی.جی… تیربار… کلاش… زیر آتش گرفتند.

 با دقّت بیشتر متوجّه شدم همه تیراندازی­ها بی­هدف است و نیروی عراقی هم در کار نیست و احتمالاً آن رزمنده در تاریکی چشمانش چیزی را اشتباه دیـده و فکر کرده است که عراقی ها هستند.

 فریـاد زدم: « شلیک نکنید! عراقی در کار نیست!  مهمّات هدر ندهید!»

بچّه های دیگر نیز متوجّه شدند و همه شروع به فریاد زدن کردند.

 خط طولانی آتش که شاید ده ها متر و شاید بیش از صد متر امتداد داشت، خاموش شد و همـه متوجّه شدند که دشمنی در کار نیست.

با سر زدن سپیدۀ صبح که به خوبی در آن دشت قابل رؤیت بود،  همه وضو گرفتند و به نماز ایستادند و با روشن شدن هوا بچّه ها در پشت خط ها به راه افتادند و از اینجا به آنجا می­رفتند. غذایی در کار نبود، گرسنگی همه را اذیّت می­کرد. عدّه­ای به سمت آبادان به راه افتادند تا برای بچّه ها غذا بیاورند.

 فرماندهان نیز از جریان « پل حفّار» مطّلع و یکی یکی سر و کلّه­اشان پیدا شد، ماشین تدارکات نیز رسید. غذا که مرغ و نان و انگور بود، بین بچّه­ها توزیع ­شد.

 غذا در دست  بچّه­ها و مشغول خوردن بودند که فرماندهـان عملیات نیز رسیدند. برادر جعفر اسدی، برادر مرتضی قربانی، سرهنگ کهتری، برادر رحیم صفوی و دیگران همه آمدند.

 بچّه ها مشغول تعریف ماجرا برای آن ها شدند. ما به شدّت ناراحت بودیم و از شهادت بچّه ها برای آن ها می گفتیم، امّا آن ها دنبال حلّ قضیه بودند، نه گوش دادن به قضایایی از این قبیل. آن ها با هم جلسه ای گرفتند و سپس به سمت راست خاکریز حرکت کردند.

حمله آغاز شد

هنوز ساعتی نگذشته بود که بچّه ها فریاد زدند: « حمله ! حمله آغاز شد!»

 به پشت خاکریز رفتیم. تعدادی از رزمندگان در امتداد رود کارون و درست به موازات خاکریز ما به سوی همان نقطه­ای که دیروز ما در آنجا بودیم، در حرکت بودند و ما با چشم خود آن ها را مشاهده می کردیم.

 به نظرم آمد که آن ها سبکبال! دارند حرکت می کنند. آنچنان به وجد آمدم که  قابل  توصیف نیست.

 یک فیلم بردار داشت فیلم برداری می کرد. نمی­دانستم  چه کنم! بی­تاب شده بودم. دلم می خواست از همان جا به سوی آن ها می­دویدم و کمکشان می کردم.

 ناگهان یک نفـر بـا سرعت به طرف ما آمد و  فریاد  زد: « آر.پی.جی زن ! آر.پی.جی زن !»

 بی­ اختیار ژ- سه  را زمین انداختم و یـک آر.پی.جی را که در نزدیکم بود، برداشتم و یک گلوله را در آن جای دادم و یکـی را به دست گرفتم و بـا سرعت به سمت منطقه­ای که از آن حمله آغاز شده بود، دویدم.

 یک ماشین تویوتا پر از مهمّات آماده ایستاده بود. آر.پی.جی زن‌ها روی مهمّات سوار شدند. اوّل به ذهنم گذشت که روی مهمّات بنشینیم و جلو برویم؟! امّا تا تصمیم خود را گرفتم و دستم را به پشت تویوتا که داشت سرعت می گرفت و جـلو می­رفت، انداختم و به عنـوان آخرین نفـر سوار آن شدم. حال عجیبـی در خـود حس کردم : مثل اینکه یک هواپیمـا داشت از زمین بلنـد می شد و از عالم ماده به عالم ماوراء  ماده، پـر می­کشید!

پس از طی دویست، سیصد متر تویوتا ایستاد و راننده گفت: « از اینجا باید پیاده جلو بروید!»

 بچّه ها پائین پریدند. هرکدام از یک سمت به طرف نیروهای خودی که جادۀ  « پل حَفّار» را گرفته و عراقی‌ها را پس زده بودند، حرکت کردند.

 من و یک نوجوان با هم حرکت می کردیم. او کمک من بود و تعدادی گلوله را حمل می کرد. با سرعت می دویدیم. من و نوجوان نزدیکترین فاصله را به رود کارون داشتیم و زیر دید عراقی‌های مستقر در آن سوی رودخانه و زیر آتش آن ها قرار گرفته بودیم.

 چشمم به « پل» افتاد. جهت زدن آن به آن سمت حرکت کردم. لحظاتی نگذشته بود که درلابلای تپّه­ها و نخل ها نوجوان کمکی را گم کردم و ناگهان خود را تنها یافتم. سایر بچّه ها از نقاط دیگر رفته بودند.

 پـل از بغل معلوم بود؛ یک پـل نظامی متحرّک. خیلی باید به آن نزدیک می شدم و این امکان نداشت. در حدود صد و پنجاه متری آن بودم و باید وارد یک محوطه تقریبـاً بی درخت کنار رودخانه می­شدم تا بتوانم به خوبی آن را نشانه گیری کنم و  این با توجّه به دیدی که عراقی‌ها داشتند، امکان پذیر نبود. تصمیم گرفتم از همان جا پل را نشانه بگیرم و در صورت عدم اصابت از جـاده عبور کرده و از آن طرف جـاده و از روبرو آن را بزنم.

همان طور که حدس می زدم آر.پی.جی از بالای پل گذشت و نتوانست آسیبی به آن وارد سازد.

با سرعت در امتداد جاده به عقب آمدم تا  از نقطه­ای که در تیررس عراقی‌ها نباشد، بتوانم ازجاده عبور کنم. بالاخره با سرعت از جاده بالا رفتم و خود را به آن طرف رساندم.

 تعداد زیادی از بچّه ها پس از بیرون راندن عراقی‌ها در آنجا مستقر شده بودند. عراقی‌ها در شب گذشته فرصت کافی داشتند که آن طرف رودخانه را جهت جلوگیری از نفوذ رزمندگان اسلام به صورت یک خط دفاعی محکم در آورند و اطراف « پل­حفّار » را با چیدن تانک و نفربر و کار گذاشتن انواع سلاح ها به صورت یک دژ مستحکم درآورند.

 آتش سنگین خمپاره آن ها به این سوی رودخانه ادامه داشت و به همین دلیل نیروهای جدیدی را که وارد می شدند، به درون سنگرهای عراقی موجود درآنجا هدایت کردیم تا از مجروح و شهید شدن آن ها جلوگیری کنیم. البتّه بچّه ها به زور در سنگر می ماندند و ما با وعدۀ اینکه اگر عراقی‌ها آمدند، شما را خبرمی کنیم، آن ها را در سنگرها نگه داشتیم.

 در کنار رود کارون و عمود بر جادۀ  پل حفّار دو خاکریز وجود داشت که در میانۀ این دو خاکریز نیروهای عراقی تعدادی نفربر دارای توپ ضدّ هوایی مستقر کرده بودند، ولی موقع فرار نتوانسته بودند آن ها را منفجر کنند و حال به دست نیروهای خودی افتاده بود، امّا کسی نبود از آن ها استفاده کند. نفربرها در تیررس نیروهای عراقی بود.

 چند بار با سرعت از پشت خاکریزها سر خود را بالا آوردم و پل را نگاه کردم. یک گلولۀ توپ، نیمی از پل را در هم شکسته بود. به صورتی که فقط نفرات می توانستند از آن عبور کنند.

 یکی از بچّه­ها از تقاطع جاده و خاکریز سر خود رابالا کرد تا منطقه را بیشتر بررسی کند، امّا گلولۀ تک تیراندازان عراقی به او فرصت نداد و پیشانی اش مورد هدف قرار گرفت. صدای خور خور نفس کشیدن او بلند شد. به سمت او رفتم تا جهت انتقال او به عقب کمک کنم. امّا بچّه­ها گفتند: کار از کار گذشته است و تا چند لحظه دیگر به شهادت می رسد.

 همه در نزدیکی او در پشت خاکریز نشستیم و با تأسّف و در حالی که کاری از دستمان بر نمی­آمد به صدای خور خور نفس کشیدن او گوش دادیم.

در کنار من چند تن از بچّه های خرمشهر نشسته بودند و روی خاک، وضعیّت منطقه را تشریح می کردند. حدود ده پانزده متر دورتر از ما در میان خاکریز دوّم شکافی وجود داشت، به سمت آن رفتیم که بهتر بتوانیم اطراف پل و وضعیّت نیروهای عراقی را در نظر داشته باشیم. دو تن از بچّه های بسیجی از خاکریز گذشته و در کنـار یکی از نفربرهای ضد هوایی عراقی نشسته بودند و از پشت آن عراقی‌ها را زیر نظر داشتند. ناگهان چند تن سرباز و درجه دار عراقی که تا آن لحظه در نزدیک  پل پنهان شده بودند، به سمت پل دویدند تا از آن طریق فرار کنند، امّا با آتش نیروهای خودشان که به سمت آن ها سرازیر شد بالاجبار به سمت نیروهای ما بازگشتند و با ترس و وحشت در حالی که گلوله از اطراف به سمت آن ها سرازیر بود، خود را تسلیم نیروهای ما کردند. نکتۀ عجیب اینکه به خوبی معلوم بود آن ها عراقی هستند و برای ما مجهـول بود که چرا نیروهای خودشان دارند به سمت آن ها آن هم با آن وسعت، تیراندازی می کنند. از چهار نفر آن هـا حتّی یک نفـر مجروح نشد. ما آن را پای مشیّت الهی گذاشتیم که تـا اراده نکند هیچ چیز به وقوع نخواهد پیوست و مرگ و حیات انسان در دست خداست و تا او نخواهد برگی از درختی نخواهد افتاد.

یک افسر قد بلند لاغر اندام که تمام موهای سرش سفید بود و درجه اش سرهنگ تمامی بود، در همان لحظات به ما سرکشی کرد و از همان شکاف خاکریز پیش دو بسیجی رفت و به بررسی منطقه پرداخت.

 او پس از اتمام کارش داشت به این طرف خاکریز می آمد که گلولۀ تانک عراقی‌ها کار خود را کرد و نفربر با صدای مهیبی منفجر شد و دو بسیجی دلاوری که در کنار آن بودند، به شهادت رسیدند و شعله های آتش از آن زبانه کشید. سرهنگ مو سفید که فاصله بسیار کوتاهی بـا نفربر داشت و تازه پایش را به این طرف خاکریـز گذاشته بود، جـان سالم بدر برد. ما  از نفربر فاصله گرفتیم و مجدّداً به کنار جاده بازگشتیم و در حالی که آتش سنگین خمپاره­ها در اطراف ما فرود می­آمد مشغول صحبت پیرامون مسایل مختلف شدیم.

 بچّه های خرمشهری در زیر آن آتش سنگین نیز خرمشهر را فراموش نکرده بودند و حال که قدمی به آن نزدیک شده بودیم، شدیداً به وجد آمده بودند.

یکی از بچّه­ها می­گوید: « ممکن است نیروهای پیاده عراق از پل بگذرند، باید مواظب باشیم.»

بی هراس بر روی جاده!

در میان صحبت ها ناگهان چشمم به یک نوجوان پانزده، شانزده ساله افتاد که در ده متری ما نشسته بود. امّا چشمم نتوانست از او عبور کند و بر چهره­اش ماند. چهرۀ عجیبی پیدا کرده بود؛ یک نورانیّت عجیب، یک معصومیّت تاّم و تمام. نمی توانستم چشم از او بردارم. یک تأسّف عمیق بر جانم ریخت.

 آیا ما باید آدم هایی مثل او را از دست بدهیم!؟

 حواسم از بچّه های اطرافم که در حال صحبت با آن ها بودم، به او معطوف شده بود.

ساعت حدود دو بعد از ظهـر بود. گرما بیداد می کرد.

 ناگهان متوجّه شدم که یک نفر آن طرف جاده در حال نزدیک شدن به جاده است.

 با سرعت بلند شدم و نگاه کردم.

 رزمنده­ای خودی بود و با آرامشی بی انتها و لا یتناهی داشت به سمت ما می آمد.

 فکر کردم منطقه را نمی شناسد و دارد با پای خود به مشهد خود می آید. زیرا لحظاتی بعد او بر روی جاده و در مقابل هزاران گلوله انواع سلاح های عراقی قرار می گرفت !

 با تمام وجود فریاد زدم: « بنشین!»

 امّا او بی­توجّه به فریاد من داشت به آرامی به سمت ما می­آمد.

 بچّه ها نیز بلند شدند و با سر و صدا خواستند او را متوجّه کنند.

 امّا او نه تنها توجّهی نکرد، بلکه با پوزخندی بسیار معنی­دار به راه خود ادامه داد و از جاده بالا آمد.

 لحظات به کندی و سختی می گذشت و ما در این لحظات کوتاه نیمه جان شدیم!

با پدیدار شدن او بر روی جاده، هزاران گلولۀ انواع سلاح­های عراقی همچون دانه های باران به سمت او سرازیر شد و او همچنان با آرامش و بی هراس بر روی جاده قدم زنان به سمت ما راه می پیمود.

 گلوله های رسام سرخ تـر و روشن تر از هر زمان در مقابـل چشمان نگران ما که از پائین جاده او را نظاره می کردیم، از کنار بدن و سر و گوش او می­گذشت و پوزخنـد او همۀ عالم مادی و همۀ مستکبران و همۀ دنیاپرستان و همۀ آنانی را که مانند من مغز و لُبِّ عالم و آفرینش را درک نکرده اند به تمسخر می­گرفت.

 چهره اش به سمت من بود که داد و فریاد به راه انداخته بودم و از مشیّت الهی و تقدیر او هیچ نمی فهمیدم ! و درست آمد و در کنار من بر زمین نشست.

 نتوانستم او را سیر بنگرم تا از چهرۀ ملکوتی اش زاد و توشۀ بیشتری بـرچینم تا برای خود که تقدیرم بر شهادت نبود ( و بهتر است بگویم شایستگی آن را نداشتم ) و قرار بود سالیانی چند در دنیـا بمانم، برای لحظات تنهایی­ام چون گُلی زیبا و مُعطّر به ماوراء جهان رهنمون باشد. زیرا یکی از رزمندگان فریاد زد:  « عراقی ها ‍!‍ عراقی‌ها ! دارند از پل عبور می کنند! »

با سرعت بلند شدم و حدود بیست متر به عقب دویدم و در نقطه­ای که قبلاً در ذهنم آماده کرده بودم، ایستادم تا با ظاهر شدن اوّلین عراقی به سمت او شلیک کنم. با رسیدن به آن نقطه، بهتر دیدم که گودالی حفر کنم تا بهتر بتوانم دفاع نمایم. تکّه چوبی در نزدیکی­ام افتاده بود آر.پی.جی را زمین گذاشتم و آن را برداشتم و شروع به کندن زمین کردم. امّا ناگهان یک حالت خستگی عجیبی در وجودم پیچید! حس کردم روی زمین افتادم ! عجیب است ! چی شد؟! خدایا ! مجروح شده­ام !؟ بدنم را تکان می دهم. نه اثری از درد نیست. دستم را ! مثل اینکه یک حالت عجیبی در دست راستم وجود دارد! پای راستم نیز! دست و پـای راست! هر دو مجروح شده است. شهید نمی شوم؟! حالت عجیبی به من دست می دهد! یک حالت تأسّف! در پیش چشـم خود می بینم  که دست و پایم  قطع می شود  و  دیگر  به  جبهه نمی توانم بیایم. ده، بیست سال و سی سال دیگر زندگی می کنم. پیر می شوم. حدود شصت و دو سال عمر می کنم. از دنیا می روم. جسد خود را می بینم. زمان  دفن من فرا رسیده است. دست و پای راست  ندارم. تعدادی از نزدیکانم دارند  مرا  دفن می کنند. موهایم سفید سفید است. تأسّف عمیقـی سراسر وجودم را می گیرد. یعنی شهید نمی شوم!؟

 یواش یواش درد را احساس می کنم. امّا با خود می گویم:« بهتـر است به بچّه ها نگویم. بهتر است آن ها مشغول زد و خورد باشند. فعلاً که درد قابل تحمّل است.»

 لحظات می گذشت. دستم را درون سینه­ام گرفتم و آن را فشار دادم. انگشتان دست راستم داشتند می­لرزیدند. ترکش به ساعد آن خورده بود.

 آن را با دقّت نگاه کردم. بعید است سالم بماند، حتماً آن را قطع خواهند کرد.

پاچه شلوار نیز مانند آستین دست، پاره پاره بود و خون از آن بیرون می زد. پای راستم را که مجروح بود روی پـای چپم انداختم.

 خمپاره­ها داشت به اطراف اصابت می کرد و ترکش های آن به همه سو پراکنده می شد. خود را به سمت یک گودال کشیدم تا از ترکش های جدید در امان باشم.

 درون گودال یک گلولۀ آر.پی.جی به صورت عمودی گذاشته شده بود؛ به صورتی که قسمت خرج آن پائیـن قرار گرفتـه و سر گلوله به سمت آسمان بود. هنوز وارد گودال نشده بودم که از برخورد یک ترکش با قسمت خرج گلوله، گلوله منفجـر و با صدای فیسه­ای به سمت آسمان به حرکت درآمد. گودال تنهـا از یک طرف محفوظ بود و از طرف دیگـر کاملاً در معرض ترکش‌ها بود. حس کردم دارم بیش از حد ناتوان می شوم و تا لحظاتی دیگر بی هوش خواهم شد.

سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام
سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام
سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام
سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام

وظیفۀ خود دانستم بچّه ها را مطّلع کنم. چون تا آن لحظه هنوز کسی مطّلع نشده بود.

 با تلاش زیاد بدن خود را بلند کردم  و نشستم و فریاد زدم: « کمک ! برادرا  کمک !»

 بچّه ها با سرعت به سمت من دویدند.

 یکی از آن ها پرسید: « چی شده!؟»

گفتم:« مجروح شده ام!»

تعدادی از بچّه ها نیز که در سنگرها بودند، بیرون آمدند و به کمک من شتافتند.

 ناگهان چشمم به نوجوانی که قیافۀ ملکوتی پیدا کرده بود و از او یاد کردم افتاد. بی­اختیار با تمام وجودم آه کشیدم. او که در آخرین  لحظات زندگی دنیایی بود و تقریباً پشت او به سمت من بود و به یک کلوخ بزرگ تکیه زده بود، سرش را به سمت من گردانـد و در حالی که نگاهش در آخریـن لحظات به سمت من بود، سرش بـه عقب افتاد و شهید شد. احتمالاً ترکش همان خمپاره ای که به من برخورد کرده بود، او را نیز به شهادت رسانده بود.

به علّت نبود برانکارد مرا در پتو گذاشتند و پنج شش نفر اطراف آن را گرفتند و با سرعت به سمت یک خانۀ روستایی که در همان نزدیکی بود، به حرکت درآمدند و این در حالی بود که خمپاره ها به شدّت در اطراف به زمین می ریخت و هر لحظه بیم آن می رفت برای نجات جان من آن ها نیز مجروح شوند. امّا آن ها دست بردار نبودند و با سرعت می دویدند.

 تشنگی و خونریزی موجب شده بـود که آفتاب گرم که بـر چهره­ام می تابید، به شدّت موجـب آزارم شود و لبانم را بسوزاند. کسی حاضر نبود آب به من بدهد، چون با زخم هایی که داشتم موجب تشدید خونریزی و نهایتاً مرگ می شد.

رزمندگان اسلام در حال شلیک مینی کاتیوشا به سوی متجاوزین صدامی
رزمندگان اسلام در حال شلیک مینی کاتیوشا به سوی متجاوزین صدامی

در بیمارستان شرکت نفت

حمل با پتو خیلی مشکل بود. مدام مجبور بودند مرا بر زمین بگذارند و مجدّداً بردارند. پیشنهاد دادم دست هایم را برگردن دو نفر بیندازم و آن ها درحالی که زیر رانم را گرفته اند، حرکت کنند. مقداری هم به این صورت حرکت کردیم تا به کلبه­ای در میان نخلستان ها رسیدیم. یک آمبولانس ایستاده بود. یک مجروح دیگر را هم آوردند. مرا سریعاً سوار آمبولانس کردند.

در حال  اغماء بودم.  لحظاتی به هوش می آمدم و اطراف را  نگاه  می کردم و دوباره بیهوش می شدم.

 پرسیدم: « آن مجروح کجاست ؟! »

 گفتند: « آمبولانس دیگر او را می آورد.»

 گفتم: « چرا او را نیاوردید ؟! با همین آمبولانس او را هم منتقل کنید.»

  گفتند: « نگران نباش. او را می آورند.»

یک نفر با دوربین عکاسی کنار من نشسته بود و تا به حال اغما فرو می رفتم، از دستم عکس می گرفت. سعی می کرد من متوجّه نشوم تا موجب ناراحتی­ام فراهم نگردد. امّا تا انتهای ماجرا را خوانده بودم و هیچ امیدی به سلامت دست و پـایم نداشتم. آمبولانس با سرعت وارد منطقۀ فیّاضیّه شد. نخلستآن ها و جاده­های آن برایم آشناتر از این بود که در آن حال نیز فراموشم شود. با دیدن هر چیزی سریعـاً محل آن را به خاطر می­آورم. متوجّه شدم به سمت پل دوبّه­ای در حرکت هستیم و به حالت اغماء فرو رفتم.

 در کنار پل مجدّداً به هوش آمدم. جنب و جوش و سر و صدای زیادی اطراف آن بود. آمبولانس از پل عبور کرد و در حالی که آژیر     می­کشید وارد جادۀ آسفالته شد و با سرعت به حرکت در آمد. نزدیکی­های بیمارستان شرکت نفت مجدّداً به هوش آمدم. امّا لحظاتی نگذشته بود که کلاً بی­هوش شدم و وقتی به هوش آمدم، درد شدیدی در دست و پای خود حس کردم. دقّت بیشتری کردم. روی یک برانکارد متحرّک در انتظار اتاق عمل! بودم. صدای ناله­ام بلند بود. درد غیرقابل تحمّل بود. یک پرستار زن در کنارم بود. از او خواهش کردم یک آمپول مسکّن به من تزریق کند و لحظاتی بعد حس کردم یک آمپول به من تزریق شد و دیگر چیزی نفهمیدم.

محسنی راد!

وقتی چشمم را باز کردم، صبح بود و خود را در یک سالن بزرگ در میان ده ها مجروح دیگر یافتم. روی یک تخت خوابیده بودم و چند تن از دوستان سپاه آبادان در اطراف تخت ایستاده بودند. با همگی سلام و احوالپـرسی کردم. آن ها از اینکه به هوش آمده ام ابراز خوشحالی       می کردند. دو روز بیهوش بودم و آن ها شدیداً نگران شده بودند.

می گفتند: « امید نداشتیم به هوش بیایی.»

 وسایلم را هم آورده بودند. نمی دانم چه زحماتی کشیده بودند! کسی چیزی نگفت (اخلاص!). فرماندۀ سپاه آبادان هم به دیدنم آمد.

راستی اوّلین لحظه­ای که چشم گشودم، روبروی من یک تخت بود.

چهرۀ رزمندۀ مجروح خیلی آشنابود. کمی دقّت کردم. برادر محسنی راد بود. از دوستان خواستم مرا نزد او ببرند و بردند. سلام و احوال پرسی کردیم. وضع مناسبـی نداشت. معلوم شد زمانی که برای رساندن مهمّات تانک به جلو می رفته است، مورد اصابت تیربار یک تانک عراقی قرار گرفته و از ناحیۀ سینه و از قسمت سمت راست آن مـورد اصابت گلوله واقع شده است. حالش خوب نبـود و نمی شد با او صحبت زیادی کرد. بالاجبار خداحافظی کردم.

مجروحین با عجله اعزام می­شدند و ما هم در نوبت اعزام بودیم. یک اتوبوس در بیرون حیاط بیمارستان آماده بود.  صندلی­های آن را  برداشته  بودند و کف آن را تشک چیده بودند و مجروحان را روی آن  می­خواباندند. با همۀ دوستان خداحافظی کردیم و آن ها تا اتوبوس ما را بدرقه کردند و سپس امدادگران ما را که روی برانکارد بودیم، سوار اتوبوس کرده و روی تشک­های اتوبوس خواباندند و پس از لحظاتی اتوبوس به سمت ماهشهر حرکت کرد

هنوز اتوبوس به حرکت درنیامده بود که مجدّداً به حالت اغماء فرو رفتم و در فرودگاه ماهشهر چشم گشودم.

بی سعادت!

مجروحان را از اتوبوس­ها بیرون آوردند و سوار هواپیماهای سی­یکصد و سی کردند. با یکی از پاسداران سپاه شیراز به نام برادر فلاّح در کنار هم بودیم. او از ناحیۀ گردن مجروح شده بود.

 پرسیدیم: « این هواپیما به کجا می­رود؟»

 گفتند: « به تهران »

 ما هر دو گفتیم: « ما به تهران  نمی رویم، خانوادۀ ما سرگردان می­شوند.»

 گفتند: « فعلاً هواپیمایی جهت شیراز نیست.»

 گفتیم: « می­مانیم تا بیاید.»

 هواپیمای (سی یکصد و سی) پس از لحظاتی بلند شد و به سمت اهواز به پرواز در آمد.

هواپیما به اهواز رفته بود و فرماندهان ارتش و سپاه را سوار کرده و به سمت ابدیّت و زندگی جاودان بهشتی پرواز کرده بود و ساعتی بعد ما داشتیم به سمت شیراز می رفتیم !؟ بی­سعادت !!

اشک از چشمانم جاری شد!

در فرودگاه شیراز آمبولانس­ها آماده بودند. هر کدام از رزمندگان مجروح را یکی از آن ها سوار کرد و به سمت یکی از بیمارستان های شیراز به حرکت در آمد. صدای آژیر آمبولانس در فضای خیابان های شهر می­پیچید و بـا سرعت به سمت منطقه قصرالدشت و سپس بیمارستان دور افتاده چمران رهسپار شـد.

با دیدن خیابان ها و سپس دیدن مردم حس کردم از جهانی دیگر دارم به دنیا بازمی گردم. اخبار جبهه ها و پیروزی رزمندگان به گوش همه رسیده بـود. برانکـارد را از آمبولانس بیرون آوردند امدادگران با کمک مردم، مرا در قسمت ورودی ساختمان بیمارستان گذاشتند. جمعیّت حاضر در اطراف من جمع شدند. حـال عجیبی داشتند. با نگاه­های پرمعنا به تماشای من ایستاده بودند.

 بعضی­ها التماس می­کردنـد: « چیزی نمی­خواهی؟»

 پیرمردی آنچنان ملتمسانه این جمله را بیان داشت که دهانم بـاز شد و به گرسنگی­ام اشـاره کردم. بیهوشی مجدّد موجب شد چیزی به یاد نداشته باشم. فقط وقتی چشم گشودم کسی در اطرافم نبود. در دالان بیمارستان تنها بر روی برانکارد خوابیده بودم و یک کیسۀ نایلونی پر از کیک در کنارم بود. اشک از چشمانم جاری شد. از محبّت آن پیرمرد و آن التماس و خواهش که کاری برای من بکند و کرده بود. در این لحظات که پانزده سال از آن تاریخ می گذرد، در حال نوشتن این خاطره نیز نتوانستم از جاری شدن اشک از چشم خود جلوگیری کنم و این درحالی است که شاید او در قید حیات نباشد، امّا عشق او به انقلاب و اسلام و رزمندگان  همیشه برایم درس آموز بوده است.

از پرستار خواهش کردم یک تلفـن در اختیار من بگذارد و او لطف کرد و خواهش مرا بـرآورده ساخت.

به مادرم تلفن کردم و در حالی که سعی می کردم صدایم عادی باشد، پس از سلام و علیک و احوال پرسی و در حالی که ایشان هم متوجّه نشده بود که من مجروح هستم و فکر می­کرد من از اهواز تماس می­گیرم.

 گفتم: « من در بیمارستـان هستم و مجروح شده ام.»

 مادرم جا خورد. امّا صدایم و آرامش آن نگذاشت، مسألۀ حـادّی به وجود آید.

ساعتی نگذشته بود که مادرم همراه با همسر و یکی از خواهرانم در بیمارستان چمران بالای سرم ایستاده بودند و با مشاهدۀ وضعیّتم باورشان نمی­شد که خود من به آن ها تلفن زده­ام. امّا لبخندم از هر حادثه­ای جلو گرفت.

 با توجّه به دور افتاده بودن بیمارستان شهید چمران همان شب به بیمارستان نمازی منتقل شدم و در یک اتاق کوچک که فقط خودم درآن حضور داشتم، بستری شدم. تب آغاز شد و شب با تزریق داروی مسکّن توانستم تحمّل بیاورم.

آیت الله جمی محور مقاومت در شهر محاصره شده آبادان بود.
آیت الله جمی محور مقاومت در شهر محاصره شده آبادان بود.

در میان تب و هذیان و درد، خبر فاجعه­ای را از رادیو که داشت اخبار را پخش می کرد شنیدم. فرماندهان جنگ همگی در یک سانحۀ هوائی به شهادت رسیده بودند. همان هایی که چند روز قبل از شروع عملیات در اتاق ما در هتل آبادان جمع شده بودند و حال همگی در جوار رحمت الهی آرمیده بودند. قیافه­های یک یک آنان و سخنان آنان در ذهنم رژه می­رفت. شهید کلاهدوز با آن چشمان نافذ، شهید فلاحی با آن کلام جدّی، شهید فکوری با چهرۀ جدّی و در هم رفته، شهید جهان­آرا با چهرۀ مظلوم و آرام و شهید نامجو با قیافۀ روحانی­اش و کلام او که صبحانه ای را که برایشان تهیه کردم، به شوخی طاغوتی دانست.

 با هر سختی بود، آن شب به صبح رسید.

خبر مجروح شدن ام به تمام آشنایان رسیده بود و عیادت و ملاقات از فردا صبح آغاز شد. کثرت عیادت کنندگان موجبات خستگی شدیدم را فراهم کرد. به سختی این عیادت های پشت سر هم را تحمّل می کردم، امّا به روی خود نمی آوردم.

شب دوّم فرا رسید و مجدّداً تب و هذیان و درد آغاز شد. پرستار مجدّداً با تزریق یک مسکّن جلو درد را گرفت. با تزریق آن حس کردم دارم از زمین جدا می شوم و به پرواز در می آیم و وارد یک عالم خیالی می شوم. حس کردم یک نوع داروی مخدّر است. امّا درهرصورت آن شب را با مقداری آرامش به سر رساندم، اگر چه تب و هذیان سرجای خود بود و این را دوستانی که شب را بر بالای سرم گذرانده بودند، می گفتند.

شهیـد حبیب روزیطلب و برادر عبد الله گلبـن و بعضی دوستـان دیگر آن شب ها بـر بالای سر مجروحیـن می­آمدند و با خواندن قرآن یا دعای توسّل موجب تسلای خاطر آنان می شدند و آن شب لطف کرده و بالای سر من هم آمده بودند.

دوّمین روز بستری شدن  فرا رسید. با یکی  از دوستان داشتیم صحبت می­کردیم. در کلامش صحبت از شهید هاشمی نژاد کرد. مـن نمی­دانستم از چـه کسی صحبت می کند. چون آن روزها حسّاسیّت سیاسی به شدّت بالا بود و کوچک­ترین حادثه در سراسر کشور را انسان متوجّه می­شد.

 پرسیدم: « شهید هاشمی نژاد کیست؟!»

 گفت: « شما هاشمی نژاد رانمی شناختید؟!»

 گفتم: « کدام هاشمی نژاد را می­گویی؟!»

 گفت: « همان که سه روز قبل به شهادت رسید!»

 گفتم: « چه کسی را می­گویی؟! من اطّلاع ندارم.»

 گفت: « هاشمی نژاد مشهور!»

 با تعجّب پرسیدم: « ایشان شهید شده؟! کی؟! کجا؟! چطور؟!.»

 گفت: « روز پنج مهر در مشهد  توسط  منافقین ترور شد و بـه شهادت رسید.»

 از تعجّب  نیمه خیز شدم.

 شهید حجّت الاسلام هاشمی نژاد را من از نوجوانی با خواندن کتاب « دکـتر و پیر»ش می­شناختم و این کتاب در روح من اثر زیادی گذاشته بود و در حقیقت ایشان با این کتاب موجب شده بود که من وارد فعّالیّت­های سیاسی شوم و اوّلین جرقه­های بیداری سیاسی خود را مدیون ایشان بودم و حال چند روز از شهادت او می­گذشت و من با توجّه به اینکه بیشتر اوقات این چند روز را یا در حالت اغماء و بیهوشی به سر برده و یـا در عملیّات بودم، متوجّه نشده بودم. به شدّت غمگین شدم.

 درست زمانی که عملیـات ثامن الائمه جهت شکست حصر آبادان آغاز شده بود، در صبح همان روز منافقین دست به این جنایت زده بودند.

 اخبار دیگری نیز به گوشم رسید که از عمق توطئۀ جنایتکاران منافق بیشتر پرده برداشت. یکی از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام که در جهاد سازندگی فعّالیّت می کرد، به نام برادر « مهدی رجب بیگی»، که برادری صاحب قلم و شاعری توانا بود و بسیاری از سرودهایی که در لانۀ جاسوسی به مناسبت­های مختلف اجرا می­شد، توسط ایشان سروده شده بود، در روز پنج مهرماه به شهادت رسیده بود.

وقتی از چگونگی شهادت او پرسیدم، معلوم شد منافقیـن در این روز که رزمندگان اسلام حملۀ خود را بر علیه کفار بعثی و سرسپردگان به استکبار جهانی آغاز کرده بودند، همگـام با دشمنان قسم خوردۀ بشریّت و اسلام و برای جلوگیـری از شکست اربابان جهان خوار خود و ایادی آنان در منطقه، در تهران مسلّحانه بـه خیابان ها  ریخته و تعدادی از مردم  بی گناه را به شهادت رسانده بودند و برادر رجب بیگی نیز در یکی از صحنه های درگیری و مقاومت مردمی به شهادت رسیده بود.

علیرغم خواست استکبار جهانی و مزدوران پست داخلی آن ها، عملیات ثامن الائمه به پیروزی رسیده بود و حصر آبادان شکسته شده و پس از یک سال لبخند شادی برلبان امام ظاهر و امّت قهرمان ایران، اوّلین گام به سمت پیروزی و بیرون راندن دشمن متجاوز« بعثی صهیونیستی » را برداشته بود.

جهت ثبت در تاریخ لازم است به سرنوشت بعضی افراد که در این نوشته از آنان یاد شده است، اشاره گردد:

شهید حسین امامی

که در امور اطّلاعات و عملیات با ما همکاری می کرد. بعداً همین امر را ادامه داد و در لشکر ولی عصر (عج) بود و در عملیات محرّم آخرین بار او را دیدم؛ آن هم به طور کاملاً اتفّاقی و در سال شصت و پنج از شهادت او در عملیات کربلای پنج مطّلع شدم.

شهید حسین امام از ابتدای جنگ در جبهه بود و در عملیات کربلای 5 آسمانی شد و به شهدای اسلام پیوست
شهید حسین امام از ابتدای جنگ در جبهه بود و در عملیات کربلای ۵ آسمانی شد و به شهدای اسلام پیوست

شهید مهدی ظِل انوار

پس از مجروح شدن در عملیات فتح المبین و در حالی که به علّت اصابت ترکش استخوان های تَرقُوِّه یک سمت بدنش به کلّ از میان رفته بود، مجدّداً در جبهه ها حضور می یافت. او را آخرین بار پس از عملیات کربلای چهار در مجلس ختم « شهید محمّد اسلامی نسب»[۱] در پادگان شهید دستغیب اهواز که محل آن در کوت عبد الله[۲] (محل مقر لشکر۱۹ فجر) بود، دیدم. که با دیدن هم که پس از سال ها گذر زمان بود، یکدیگر را در آغوش گرفتیم و پس از آن جلسه دیگر او را ندیدم. پس از آغاز  عملیات کربلای پنج ایشان به همراه دو برادر دیگرشان کمال و جمال ظل الانوار و دامادشان سیّد محمّد کدخدا فرماندۀ گردان امام حسین(ع) به شهادت رسیدند.

شهید مهدی ظل انوار که در فتح المبین مجروح و در کربلای 5 همراه با دو برادر و دامادشان به شهادت رسیدند
شهید مهدی ظل انوار که در فتح المبین مجروح و در کربلای ۵ همراه با دو برادر و دامادشان به شهادت رسیدند

شهید علیرضا هادی پور

پس از مجروحیّت من و با توجّه به اینکه پس از مدّتی جهت مداوا به تهران اعزام شده بودم، دو بار به دیدنم آمد. بار اوّل او را دیدم. خیلی نگران سلامتی من بود و بار دوّم متأسّفانه به دلیل اینکه به نمـاز جمعه رفته بودم، موفّق به دیدارش نشدم. فقط پیغام داده بود که من دعا می­کنم که خداوند سلامتی را به شما بازگرداند و مدّتی کوتاه بعد از این در یکی از جبهه­ها سنگر ایشان مورد اصابت خمپاره واقع شده و به شهادت رسیده بود.

شهید علیرضا هادیپور
شهید علیرضا هادیپور

عباس نو جوان پانزده ساله آبادانی

نوجوانی که مسئول توزیع بنزین بود، پس از عملیات پیروزمندانه ثامن الائمه جهت ملاقات خانواده اش به تهران می رود. در تهران شب هنگام، جهت یک تماس تلفنی با نزدیکانش از خانه بیرون می رود، یک گروه مسلّح منافق با او برخورد می کنند و پس از اینکـه  کارت جبهه را در جیبش می بینند، او را در کنـار دیوار گذاشته و بـه رگبـار می بندند و به شهادت می رسانند.

شهید یونس عاقل نهند

در دوّمین روز شروع عملیات ثامن الائمه از ناحیۀ پیشانی مورد اصابت گلوله قرار گرفته و به شهادت رسیده بود. محل دفن او در تبریز می­باشد.

شهید یونس عاقل نهند طلبه ای  که نقش زیادی در شکست محاصره آبادان داشت.
شهید یونس عاقل نهند طلبه ای که نقش زیادی در شکست محاصره آبادان داشت.

شهید برادر محسنی راد

پس از مجروحیّت به تهران منتقل و پس از مدّتی بستری شدن به علّت چرکی شدن زخم سینه به شهادت رسیده بود و با توجّه به اینکه به جز یک برادر کسی در این دنیا نداشت و گویا آن طور که دوستان تعریف می­کردند، برادرش نیز از شهادت او مطّلع نشده بود. لذا غریبانه با یک آمبولانس او را به بهشت زهرا برده و دفن کرده بودند و قبر مطهر او در پشت سر شهدای هفت تیر واقع شده است.

شهید محمد محسنی راد
شهید محمد محسنی راد

شهید سیبد مجتبی هاشمی فرماندۀ فدائیان اسلام در جبهه آبادان

پس از شکست حصر آبادان در یـکی از خیابان های جنوب تهران به وسیله منافقین ترور و به شهادت می رسد. قبر منوّر او در کنار قبر شهید چمران واقع شده است و عکسی با همان لباسی که در جبهه آبادان حضور داشت، بر بالای قبر مطهرش نصب شده است.

سید مجتبی هاشمی فرمانده فدائیان اسلام در جبهه آبادان که در سال 64 به دست منافقین ترور شد
شهید سید مجتبی هاشمی فرمانده فدائیان اسلام در جبهه آبادان که در سال ۶۴ به دست منافقین ترور شد

شهید حسن حق نگهدار

 از فرماندهان لشکر ۱۹ فجـر بود که در آخرین روزهـای جنگ تحمیـلی و در طی یـک عقب نشینی که نیروهای خودی داشتند، برای نجات جان نیروهای احتمالی باقیمانده، به جلو می رود و ماشین ایشان مورد اصابت آر.پی.جی قرار می­گیرد و به فوز عظیم شهادت نائل می­گردد.

شهید حسن حق نگهدار
شهید حسن حق نگهدار
شهید حسن حق نگهدار فرماندهی که در عملیات کربلای 4 برای نجات جان رزمندگان  که  احتمالی عقب مانده بودند به عقب بازگشت و به شهادت رسید
شهید حسن حق نگهدار فرماندهی که در عملیات کربلای ۴ برای نجات جان رزمندگان که احتمالی عقب مانده بودند به عقب بازگشت و به شهادت رسید

شهید عبد الرّسول گُلبُن حقیقی

 پس از مدّت ها حضور در جبهه در عملیات والفجر به شهادت رسید. در آخرین دیداری که با او داشتم و چند روز قبل از شهادتش بود، در چهره اش نسیم و عطر شهادت موج می زد و چون روز، روشن بود که او به زودی به شهادت خواهد رسید و همین گونه نیز شد.

عبدالرسول گلبن حقیقی
شهید عبدالرسول گلبن حقیقی

شهید مهدی زین الدّین

 فرماندۀ لشکر علی ابن ابیطالب در غرب کشور، قبل از شروع عملیات در یک کمین همراه با برادرش به شهادت رسید. آخرین دیدار با او در والفجر چهار بود و با توجّه به مسئولیّت فرماندهی که ایشان داشتند و لحظاتی اندک به شروع عملیات مانده بود. سکوت و ابهّت عجیبی در چهره و کلام ایشان وجود داشت که موجب می شد انسان با ایشان سخن نگوید و بیشتر به تماشای حرکات ایشان بپردازد و در رفتار ایشان به جستجوی رازها و رمزها بنشیند.

شهید مهدی زین الدین فرمانده لشکر علی ابن ابی طالب (ع) قم
شهید مهدی زین الدین فرمانده لشکر علی ابن ابی طالب (ع) قم

شهید حسن باقری

پس از سه سال حضور در جبهـه ها به قائم مقامی نیروی زمینی سپاه منصوب شده بود و در عملیات‌های ثامن الائمه و فتح المبین و بیت المقدّس و طریق القدس و طرّاحی عملیات‌های والفجر نقش عمده­ای را به عهده داشت و نهایتاً در راستای انجام عملیات‌های والفجر و طرّاحی آن همراه با شهید بقایی به شهادت رسیدند.

شهید غلامحسی افشردی مشهور به حسن باقری
شهید غلامحسی افشردی مشهور به حسن باقری

شهید حسین علم الهدی

شهید حسین علم الهدی فرمانده حماسه ماندگار هویزه
شهید حسین علم الهدی فرمانده حماسه ماندگار هویزه

فرمانده سپاه هویزه که همراه تعدادی از دانشجویان خط امام در عملیات آزاد سازی هویزه پس از عقب نشینی نیروهای خودی، به محاصرۀ نیروهای عراقی درآمد و با تعدادی از دانشجویان خط امام و پاسداران، قهرمانانه ایستادند و به شهادت رسیدند و با مقاومت دلاورانۀخود صفحات تاریخ را مزیّن کردند.

شهید حسین علم الهدی
شهید حسین علم الهدی

برادران علی فضلی،جعفر اسدی، مرتضی قربانی، رحیم صفوی، شهید احمد کاظمی و شهیدان مهدی و حمید باکری از فرماندهان بزرگ دفاع مقدّس شدند که معرّف حضور همگان هستند.

در اینجا جا دارد از ده ها شهیدی که دانشجویان مسلمان پیرو خط امام، فاتحان لانه جاسوسی آمریکا، در عملیات‌های مختلف تقدیم اسلام و انقلاب و دفاع از میهن اسلامی کردند، یاد کنم و از خداوند علّو درجات آنان را طلب و مسئلت نمایم: شهید حسین بسطامی، شهید حسین بهادری، شهید محسن وزوایی، شهید فضل اللّه میر عابدینی، شهید مجید صفایی، شهید حسن سیف، شهید بهروز سلطانی و…

 این نوشته به طور کاملاً اتّفاقی در تاریخ ۲۶/۴/۷۵ مصادف با آخرین روز ماه صفر و در شب شهادت ثامن الائمّه امام رضا (ع) که عملیات  شکست حصر آبادان با نام مبارک ایشان مزیّن شده بود، به پایان رسید. امید است موجب رضایت ایشان و موجب تقرّب به خداوند متعال گردد.

سیّد محمّد هاشم پوریزدان پرست – ۲۶ تیرماه ۱۳۵۷ – شیراز


۱- شهید محمّد اسلام نسب: فرمانده دلاور گردان امام رضا (ع) از لشکر ۱۹ فجر فارس. او جزء فداکارترین و شجاع‌ترین فرماندهان جنگ بود و همواره سخت‌ترین قسمت عملیات که بر عهده این لشکر گذاشته می‌شد را انتخاب می‌نمود. در عملیات کربلای چهار با شجاعت خطوط عراقی‌ها را شکافته و وارد منطقه پنج ضلعی در کنار کانال ماهی در شمال بصره شد و در همان جا به شهادت رسید، امّا همین فداکاری باعث شد که در عملیات بزرگ کربلای پنج، لشکریان اسلام بتوانند با تجربه عبوری که به خاطر فداکاری ایشان داشتند مجدّداً وارد مواضع عراقیها شده و با وارد کردن تلفات فروان به آن ها، پیروز گردند. این قهرمان بزرگ جبهه‌های حق علیه باطل، قبل از انقلاب به شغل خیاطی مشغول بود.haj-mohammad

۲-کوت عبدالله: شهرکی است عرب نشین در حومه شرقی اهواز و پادگان محل استقرار لشکر نوزده فجر فارس به نام پادگان شهید آیت اللّه دستغیب در آن واقع شده بود.

نام و نام خانوادگی:

۱۳۲۹ تاریخ ولادت :

۱۳۶۰/۰۸/۱۳ تاریخ شهادت :

آبادان محل شهادت :

بهشت زهرا(س) قطعه ۲۴ ، ردیف ۱۰۷ ، شماره ۱۱۹ نشانی مزار :

ناحیه ۱

 ناحیه:

فرازهایی از وصیتنامه شهید محسنی راد : … امروز مثل همیشه تاریخ ، انقلاب اسلامی ما را خطر فرصت طلبان و ماجراجویان و خودخواهان به شدت تهدید می کند. فرصت طلبان را در هر لباس و هر مرام میتوان دید و نمی توان بر گروهی یا دسته ای به طور کامل اطمینان کرد چرا که در هر انسانی در مقام و موقعیت ، زمینه های انحراف وجود دارد و همواره به تعبیر قرآن انسان با نفس لوامه خود در ستیز است. … جمهوری اسلامی ایران که ثمره تلاش شهیدان تاریخ از زمان آدم تا زمان خاتم و از عاشورای حسینی تا ۲۲ بهمن خونین خمینی امانتی گرانقدر و سنگین است که از امروز حراست و حفاظت از این خونها بعهده برادران و خواهران مسلمان این عصر حاضر سپرده شده است. که نتیجه تلاش انبیاء ابراهیمی است که در وجود امام و امت و انقلاب اسلامی ایران تبلور یافته است. همانطوری که پیروزی انقلاب به شهادت و جانبازی مسلمین انجامید ، حراست و تداوم آن صدها برابر به ایثار و جانفشانی ما نیازمند و محتاج است که بر نگهبانی از آن شهادت لازم است و باز هم خون باید داد. در حال حاضر استکبار جهانی و غارتگران بین المللی چه غرب و چه شرق به کمک سازمانهای جاسوسی خود با تمام نیرو برای از بین بردن جمهوری اسلامی با مزدوران داخلی وحدت بوجود آورده همکاری می نمایند. مزدوران شرق و غرب با چهره های منافقین و مشرکین و خودفروختگان ملی گرا و لیبرال آمریکایی برآنند تا بر مسیر خروشان امت اسلامی سد شوند و به خیال خام خویش این منشاء حیات و حرکت را به مردابی که جایگاه کرمها و عفونتها است مبدل سازند غافل از اینکه این انقلاب اسلامی را قدرتی ما فوق قدرتهای پوشالی ظاهری نگهبان است و کسی را یارای تجاوز به قلمروش نیست و هر روز که میگذرد نبرد سهمگین و غرورآفرین رزمندگان حق علیه استکبار جهانی همچون قلب توفنده انقلاب حیات و زندگی به رگها و شریانهای امت ما می دهد تا با توان و نیروی بیشتری برای تحقق آرمان والای الهی خویش و آماده ساختن زمینه ظهور منجی بزرگ انسانهای دربند تاریخ ، امام مهدی (عج) به پیش می تازد تا جمهوری اسلامی در سر تا سر جهان به رهبری آن منجی و نائبش امام خمینی به تحقق برسد به امید آن روز .

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

مطلب پیشنهادی

خاطرات سید محمد هاشم پوریزدانپرست از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از عملیات پیروزمند و حماسه بزرگ شکست حصر آبادان ( عملیات ثامن الائمه ) – قسمت یازدهم

شهادت مهدی فیروزی سی ام شهریور رسید. صبح یکی از بچّه های شیراز از ترور …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *