تیتر خبرها
خانه / بخش 1) مطالب از مسئول سایت تسخیر / 1)3) کتاب های تألیفی مسئول سایت تسخیر / خاطرات سید محمد هاشم پوریزدانپرست از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از عملیات پیروزمند و حماسه بزرگ شکست حصر آبادان ( عملیات ثامن الائمه ) – قسمت نهم

خاطرات سید محمد هاشم پوریزدانپرست از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از عملیات پیروزمند و حماسه بزرگ شکست حصر آبادان ( عملیات ثامن الائمه ) – قسمت نهم

سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام
سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام

شربت آبلیمو و عرقیجات شیراز

از شیراز پالوده به آبادان آورده بودند. مسقطی و خاکشیر هم پایش به سنگرها باز شده بود. شیرازی باشی و دست از رسم و رسوم خود برداری؟! رزمندگان شیرازی بقیّۀ رزمندگان را هم به این رسم و رسومات آشنـا و مبتلا! کرده بودند. فقط یک چیز کم بود ! آن هم کاهو و ترشی شیراز بود! وقتی جنگ مردمی شد، همه چیز آن ها با جنگ گره می خورد.

  گرمی هوا زمین ها را خشک کرده بود. رفت و آمد با موتور خیلی راحت­تر از زمستان بود. از هر نقطه بیابان در صورتی که عراقی‌ها  اجازه می­دادند، می­شد عبور کرد و این یعنی سهولت رفت و آمد برای ما. امّا بقیۀ رزمندگان به این راحتی نمی توانستند رفت و آمد کنند. کمبود وسایل نقلیّه، موجب شده بود که پیاده در بعضی مسیرها و جاده­ها حرکت کنند تا به آبادان برسند و لذا از ساعت ده صبح تا چهار بعد از ظهر به علّت گرمای طاقت فرسا رفت ­و آمد قطع می شد و همه ترجیح می دادند در ساعاتـی غیر از این حرکت کنند تا از گرما در امان باشند.

در منطقۀ فیّاضیّه چنین مشکلی وجود نداشت و لذا راحت­تر می­شد رفت ­و آمد کرد زیرا اکثر مناطق آن پوشیده از نخلستان و درخت های مختلف بود.

امداد غیبی!

در یکی از روزها با یکی از پیک‌ها  داشتیم از منطقۀ فیّاضیه باز می­گشتیم. وقتی به پل بشکه­ای که رزمندگان جهادی ساخته بودند، رسیدیم. با موضوع جدیدی مواجه شدیم زیرا در موقع رفتن، از راه دیگری به فیّاضیّه آمده بودیم و متوجّه این موضوع نشده بودیم.

عراقی‌ها که می­دانستند در نزدیکی­های فیّاضیّه یک پل بشکه­ای وجود دارد، در حدود چهار، پنج دوبّه بزرگ را به هم بسته و آن را به سمت رود « بهمن شیر» هدایت کرده بودند تا این دوبّه­ها با برخورد به پل، آن را پاره کرده و از بین ببرند.

پیک همراه من فریاد زد: « نگاه! چکارکرده اند!»

 پل به دلیل فشار دوبّه های بزرگ و پاره شدن یکی از سیم بکسل ها در حال خراب شدن بود و حرکت آب شدیداً به آن  فشار می آورد و حالت کمانی پیدا کرده بود

 تنها به دلیل اینکه خود دوبّه ­ها مقداری بالاتر از پل گیر کرده بودند، فشار آن ها درآن حدّی نبود که در همان لحظات اوّلیـه، همۀ سیم بکسل های پل بشکه ای را پاره کند. به تماشای پل و دوبّه ها ایستادیم.

گذشتن از پل خطرناک بود ( آن هم با موتور ).

 ناگهان پیک با خوشحالی گفت: « زود سوار شو برویم!»

 گفتم: « کجا؟»

 گفت: « چیزی به ذهنم رسید! »

 گفتم: « چی؟! »

 گفت: « عراقی‌ها خریّت کرده­اند که این دوبّه­ها را به سمت مـا فرستاده اند. خدا خواسته است که دوبّه­ها گیر کرده­اند و کار ما را راحت کرده اند.»

 گفتـم: « منظورت را نمی فهمم!»

 گفت: « خود دوبّه ها را اگر به هم وصل کنند، یک پل بزرگ و محکـم به وجود می آید که تانک هم می تواند از روی آن حرکت کند!»

گفتم: « راست می­گویی! امّا حالا چکار می­خواهی بکنی که پل بزرگ و محکـم به وجود می آید که تانک هم می تواند از روی آن حرکت کند!»

گفت: « سریع حرکت کن تا موضوع را با بچّه های جهاد در میان بگذاریم.»

در راه که می آمدیم قرار شد به برادر مدنی زادگان موضوع را در میان بگذارد تا با توجّه به آشنایی که او با برادران جهاد دارد موضوع را به آن ها بگوید و از آن هـا بخواهد که در این رابطه اقدام کنند. برادر مدنی زادگان نیز پس از شنیدن ماجرا موضوع را سریعاً به برادران جهاد اطّلاع داد و قرار شد که آن ها طرح را بررسی و در صورت امکان آن را اجرا کنند.

فردا صبح که عازم منطقۀ فیّاضیّه بودم تا وظایف روزمرّه را انجام دهم. وقتی به محل پل رسیدم، برادران جهاد با جدّیت مشغول کار بودند و داشتند دوبّه­ها را به هم وصل می­کردند. دیدن تلاش آن ها که داشتند سوّمین دوبّه را متّصل می­کردند حالت شوق و شعفی وصف ناپذیر را در وجودم پدیدار نمود که نمی توان با زبان بیان، آن را بیان کرد.

– آن برادر پیک گمنام که با یک نگاه طرح پل را داد.

– گیـر کردن دوبّه­ها در کنار پل بشکه ای‌که اگر گیر نکرده بودند یقیناً پل در هم شکسته و همراه دوبّه­ها به خلیج فارس می­رفتند و یقیناً کسی نمی­توانست با عدم امکاناتی که بر جبهه ها حاکم بود، آن ها را بازگرداند، همه نشان از یک کمک و امداد الهی به رزمندگان بود، که تعدادی از آنان در این لحظه داشتند از آن بهترین استفاده را می­نمودند و پل محکمی را با آن می­ساختند.

اجساد شهیدان!

در عملیات جبهۀ ولایت فقیه که منجر به آزادی بخشی از دماغۀ نفـوذ عراق در منطقۀ آبادان شده بـود، تعدادی از رزمندگان به شهادت رسیده بودند و اجساد بعضی از آن ها در منطقۀ میانی جادۀ آبادان ماهشهر به جـا مانده بود. با توجّه به دیدی که بچّه­ها بر اجساد داشتند و با دوربین می توانستند در روزها آن ها را ببینند، عدّه­ای ‌از آن ها به شدّت از این موضوع متأثّر بودند. یکی از برادران شیرازی آنچنان از این موضوع ناراحت بود که بچّه­ها فکر می­کردند از جهت روحی آسیب دیده است و در فکر این بودند که او را به شیراز بازگردانند. مسئولیّت او دیدبانی توپخانه بود و به همین دلیل از موضوع به خوبی آگاه بود. در بعد از ظهری که به مقرّ بچّه­هـای شیراز در پل ایستگاه هفت رفته بودم، این برادر داشت برای مـن صحبت می کرد که یکی از بچّه ها اشاره کرد که وضع روحی اش خوب نیست، با او صحبت نکن. امّا من نشانی از وضعیّت روحی به هم ریخته در او ندیدم، بلکه نشان عاطفۀ قوی او بود که چنین  قوی تحت تأثیر قرارگرفته بود و من از آن روز در او گمشده­ای یافتم که منجر شد به او ارادت خاصّی پیدا کنم؛ به‌خصوص بعد از اینکه فهمیدم او برادر یکی از دوستانم که به شهادت رسید، نیز می­باشد. در هر صورت بچّه­ها با هزار حیله او را به شیراز فرستادند.

دو تن دیگر از بچّه­های مقرّ نیز این موضوع برایشان بسیار ناگوار بود و تصمیم گرفته بودند که شب ها به جای استراحت به جلو بروند و علـیرغم خطراتی که برایشان وجود داشت، جسد شهـدا را به عقب منتقل کنند تـا حداقل خانواده هایشان از رنج و عذاب بی اطّلاعی راحت شوند. این دو  نفر کسی نبودند جز یونس عاقل نهند، پیش نمـاز مقرّ بچّه های شیراز و برادر سپاهی، محمّد محسنی راد.

 آن ها  شب ها با برداشتن وسایل به راه می افتادند و از کانال‌هایی که در جلو خطوط حفر شده بود، می­گذشتند و سپس از آن هـا خارج شده و نیم خیز به سمت اجساد می رفتند و پس از یافتن اجساد مطهّر شهدا و اطّلاع از اینکـه عراقی‌ها  آن ها را تلّه نکرده اند، آن ها را در کفـن پیچیده و به عقب منتقل می­کردند.

 یک شب من نیز از آن ها خواستم که مرا با خود ببرند که با اصرار قبول کردند. در حدود ساعت ده شب با برادر محسنی راد از سنگر بهداری حرکت کردیم و با موتور خود را به خط نزدیک جادۀ آبادان  ماهشهر رساندیم و پس از یافتن بـرادر یونس عاقل نهند از تونل­های زیر خاکریز عبـور کرده و وارد کانالی که ما بین ما و نیروهای عراقی حفر شده بود گردیدیم، و با مشایعت چند تن از رزمندگان که نگهبان خط بودند، به سمت انتهای آن حرکت کردیم.

برادر یونس در جلو حرکت می کرد و من در انتها و وقتی به انتهـای کانال رسیدیم، ایشان از کانـال بیرون رفـت و خمیده حدود پانزده متر جلو رفت. برادر محسنی راد نیز از کانال خارج شد و هنوز فاصلۀ کمی از کانال دور نشده بود که خمپاره ای به زمین اصابت کرد و هـر دو با شتاب به درون کانـال آمدند. یونس اشاره کرد که آن ها مـا را دیده اند و کانال لو رفته است. قرار شد بازگردیم و شب های آینده مجدّداً اقدام کنیم.

در مسیر بازگشت برادر محسنی راد تعریف کرد که یک شب با یونس جلو رفته و تا فاصلۀ نه چندان دوری از عراقی‌ها رسیده بودیم، امّا تـاریکی آن شب موجب شده بود عراقی‌ها متوجّه حضور ما نگردند. تنها گاه گاهی بـاد موجـب می شد مخازن نفت منفجر شدۀ پالایشگاه که در حال سوختن بود، شعله­ورتر شود و نوری از سمت شهـر آبادان به سوی ما و سپس عراقی‌ها بتابد که ما در این حال مجبور بودیم سریعاً بر روی زمین دراز بکشیم تا عراقی‌ها متوجّه حضور ما نشوند، امّا ناگهـان بـاد شدیدی وزید و نور زیادی در فضا پخش شد و این امر موجب شد که عراقی‌ها سایۀ ما را مشاهده کنند و با تمـام سلاح هایی که در اختیـار داشتند، به سمت ما شروع به تیراندازی کنند. او می­گفت: فاصلۀ من با یونس در حـدود ده بیست متر بود و گلوله ها آنچنان نزدیک از کنـار و بالای بدن من می­گذشتند که گرمای شدید آن را حس می­کـردم و با توجّه به اینکه به شدّت عرق کرده بودم و قطرات عرق بر بدنم جاری شده بود، فکرمی کردم گلوله­ها در بدنم فرو رفته و خون از آن ها سرازیر شده است. شهادتین خود را بر زبان جـاری کردم و آمادۀ شهادت بودم، ولی گلوله باران، که به شدّت ادامه داشت، آهسته آهسته خاموش شد و من فرصتی یافتم که بدن خود را تکان بدهم، با کمال تعجّب مشاهده کردم که کوچک ترین  آسیبی به من نرسیده است. باور نکردم. دست به بدن خود مالیدم. دیدم اصلاً آسیبی به آن وارد نشده است و به جای خون فقط عرق بر بدنم جاری است. یونس را صدا زدم و باور نمی­کردم که او زنده باشد، امّا با کمال تعجّب او نیز جوابم را داد و متقابلاً از سلامتی من جویا شد. پس از اینکه هر دو از سلامتی یکدیگر خبر یافتیم، با سرعت شروع به دویدن به سمت عقب کردیم و برای اینکه سریعاً از تیر رس عراقی ها دور شویم، خود را به جادۀ آبادان  اهواز رساندیم و به آن طرف جاده رفتیم و به عقب آمدیم.

این قد بلندت، آخر، کار دستت می دهد!

تعدادی از بچّه های خط تصمیم گرفته بودند با نظر فرماندهی از سمت راست جادۀ آبادان ماهشهر و در کنار لوله­های نفت، کانالی را حفر کنند تا درصورتی که در آینده حمله­ای باشد، بتوانند از طریق آن بدون تلفات تا نزدیکی­ عراقی‌ها پیشروی کنند. این کانال باید شب هـا کنده می­شد تا عراقی‌ها از وجود آن مطّلع نمی گردیدند. بسیاری از بچّه هـا داوطلب این کار بودند و شب ها با بیل و کلنگ به راه می افتادند و مشغول کندن کانال می شدند. یکی دو نفـر در حدود بیست، سی متر جلوتر از بقیّه می رفتند و در یک گودال که حفر، می­کردند به نگهبانی و حفاظت از سایرین می پرداختند و بقیّه نیز دو دسته می­شدند، یک دسته کانال شب قبل را ادامه می داد و دستۀ دیگر چند متر جلوتر شروع به حفر کانال می کرد و به جلو می رفت و آنقدر این کار ادامه می یافت تا کانال شب قبل به کانالی که آن ها مشغـول حفـر آن شده بودنـد، متّصل می شد. معمولاً یکی دو بار در شب تعویض صورت می گرفت و بچّه­های جدید جای قبلی ها را می گرفتنـد و کانال بدین ترتیب چند متری جلو می رفت. برادر محسنی راد معمولاً در این کانال کنی­ها حضور داشت. با توجّه به قد بلندی که داشت، در حالی که ما ایستاده راه می رفتیم، او مجبور بود خمیده در کنار کانال ها راه برود و همین موضوع شوخی شده بود!: « محسنی! این قد بلندت آخر کار دستت می دهد.»

و او می­خندید.

من نیز شب هـا  معمولاً بـه خطوط جلو می آمدم و در کار کانال کنی شرکت  می­کردم. ابتدای  شب به سنگر یکی از دوستان می آمدم و    پاس بخش تعیین می کرد که کدام ساعت نوبت من است و سپس نگهبان بیدارم می کرد و همراه آن ها به کندن کانال مشغول می شدیم تا نوبت ما به پایان برسد.

 در یکی از شب ها پس از پایان کار، وقتی به عقب برگشتیم، یکی از بچّه ها گفت: « ساعتم گـم شده است.»

 گفتیم: « درکجا؟»

 گفت: « درجلو، وقتی داشتم کانال می کندم، آن را روی لباسم گذاشتم، امّا وقتی لباسم را پوشیدم فراموش کردم که آن را بردارم.»

 گفتیم: « خوب! حالا برو آن را بردار.»

 گفت: « نه. صد هزار تومان هم به من بدهند یک قدم در این کانال جلو نخواهم رفت.»

گفتیم: « چرا؟»

 گفت: « من برای خدا حاضرم در این کانال بروم و فداکاری کنم، امّا برای ساعت و پول و مادیّات امکان ندارد یک قدم بردارم»

بالاجبار به یکی از بچّه­هایی که داشت به جلو می رفت، سپردیم که در صورت یافتن ساعت آن را بیاورد.

آیت الله جمی محور مقاومت در شهر محاصره شده آبادان بود.
آیت الله جمی محور مقاومت در شهر محاصره شده آبادان بود.

 یک شب گشتی های عراقی تا نزدیکی های ما آمده و چون متوجّه سر و صدای ما شده بودند، جرأت نکرده بودند جلوتر بیایند و اقدام به شلیک نارنجک تفنگی کردند که در چند متری بچّه هـا به زمین خورد و خوشبختانـه تلفاتـی نداشت، بچّه ها نیز باتوجّه به اینکه دستـور نداشتند تیراندازی کنند، جواب ندادند.

 در یکی از شب هـا که به سنگر جلـو رفته بودم و آماده می شدم که در عملیـات حفـر کانال شرکت کنـم، بـرادر جعفر اسدی نیز حضور داشت. سنگر آن ها یک کانتینر کهنـه بود که بر روی آن و اطرافش گِل ریختـه بودند. یک رزمنده تهرانـی نیز حضور داشت کـه در بسیـاری از عملیات‌ها در غرب و جنوب شرکت کرده بود. خاطراتش را داشت تعریف می کرد. از دوستانش که شهید شده بودند و از همسران آن ها که شوهران خود را از دست داده بودند و از این موضوع ابراز تأسّف می کرد. خاطراتش برای ما خیلی جذّاب و شنیدنی بود. مثلاً از در گیری تن به تن با عراقی‌ها در یکی از عملیات ها صحبت می­کرد و می­گفت: « یکی از عراقی‌ها برای من یک نارنجک پرتاب کرد، نارنجک در کنـار من به زمین افتاد و من فرصت هیچ عکس العملی نداشتم، امّا هرچه ایستادم، نارنجک منفجر نشد!»

 با اشاره به این موضوع و با بهت و حیرت از حیات دوبارۀ خود و خواست خدا صحبت می­کرد.

 کمبود امکانات یعنی همین!

یک دوربیـن قوی نمی دانم از کجا به دست ما افتاد. صبح ها توسط آن به خوبی عمق مواضع عراقی‌ها را می­دیدیم و به همین دلیل این دوربین طرفداران زیادی پیدا کرده بود. از جاهای مختلف برای در اختیار قرار دادن آن سفارش می­رسید. بچّه­های مستقر در « کوت شیخ » در حدود دو هفته آن را بردند و با اصرار و درخواست از فرماندۀ سپاه خرمشهر، برادر جهان آرا،  بالاخره آن را بازگرداندند، یکی از بچّه­هـا آن را بالای دکل­های برق فشار قوی که ارتفـاع بلندی دارند، می برد و از آنجـا بـه شناسایی مواضع عراقی‌ها می­پرداخت. حمید باکری هم آن را یکی دو روز قرض گرفت تـا دیده بان خمپارۀ صد و بیست آن ها بتواند بهتر مواضع عراقی‌ها را شناسایی کند. کمبود امکانات یعنی همین! و جنگ این گونه ادامه داشت.

گلولۀ سرگردان!

یکی از بچّه هـای مسئول جهاد که مهندس بود، برای سر زدن به یکی از خطوط، ایستگاه دوازده و بررسی خاکریز به آنجا رفته بود و در فاصلۀ دوری از پشت خاکریز یک گلولۀ سرگردان عراقی قلب او را شکافته  و به شهادت رسیده بود. از اتّفاقات نادر بود و بچّه ها را شدیداً ناراحت کرده بود و خیلی­ها از این حادثه صحبت می­کردند.

حال که صحبت از شهادت شد، این را هم بیان کنم که  یک خبرنگار خبرگزاری جمهوری اسلامی که برای گرفتن اخبار جبهه آبادان به واحد مـا می آمد و در آنجا با او آشنا شده بودم و نامش نیز به خاطرم نمانده است، پس از مدّت ها متوجّه شدم که او در مدّتی که من در مرخصی به سر می بردهام، به شهادت رسیده است. از چگونگی آن پرسیدم.

 گفتند: « پس از فتح تپّه­های مدن او برای دیدن بهتر منطقۀ فتح شده بالای خاکریز می رود، یک گلولۀ تانک عراقی به او اصابت می کند و تقریباً نیمه پایین بدن او را ازبین می برد.»

 آدم میانسال ساکت و موقر و مظلومی بود. این خبر شدیداً مرا ناراحت و متأسّف کرد.

سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام
سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام

دکل شناسایی!

در منطقۀ خسرو آباد در شرق آبادان دکل مخابراتی بسیار بسیار بلندی قرار داشت که گاه گاهی جهت شناسایی و دیده بانی نیز از آن استفاده می شد و بارهـا و بارهـا عراقی‌ها با  وسایل  مختلف به  سمت آن شلیک و علیرغم اینکه چند تن از دیده­بانان را به شهادت رسانده بودند. موفّـق به زدن آن نشده بودند. متأسّفانـه در یکی از روزهـا اصابت گلولۀ  تانک به قسمت میانی آن موجبات تخریب و سرنگونی آن و شهادت دو تن از دیده­بانا ن را فراهم آورده بود.

مجاهدین عراقی!

تعدادی از مجاهدین عراقی برای ما  اطّلاعات می­آوردند. گرای  مناطق و مواضع مهمّ عراقی را به ما می­دادند و ما نیز آن ها را به توپخانۀ ارتش می­دادیم که روی آن آتش بریزند. یکی دوبار هم سربازان عراقی به سمت مواضع ما فرار کردند که پس از بازجویی، آن ها را به نیروهای ارتشی سپردیم تا اگر اطّلاعاتی می خواهند از آن ها بگیرند. یک مورد را شخصاً مجبور شدم به ارتش ببرم و تحویل بدهم. صبح خیلی زود بود که او را دستگیر کرده و تحویل دادم که تخلیّۀ اطّلاعاتی شود.

رزمندگان آبادانی
رزمندگان آبادانی

نفوذی ها !

متأسّفانه در میان نیروهای خودی نیز کسانی بودند که نفوذی بودند و برای کسب اطّلاعات و زدن ضربه به رزمندگان اسلام، به جبهه آمده بودند. از جمله یک دانشجوی پیکاری از دانشگاه صنعتی شریف به نام تیمور. یک روز با برادر علیرضا هادی پور به شهر رفته بودیم. در برگشت از ایشان خواستم که اگر ممکن است در سر راه به یک آشنای فامیلی که در آبادان دوران سربازی را می گذراند، سر بزنیم و ایشان پذیرفت.

 به آنجا رفتیم. یک ساختمان متعلّق به ارتش بود. تعدادی سرباز در آن زندگی می کردند و کار آن ها رانندگی بود. اتاق آشنای فامیلی راپیدا کردم و با شهید  علیرضا هادی پور به سمت آن رفتیم. من در زدم و پس از سلام و علیک و حال و احوال پرسی وارد شدم. امّا ایشان علیرغم اینکه کفش خود را در آورده بود که وارد شود، سریعاً عقب رفت و هر چه اصرار کردم وارد اتاق نشد و به حیاط رفت و زیر سایۀ درختی نشست. من خیلی تعجّب کردم. رفتار جالبی نبود.

 در هر صورت پس از اینکـه مدّتی نشستم و صحبت کردم، متوجّه شدم که تعدادی افراد داوطلب نیز به عنوان راننده به آبادان آمده و با ارتش همکاری می­کنند و به همین دلیل آزادانه در جبهه­ها رفت ­و آمد دارند.

 چای تعارفی آن ها را خوردم. یکی از سربازان برای علیرضا هادی پور نیز چای برد.

 در هر صورت پس از مدّتی خداحافظی کردم و از اتاق بیرون آمدم و با علیرضا به راه افتادیم. در راه از علّت عدم ورودش به اتاق سؤال کردم.

 بیان داشت: « آن شخص که در گوشه اتاق نشسته بود، هم کلاس من بوده است و از پیکاری های دانشگاه ما بوده و حالا به جبهه آمده و حتماً جهت جاسوسی و خبر چینی.»

سریعاً به دنبال این بودم که مشخّصات او را به هر صورت که شده، جهت دستگیری او به مسئولان سپاه بدهم و این کار را انجام دادم. امّا با توجّه به اینکه توجّه رزمندگان و مسئولین سپاه بیشتر به عراقی‌ها جلب بود، توجّه کافـی به این موضوع مبذول نشد و تا خواستند بجنبند دو سه روز گذشت و در طی همین دو سه روز او هم ترخیص گرفته و از آبادان رفته بود، زیرا او هم شهید هادی پور را دیده و علّت عدم ورود او را درک کرده بود.

یک مورد دیگری هم شخصاً دیدم که متأسّفانه قضیّه او هم به همین سرنوشت دچار شد. یک روز همراه فرماندۀ سپاه آبادان و فرماندۀ سپاه خرمشهر شهید جهان آرا به نمازجمعه رفتیم. یک نمایشگاه کتاب در کنار درِ ورودی مسجد ایجاد شده بود.

مشغول تماشای آن بودم که یکی از افراد گروه آرمان مستضعفیـن را دیدم. او در تهران به شدّت به امام و انقلاب بدگویی و از سرنگونی نظام جمهوری اسلامی بارها صحبت کرده بود و بنابراین هیچ رابطه­ای با جبهه و جهاد نمی­توانست داشته باشد. سریعاً به برادر جهان آرا و برادر کیانی مراجعه کردم و جریان را گفتم. آن ها نیز به بچّه های سپاه گفتند تا جهت دستگیری او اقدام شود. امّا متأسّفانه او که مرا دیده بود و از رفتار من و صحبت با افراد متوجّه جریان شده بود، قبل از اینکه دستگیر شود در جمعیّت حاضر در جلو درِ مسجد خود را از دیده ما پنهان کرد و فرار را بر قرار ترجیح داد.

با خواندن هر آیه در و دیوار می لرزید!

همان طورکه قبلاً بیان شد، نماز جمعه آبادان در مکان های مختلف برگزار می شد تا از گلوله باران احتمالی آن توسط توپخانۀ  عراقی­ها جلوگیری شود. امّا یک روز جمعه که در نماز شرکت کرده بودیم حجّت الاسلام جمی حضور نداشتند و یک روحانی تقریباً مسن به جای ایشان نماز جمعه را اقامه کرد و پس از اتمام خطبه ها به نماز ایستاد شبستان و صحن حیاط مسجد از رزمندگان پر بود. و در همین حین گلوله باران آغاز شد. در و دیوار مسجد از شدّت گلوله باران توپخانه عراقی ها می لرزید. در حین نماز به ذهنم رسید که ایشان با توجّه به گلوله باران سنگینی که عراق آغازکرده است، کوچک ترین سوره­های قرآن را پس از سورۀ حمد خواهد خواند تا رزمندگان سریعاً محل را ترک گویند. امّا چنین نشد و ایشان شروع به خواندن سورۀ جمعه کرد. گلوله­ها در نزدیکی مسجد به زمین می­خورد و با خواندن هر آیه در و دیوار می­لرزید. آرامش حاکم بر مسجد و بر نمازگزاران موجب شد من نیز چون سایرین آرامش خود را بازیابم. قنوت که خوانده می شد، چشمانم را به جلو گرداندم. رزمندگان مصمّم و آرام با معنویّتی خاص مشغول دعا بودند. در رکعت دوّم نیز سورۀ منافقون خوانده شد و این در حالی بود که گلوله­باران ادامه داشت و پس از اتمام نماز دعا نیز خوانده شد و سپس نماز عصر نیز در زیر گلوله باران شدید برپـا گردید و پس از آن نمازگزاران متفرّق شدند. پس از اینکه از مسجد بیرون آمدیم، خبردار شدیم چند نفر از رهگذران در اطراف مسجد، حین نماز شهید و مجروح شده اند.

نماز مغرب و عشا !

غروب هـا سعی می­کردم درخط باشم. هوا که آهسته آهسته تاریک می­شد، درسنگر رو باز، یک نماز جماعت به امامـت برادر محسنی راد برپا می­شد و برادران سریعـاً به منبع آبی که در نزدیکی  سنگر بود، می رفتند و وضـو می گرفتند و آمادۀ نماز می شدند. رادیو آبادان هر شب پس از پخش اذانی سوزناک با لهجه عربی، دعای خمس عشر امام سجّاد (ع) را پخش می کرد. صدای دل انگیز خواننده دعا دل انسان را از زمین و زمان می کند و اشک را به چشم انسان می نشاند و دل انسان را لبریز از معانی و حالاتی می­کرد که فقط در آنجا و در آن بیابان و در آن سنگرهای گِلی و در کنار رزمندگانی که معلوم نبود تا چند ساعت دیگر و یا بهتر است بگویی تا چند دقیقه دیگر با آنان معاشر هستی، می­توان حس کرد.

شبی برادر محسنی راد به نماز ایستاده بود و ما با چند رزمندۀ دیگر در پشت سر او نماز مغرب و عشاء را اقتدا کردیم. در سجده آخر شروع به خواندن قسمتی از دعای کمیل » یا مَن اِسمُه دِواء و ذِکرُهُ شَفاء« کرد و وقتی به » یا نورَ المُستُوحِشینَ فِی الظُّلَم « رسید، بغض گلویش را فشرد و نتوانست تحمّل کند و این موجب شد که همه شروع به گریه کنند.

حس کردم ان ها در عالمی ماوراء عالم من، دارند سیر می کنند. از خود و حالت خود خجل شدم و در برابر بزرگی آنان احساس حقارت و کوچکی کردم.

بعضی شب ها نیز در نماز  جماعت مغرب و عشا در مقرّ بچّه های شیراز شرکت می کردم و بعد از آن به خط می رفتم. امام جماعت‌ همان طور که گفتم، برادر یونس عاقل نهند بود. یک لباس نظامی بر تن داشت و چفیه اش را برگردن می انداخت و به نماز می ایستاد؛ آن هم با معنویّتی خاّص. یک فانوس، تنها منبع روشن کننده مقرّ بود و در زیر نور آن، نمازِ با معنویّتِ رزمندگان، شکوه خاصی داشت.

شهید رجایی! نخست وزیر ساده زیست و افسانهای! اسطوره مردمی بودن
شهید رجایی! نخست وزیر ساده زیست و افسانهای! اسطوره مردمی بودن

 مگر رجایی شهید شده !

سحر نهم شهریور ماه شصت همراه با فرماندۀ سپاه آبادان عازم اهواز شدیم. یک دلیل آن نیز این بود که موتور کم داشتیم  و قرار بود یک یا دو موتور از اهواز تحویل گرفته و به ما داده شود و چنانچه می­خواستیم معطّل شویم، مدّت ها طول می­کشید تا از اهواز به آبـادان منتقل گردد. لـذا قصد داشتم در برگشت برای تسریع در کار شخصاً با موتور به آبادان بازگردم.

 صبح بسیار زود حرکت کردیم تا در تاریکی صبحگاهی بتوانیم از جادۀ ذوالفقاری بگذریم و به جادۀ  آبادان ماهشهر در کیلومتر دوازده برسیم. بدون هیچ حادثه­ای جادۀ خاکی را پشت سر نهادیم و وارد جادۀ اصلی شدیم و با سرعت به سمت ماهشهر رفتیم. در نزدیکی­های           « شادگان »[۱] از جاده خارج شدیم و به سمت این شهر عرب نشین رفتیم تا پس از عبور از آن وارد جادۀ آبادان اهواز شده و به سمت اهواز حرکت کنیم.

 وقتی به شادگان رسیدیم تـازه آفتاب در آمده بود و رفت ­و آمدها شروع شده بود، امّا اوضاع غیرعادی بود. صدای قرآن و نوحه به گوش    می رسید. همه جا سیاه پوش بود. همان طور که ماشین پیش می رفت، به دنبال علّت می گشتم. اگر چـه آن روزها شهید فراوان بود و مراسم عزاداری فراوان دیده می شد. ولی این وضع از موضوع بزرگی حکایت داشت.

 از فرماندۀ سپاه آبادان پرسیدم: « چی شده؟! چرا این ها دارند عزاداری می کنند. »

 گفت: « فکر می­کنم برای شهید رجایی باشد.»

 با فریادی حاکی از تعجّب پرسیدم: « چی؟! رجایی؟! مگر رجایی شهید شده؟!»

 گفت: « رادیو چیزهایی در این رابطه گفته است.»

 باور کردنی نبود. شهید رجایی؟! تا اعماق جانم سوخت. اشک از چشمانم جاری شد؛ به خصوص وقتی سر از ماشین بیرون کردم و از یک مرد عرب پرسیدم و او گفت: « بله! رجایی و باهنر هر دو شهید شده اند.» در شهر مراسم عزاداری و سینه زنی راه افتاده بود و مردم داشتند در خیابان ها به راه می افتادند. از شادگان بیرون آمدیم. حس کردم بدون رجایـی زندگی برایم دیگر مفهومی ندارد. ماندن برای چه! شهید بهشتی آن گونه و اینک نیز بدین گونه.

به اهواز که رسیدیم، درحسینیۀ اعظم شهر مراسم بود. این حسینیه برایم در دوران نوجوانی خاطرات فراوانی داشت. در شب های اوّل تا دهم محـرّم سخنرانی های مختلفی در آن بود و معمولاً به شدّت شلوغ می­شد آن هم در دوران خفقان نظام شاه. یک نفر از مقلـّدین حضرت امام خود را موظّف می دانست از مردم برای سلامتی ایشان صلوات بگیرد و گاهی به نام و گاهی با اشاره و کنایه این کـار را می کرد و حال پس از ده، دوازده سال دوباره در همین حسینیه و برای مراسم شهادت شهید رجایی و شهید باهنر در جمع مردم اهواز شرکت داشتم. پس از سخنرانی و مراسم سوگواری برای دو شهید گرانقدر، مردم در خیابان ها برای عزاداری به راه افتادند و نوحه خواندند. پس از اتمام برنامه به سپاه اهواز که فرماندۀ آن برادر علی شمخانی بود، رفتیم. جلسه فرماندهان آغاز شد و پس از رد و بدل شدن مسائل مختلف به پایان رسید. من نیزموتوری را تحویل گرفتم و پس از زدن بنزیـن و تحویـل مقداری بنزین ذخیـره و تهیّه مقداری غذا و آب به سمت آبادان به راه افتادم؛ آن هم تنهایی!


۱-شادگان: شهری کوچک د ر شصت کیلومتری شمال آبادان و اکثر اهالی آن عرب زبان می‌باشند.

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

مطلب پیشنهادی

خاطرات سید محمد هاشم پوریزدانپرست از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از عملیات پیروزمند و حماسه بزرگ شکست حصر آبادان ( عملیات ثامن الائمه ) – قسمت دوازدهم

عذاب وجدان!     فرماندهی در کار نبود. سازمان رزم تقریباً به هم خورده بود. بچّه­های …

یک دیدگاه

  1. حبیبه اورج پور

    سلام سایتتون خیلی عالیه میتونین از وبلاگ من به ادرس agelnahand.blogfa.comبازدید کنید که درمورد شهید یونس عاقل نهند میباشد با تشکر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *