تیتر خبرها
خانه / بخش 1) مطالب از مسئول سایت تسخیر / 1)3) کتاب های تألیفی مسئول سایت تسخیر / خاطرات سید محمد هاشم پوریزدانپرست از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از عملیات پیروزمند و حماسه بزرگ شکست حصر آبادان ( عملیات ثامن الائمه ) – قسمت پنجم

خاطرات سید محمد هاشم پوریزدانپرست از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از عملیات پیروزمند و حماسه بزرگ شکست حصر آبادان ( عملیات ثامن الائمه ) – قسمت پنجم

سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام
سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام

ایستگاه دوازده – بسیج آبادان

 تعدادی از برادران سپاه و بسیج آبادان ادارۀ این خط را به عهده داشتند. فرماندۀ آن ها یکی از برادران سپاهی آبادان به نام برادر لاردو بود. او فرد شجاعی بود. جهت گرفتن اخبار و دادن بولتن بارها به ایشان مراجعه کرده بودم و در نتیجه با یکدیگر آشنا شده بودیم. پس از آنکه حدود یک ماه در جبهه مانده بودم، بهتر دیدم شب ها به جای خوابیدن در مقر هتل آبادان به خط (پیش بچّه­ها) بروم. یکی از خطوطی که بارهـا شب ها به آنجا رفتم، همین خط بود. یک شب همراه یکی از بچّه ها به راه افتادیم تا وضعیّت خط خودی و حرکات عراقی‌ها را بررسی کنیم. پس از عبور از چند سنگر و سلام و علیک با برادران مستقر در آن متوجّه شدم سایر سنگرها خالی است و کسی درآن ها نیست.

 با تعجّب از او پرسیدم: « بچّه­ها کجا رفته­اند؟!»

 پاسخ داد: « متأسّفانه فعلاً نیرو نداریم.»

پرسیدم: « پس چگونه این همه سنگر و این مقدار خاکریز را مواظبت می­کنید؟! اگر عراقی‌ها بفهمند با توجّه به اینکه بین شما و نیروهای اعزامی از شیراز نیز نزدیک به یک کیلومتر خاکریز وجود ندارد، به راحتی شما را دور خواهند زد. »

 پاسخ داد: « ما شب ها راه می افتیم و از سنگرهای خالی به سوی عراقی‌ها تیر اندازی می کنیم تا آن ها متوجّه کمبود نیروی ما نشوند.»

به سمت انتهای خط به راه افتادیم و از سنگرهای تیربار که درآن نیرو نبود، به سمت عراقی‌ها تیراندازی می­کردیم. او چقدر به شلیک تیربار وارد بود. معلوم بود در نبردهای مختلف شرکت داشته است.

بچّه­های این خط حدود یک ماه هر شب مشغول کانال کنی بودند و به سمت عراقی‌ها از این طریق پیشروی می کردند.

 کانال آن ها تا حدود زانو را می­پوشاند. البتّه کار کانال کنی در تمام جبهه­ها شروع شده بود و هدف این بود که در حمله­های آینده و یا در گشت ها با عبور نیرو از کانال­ها از تلفات احتمالی کاسته شود. امّا در ایستگاه دوازده هدف دیگری دنبال می­شد. هدف این بود که بعد از رسیدن کانال به دو خاکریز کوچک، در وسط نیروهای خودی و عراقی، توسط آر.پی.جی زن‌ها و تک تیراندازها خاکریزها تأمین و توسط لودرها ادامۀ آن خاکریز ایجاد و نیروها به جلو کشیده شوند تا عراق در تنگنا قرار گیرد.

آیت الله جمی - محور مقاومت در آبادان
آیت الله جمی – محور مقاومت در آبادان

او وضعش از ما بهتر بود !

ماجرای زدن خاکریز در اوّلین شب، که من هم به عنوان نیروهای تأمین لودر درآن شرکت داشتم، به این صورت بود که عصر برای گرفتن خبر شخصاً به ایستگاه دوازده مراجعه کردم و پس از صحبت با برادر لاردو از موضوع زدن خاکریز اطّلاع پیدا کردم. از ایشان اجازه گرفتم که امشب در عملیات زدن خاکریز من هم حضور داشته باشم که ایشان هم قبول کرد.

در حدود ساعت هشت و نیم  شب پس از رسیدن به خط مُطّلع شدم بچّه­ها جلو رفته­اند و مجبور شدم به تنهایی فاصلۀ خط تا خاکریزها را طی کنم.

 بچّه­ها درگیری با عراقی‌ها را آغاز کرده بودند و عراقی‌ها نیز متوجّه حضور شان شده و به سوی آن ها و نیز بر روی کانال که قبلاً از وجود آن مطّلع شده بودند، با انواع کالیبرها و سلاح­های انفرادی آتش گشوده بودند.

 سینه خیز و هر زمان که آتش سبک بود با دویدن خود را به جلو می­کشیدم تا بالاخره به نزدیک خاکریز رسیدم. طول خاکریزها در حدود ده، دوازده متر و در دو ردیف تقریباً موازی هم و احتمالاً قبل از شروع جنگ ساخته شده بودند.

تعدادی از بچّه ها میان دو خاکریز نشسته و تعدادی نیز در پستی و بلندی­های اطراف آن موضع گیری کرده بودند.

اگر چه از لودر هنوز خبری نبود، ولی تیراندازی متقابل بچّه ها و عراقی‌ها به شدّت ادامه داشت.

 من عادت داشتم مسایل حفاظتی را به شدّت رعایت کنم. چون از حضرت امام سؤال شده بود و ایشان جواب داده بودند: « لازم است رعایت گردد.»

 برای همین با وجود اینکه راحت­ترین کار این بود که بدون کلاه و تجهیزات به جبهه رفت و آمد کنم، امّا مانند یک امر واجب آن را به جا می آوردم. آن شب سریعاً سنگری را در پشت خاکریز حفر کردم و پشت آن را نیز پوشاندم و درون آن نشستم و با کلاش به سمت عراقی‌ها شروع به تیراندازی کردم. البّته چون هنوز عملیات خاکریز زنی شروع نشده بود، هر از چند دقیقه­ای تنها یک تک تیر شلیک می کردم.

 به بچّه­های بسیج توصیه می­کردم که قبل از اینکه لودر بیاید، جهت حفاظت خود سنگر بکنند. امّا با تمسخر آن ها روبرو شدم و مجبور شدم از اصرار دست بردارم.

ساعت به ده شب نزدیک می شد که صدای لودر از پشت خط خودی به گوش رسید. با دقّت در مسیر صدا، متوجّه شدیم لودر دارد مقداری از خاکریز خودی را برمی­دارد تا راه عبورش باز شود. با باز شدن راه، لودر به سمت ما به حرکت درآمد. عراقی‌ها متوجّه شدند و آتش سنگین کالیبرها و خمپاره­ها را به سمت آن شلیک کردند. منوّرها در فضا منفجر می­شدند و آسمان را به شدّت روشن می­کردند. رانندۀ لودر که یک برادر جهادی میانسال بود، با سرعت خود را به ما رساند و با راهنمایی بچّه­ها شروع به زدن خاکریز کرد. ارو خاکریز بلندی که برای خودش نیز حفاظ باشد، درست می­کرد و با زده شدن دو سه متر خاکریز تا حّد بالایی از اصابت تیرهای مستقیم محفوظ ماند.

 عراقی‌ها به شدّت به دنبال زدن لودر و رانندۀ آن بودند. منوّرهایی که آنان پرتاب نموده بودند بر بالای سر ما روشن می­شد و گاهی تیراندازی آنان آنچنان دقیق به سوی راننده متمرکز می­شد که او مجبور می­شد بیل لودر را پر از خاک و گل کرده و جلوی خود بگیرد و لحظاتی از زدن خاکریز دست بردارد.

 بچّه هـا نیز که به عنوان تأمین در اطراف او بودند، به سوی عراقی‌ها شلیک می­کردنـد، تـا آن ها مجبور شوند از تیراندازی دست بردارند و حداقل نتوانند درست نشانه گیری کنند.

 از  یکی از بچّه­ها پرسیدم: « چرا آر.پی.جی نمی­زنید؟ چند تا بزنید تا لااقل کمی بترسند و کم تر تیراندازی کنند.»

 با پوزخندی جواب داد: « دو سه تا داشتیم قبل از اینکه شما بیایید آن ها را هم شلیک کردیم!»

آیت الله جمی محور مقاومت در جبهه آبادان محاصره شده
آیت الله جمی محور مقاومت در جبهه آبادان محاصره شده

 حرف او مانند آب سردی بود که روی بدنم ریخته باشند، خیلی در فکر فرو رفتم. حتی گلولۀ آر.پی.جی در اختیار نداشتیم. سپاه به شدّت تحت فشار بنی­صدر و نیروهای طرفدارش بود. امّا توکّل به خدا سرمایۀ بچّه­ها بود و این جایگزین همۀ نداشتن­ها و ندادن­ها بود.

در چند متری من، دو نوجوان بسیجی که حداکثر پانزده سال سن داشتند، هر از چند دقیقه ای روی پا می ایستادند و با تیربار به سمت عراقی‌ها شلیک می­کردند. سنگر آن ها ( با توجّه به اینکه در جلو خاکریز بود) فقط یک گودال بود که تیربار را در جلو آن گذاشته بودند! کافی بود در لحظاتی که بر سر پا می ایستادند، یک گلوله به سمت آن ها می آمد، که یقیناً به آن ها اصابت می­نمود. آن هم با توجّه به اینکه تیربار دارای گلوله­های رسام[۱]  است و محل شلیک آن کاملاً مشخص است.

من بر اساس مسئولیّتی که در خود حس می کردم، چند بار بلند شدم و به آن ها تذکّر دادم که برادران محترم ! شجاعت این نیست که انسان روبروی دشمن بیرون از سنگر بایستد! چند گونی را پر از گل کنید و جلوی خود بگذارید.

 امّا آن ها کوچک ترین تلاشی جهت حفاظت از خود و احتیاط نمودن به خرج نمی­دادند و با بی­توجّهی کامل درخواستم را بدون جواب می­گذاشتند.

یکی دو بار آتش خمپاره بر روی ما که تأمین را به عهده داشتیم، سنگین شد و تعدادی خمپاره، در فاصلۀ بسیار نزدیک­ ما به زمین خورد. چند تا از بچّه­ها با عجله به دنبال سنگر می­گشتند. اگر چه قبلاً به آن ها تذکّر داده بودم، و توجّه نکرده بودند. سریعاً به کمک آن ها شتافتم و چند سنگر ساختیم و آن ها در آن پناه گرفتند.

چند بار نزد رانندۀ لودر رفتیم و با او صحبت کردیم، بیشتر جهت دلگرامی­اش تا با قوّت قلب کار کند، امّا او وضعش از ما بهتر بود و این در حالی بود که گلوله ها به سمت او نشانه رفته و شلیک می شد. نه ما!

ساعت دوازده داشت نزدیک می شد که راننده برای چندمین بار آب خواست، امّا کلمـن خالی شده بود و آبـی وجود نداشت.

آن را برداشتم و به سرعت از خاکریز ده متری که پشت سرم بود، بالا رفتم و به آن طرف پریدم و درحالی که کُلمَن را باخود حمل می­کردم، سینه خیز و گاهی چهار دست و پا به سمت نیروهای خودی رفتم.  خاکریز زده شده مقداری از آتش عراقی‌ها را کم کرده بود و تا حدودی کانال محفوظ بود، ولی از قسمت­هایی که هنوز باز بود، نیروهای عراقی آتش سنگینی روی کانال داشتند. به هر صورت خود را به خاکریز خودی رساندم.

خستگی و و فشاری که به خاطر سینه­خیز رفتن و دویدن به بدنم وارد آمده بود موجب خستگی شدیدم شده بود و به شدّت نفس نفس   می­زدم. وارد سنگر شدم و به یکی از برادران اشاره کردم که برادر! لطفاً کلمن را پر کن تا ببرم و خود را به پشت روی زمین انداختم تا خستگی­ام رفع شود و مجدّداً به جلو بروم. نگاه عجیب و غریبی به من کرد. فکر کرد از ترس به این روز افتاده­ام! ابتدا عکس­العمل نشان نداد.

 دو باره گفتم: « برادر این را پر کن! می خواهم ببرم.»

مسجد جامع خرمشهر پس از آزادسازی از دست صدامیان
مسجد جامع خرمشهر پس از آزادسازی از دست صدامیان

یکی از برادران به او اشاره کرد و او هم بلند شد و کلمن را آب کرد. ده دقیقه­ای به همان حال بودم. یادم به راننده افتاد. بلند شدم و کلمن آب را برداشتم و از محلی که لودر برای عبور خود از خاکریز بریده بود، عبور کردم و با سرعت وارد کانال شدم. این بار از روبرو گلوله­ها به سمت ما می­آمد و به خوبی گلوله های رسام مشخّص بود.

گاهی سینه خیز و گاهی چهار دست و پا جلو می رفتم و هرگاه آتش وجود نداشت، تندتر به سمت نیروهای خودی می­دویدم. سنگینی کلمن و سینه خیز حرکت کردن موجب شد در حدود سی، چهل متری خاکریز در حال احداث، از خستگی لحظاتی را ته کانال دراز بکشم.

 ناگهان یکی از برادران که با سرعت داشت از عقب می آمد به من رسید و فریاد زد: «چی شده؟! طوری شده؟!»

 گفتم: « نه ! سینه خیز آمدم، خسته شده­ام، دراز کشیده­ام.»

 گفت: «بده ! کمکت کنم.» و کلمن را از من گرفت و راه افتادیم. نزدیکی­های بچّه­ها که رسیدیم، آتش خیلی سنگین شد، امّا با دویدن سریع از خاکریز عبور کردیم و خود را به آن طرف خاکریز پرتاب کردیم.

 فریاد زدم: «بچّه­ها ! هر که آب می­خواهد، اینجا هست.»

 تا بچّه­ها آب خوردند، من هم خستگی­ام رفع شده بود. کلمن را برداشتم و به سمت رانندۀ لودر رفتم. در فاصلۀ خیلی دوری نبود با سرعت به او رسیدم.

 گفتم: « برادر! آب می­خواستی، آوردم.»

 خیلی تشکّر کرد. لودر را نگه داشت و پائین آمد و ظرف آب خنک را سر کشید. ظرف آب را از او گرفتم.

 گفت: « خیلی خسته شده­ام. قرار بود یک لودر دیگر هم بیاید تا من استراحت کنم. نمی دانم چرا هنوز نیامده است.»

 گفتم: « شما مشغول شوید تا بیاید، کار تعطیل نشود بهتر است.»

 دوباره لودر را به کار انداخت و شروع به زدن خاکریز کرد. خستگی و بی­خوابی دست از سرش بر نمی­داشت و پس از نیم ساعتی کار کردن و علی­رغم اصرار من گفت: « من به عقب می روم. لودر بعدی می­آید و کار را ادامه می­دهد.»

bagherihasan سپس بیل خود را پر از گِل کرد و روبروی خود قرار داد و عقب عقب به سمت نیروهای خودی به حرکت در آمد.

تا خدا نخواهد هیچ اتفّاقی نمی افتد!

لحظات به کندی می­گذشت هرچه منتظر ماندیم از لودر بعدی خبری نبود. آمدم و درسنگر خود نشستم و به دیوارۀ گِلی آن تکیه دادم. ساعت دو نیمه شب بود. چشمان خود را به آسمان پر ستارۀ آبادان، آن هم در آن تاریکی مطلق که فقط گاه گاهی منوّرها روشن‌اش می­کردند، دوختم. در مناطق کوهستانی مثل فارس معمولاً مقدار زیادی از آسمان به دلیل وجود کوهستان ناپیداست، امّا در خوزستان که کوهی وجود ندارد، تمام آسمان در معرض دید انسان است و زیبایی خاصی دارد و این موضوع انسان را از لذّتی سرشار می­کند که در غیر آنجا معنایی ندارد، آن هم در یک سنگر در جبهۀ حق و باطل و در ساعت دو نیمه شب.

دو نوجوانی که در نزدیک من بودند هر چند دقیقه یک بار به سمت عراقی‌ها با تیربار خود شلیک می کردند.

 برادری که کمک کرد تا کلمن را آوردیم، رو به من کرد و گفت: « وقتی دیدم در کانال دراز کشیده­ای، فکر کردم تو هم تیر خورده­ای.»

 گفتم: « مگر کس دیگری تیر خورده است؟! »

 گفت: « بله حسن تیر خورد. »

 اسماً نمی شناختم.

 گفتم: « چطور؟»

 گفت: « وقتی جلو می­آمد، داشت با سرعت می­دوید که تیر به گردنش خورد و شهید شد. »

خیلی ناراحت شدم. با خود گفتم این بی­احتیاطی نیست؟! خدایا وظیفه چیست؟! باید بی­احتیاطی کرد؟! باید راست راست راه رفت یا مثل من سینه خیز رفت و از نفس افتاد که آن برادر هم به آن صورت به من نگاه کند؟!

 مقداری گیج و ویج شده بودم. ما برای خود می­جنگیم یا  براساس دستور الهی و اصول نظامی. پس چرا بچّه­ها رعایت نمی­کنند. در این افکار غرق بودم. بلند شدم، نگاهی دزدانه به سمت عراقی‌ها کردم. ناگهان نوری را دیدم که با سرعت به طرف ما می­آمد، تا آمدم متوجّه شوم گلولۀ آر.پی.جی است، صدای انفجار آن هم بلند شد و درست چهار، پنج متری من و در یک متری گودالی که از آنجا دو نوجوان بسیج آبادان مشغول شلیک تیربار به سمت عراقی‌ها بودند، اصابت نمود. با چشمان خود دیدم که تیربار همراه گل و خاک و شل در هوا معلّق است و به سمت پشت سنگر آن ها پرتاب شده است. یقین کردم هر دو به شهادت رسیده اند. آنچنان ناراحتـی و تأسّف سرتاسر وجودم را فراگرفت که نتوانستـم از جایم بلنـد شوم، شاید این عبارت بتواند وضعم را نشان بدهد. خشکم زده بود! با خود گفتم: من بارها به آن ها تذکّر دادم، امّا یک ذرّه حاضر نشدند بپذیرند. لااقل من دو تا پیراهن بیشتر از شما پاره کرده­ام. حفاظت یک چیز است و ترس یک چیز دیگر. شهادت دو نوجوان خیلی برایم سنگین بود و غیر قابل تحمّل. سایر بچّه­ها نیز که به سمت آن ها دویدند، من از جایم نتوانستم بلند شوم. اصلاً حالم طبیعی نبود. حالت یک انسان شوکه شده را داشتم. فقط گوش­ها و چشم­هایم کار می­کرد، همین!

آن ها را بیرون کشیدند. سر تا پایشان پر از خاک و گل و شل بود.

ــ برادر! آسیب هم دیده­ای؟

ــ نه! ( در حالی که قیافه­اش در بهت و ناباوری غرق بود)

ــ تو چی؟!

ــ من هم نه، فقط کمی گوشم درد می­کند.

از خوشحالی نمی­دانستم چه کنم، مثل اینکه همۀ عالم هستی را به من بخشیده باشند. صدای قهقهۀ خوشحالی من ( که بی اختیار بود) در فضا پیچیده بود. به سوی آن ها رفتم با یک ظرف آب که بهترین هدیه برای آن ها بود. لحظاتی بعد تیربار را برداشتند. تیربار هم آسیب ندیده بود. دوباره آن را کار گذاشتند و با سلام و صلوات مجدّداً شروع به تیراندازی به سمت عراقی‌ها کردند! این هم جواب سؤال من: « تا خدا نخواهد هیچ اتفّاقی نمی­افتد! و هر چه او بخواهد همان خواهد شد!»  این دو نوجوان به این صورت و برادر حسن که نه هرگز او را دیدم و نه قبلاً می­شناختم به آن صورت.

صدای لودری داشت از عقب می­آمد. مجدّداً باید آماده می­شدیم.

 بچّه­ها به یکدیگر اطّلاع دادند: « لودر دارد می­آید!»

منوّرهای مجدّداً آسمان را روشن نمود و رانندۀ لودر زیر آتش عراقی‌ها با سرعت خود را به ما رساند و شروع به زدن خاکریز کرد.

 تیراندازی ما نیز به سوی عراقی‌ها، آغاز شد.

 عراقی‌ها که گویا استراحت کرده و با آمادگی بیشتری به دنبال شکـار لودر جدید بودند، آتش خود را متمرکزتر از قبل روی لودر گشودند.

 صدای برخورد گلوله­ها با لودر و به خصوص بیل آن هر از چند لحظه به گوش می­رسید. امّا لودرچی، مصّمم، به ساخت خاکریز ادامه ­داد. گویا ترس در وجودش راه نداشت و اصولاً با ترس بیگانه بود. چند بار نزدیکش رفتم تا به او روحیّه بدهم. امّا او بی­نیازتر از این حرف ها بود.

 نه می­شنید و نه توجّهی داشت.

 چفیه را دور سر خود پیچیده بود و عینکی بر چشم زده بود و کار خود را انجام می­داد.

 مرد میانسالی بود؛ یک جهادی مصّمم و با ایمان و شجاع؛ یک سنگرساز بی سنگر.

 او در ارتفاع دو متری نشسته بود و برای رزمندگان خاکریز می­زد تا در پشت آن سنگر بسازند و از تیر دشمن در امان باشند.

 در دلم خیلی او را تحسین ­کردم و پیشش احساس حقارت و کوچکی و ناچیزی می­کردم!

برانکارد! برانکارد!

ساعت نزدیک چهار صبح بود و هنوز سحر نشده بود. ناگهان صدای انفجاری برخاست و یک گلولۀ آر.پی.جی شلیک شده توسط سربازان عراقی با بیل لودر برخورد کرد. به سمت لودر دویدیم. بیل در آسمان مانده و رانندۀ لودر بی­حرکت روی صندلی افتاده بود، و تنها صدای موتور لودر به گوش می­رسید. روی لودر پریدم. دنبال سوئیچ آن بودم. جایش را نمی­دانستم. هر چه گشتم پیدا نکردم. همۀ دسته­های موجود در داخل لودر را جابه­جا کردم، امّا نتوانستم بیل را پایین بیاورم. عراقی‌ها از خوشحالی در پوست نمی­گنجیدند و با آتش سنگین­تری به سمت لودر، شادی خود را اعلام کردند. دست و پای خود را گم کرده بودم. نمی­دانستم چه کار کنم.

 بچّه­ها داد و بیداد راه انداخته بودند: « برانکارد! برانکارد!»

چند نفر با سرعت به دنبال برانکارد به عقب دویدند و آوردند. با کمک هم لودرچی را پایین آوردیم و روی برانکارد گذاشتیم. بدنش از جاهای مختلفی سوخته و انگشت شصت پایش قطع شده بود.

 یکی داد زد: « بلند کنید! حالش بد است»

 چهار نفر بودیم. برانکارد را برداشتیم.

ــ بدوید! سریع تر! (صدای یکی از امدادگرها بود)

ــ گفتم : « از کانال! آتش سنگین است!»

ــ نه از میان دشت! حالش خیلی بد است!

ــ سریع تر! سریع تر!

سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام
سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام

به حالت دو برانکارد را به حرکت در آوردیم با کمال تعجّب آتش عراقی‌ها هم خاموش شد. خدا هر چه بخواهد. در یک چشم به هم زدن به پشت خاکریزخودی رسیده و برانکارد را روی زمین گذاشته بودیم. همۀ بچّه­های خط به تماشا ایستاده بودند. آمبولانس سریع آمد. او را درون آن گذاشتیم و آمبولانس راه افتاد و ما دعا کنان که خدایا  او را زنده نگهدار. او زن و فرزند دارد! در انتظار اویند! با دلی سوزان به سمت یکی از سنگرها رفتم. خسته بودم. در یکی از سنگرهای تیربار نشستم و به جلو نگاه کردم. عراقی‌ها به سمت لودر تیراندازی می­کردند. از بی­خوابی چشمانم        می­سوخت. صدای اذان هم بلند شد.

دو تن از بچّه­ها داشتند با هم صحبت می­کردند.

ــ می دانی لودرچی اوّل چه شد؟

ــ نه! مگر چیزیش شد؟! او که به عقب آمد!

ــ بله، وقتی عقب آمد و از خاکریز گذشت، تا به مقرّشان برود، گلوله­ای به گردنش اصابت کرد و در جا به شهادت رسید.

ـ چی؟!

آه از نهادم بر آمد و تأسّف سراسر وجودم را گرفت.

 خستگی!

 بیخوابی!

 و این خبر!

 پایم سست شد و در همان سنگر تیربار نشستم و چشم به جلو و بچّه­هایی که آنجا بودند، دوختم.

 آتش عراقی‌ها هنوز سبک نشده بود.

 ناگهان صدای انفجار مهیبی برخاست و لودر غرق آتش شد و شعله­های آن به آسمان بلند شد.

 چند شب پیش برای سرکشی به انتهای منطقۀ ذوالفقاری رفته بودم. برادران جهاد مشغول زدن یک جاده بودند تا محاصرۀ زمینی آبادان را بشکنند.

آن ها از ابتدای شب تـا صبح یکسره کـار می­کردنـد و صبح سریعـاً لودرها و بولدزرهـا را عقـب می­کشیدند، تا در تیررس نیروهای عراقی نباشد. آن شب از مسئول آنان خواستم که کار با یکی از ماشین­ها را به من هم یاد بدهند تا به آن ها کمک کنم.

او گفت: « کدام را می خواهی یاد بگیری؟ لودر را یا بولدزر را؟»

 گفتم: « اوّل بولدزر را یاد می­گیرم.»

 و او دستور داد به من یاد بدهند و یکی از برادران جهاد مشغول آموزش آن به من شد و چند ساعتی نیز با آن مشغول ساختن خاکریز شدم. خاکریزی که باید بیست کیلومتر زده می­شد تا جادۀ  ذوالفقاری را به کیلومتر ده، دوازده جادۀ  آبادان ماهشهر وصل می­کرد.

و حال با این وضع با خود گفتم: « اگر آن شب به جای کار با بولدوزر کار با لودر را یاد گرفته بودی، حالا این لودر این جور در آتش نمی­سوخت.»

کمی به خودم بد گفتم!

 شب بدی بود!

 حسن!

 لودرچی اوّل!

 لودرچی دوّم!

و حالا هم لودر!

 وضو گرفتم و نماز صبح را خواندم. خیلی خسته بودم. یادم افتاد اسلحه­ام در سنگر جلو است. چند تن از بچّه­ها  می­خواستند جلو بروند. بهتر دیدم از آن ها بخواهم اسلحه را بیاورند. نشانی اسلحه و اینکه در کدام سنگر است را هم گفتم. هنوز سر خود را روی پتویی که به عنوان بالش استفاده می شد، نگذاشته بودم که در خوابـی عمیق فرو رفتم.

چشم کـه گشودم، بچّه ها داشتنـد صبحـانه می­خوردند. یکی از برادران برایم در شیشۀ مربایی که به جای استکان استفاده می شد، چای ریخت. پس از خوردن چای و صبحانه اسلحه­ام را گرفتم و بر دوش حمایل کردم. کفشم را پا کردم و از سنگر بیرون آمدم و بر روی خاکریز رفتم و به تماشای خاکریز زده شده پرداختم. از دیدن  آن خیلی خوشحال شدم. حدود دویست متر خاکریز! قیمت آن هم دو شهید، یک مجروح و یک لودر.

به سنگر آمدم و از بچّه ها خداحافظی کردم  و بیرون آمدم. موتور تریل را روشن کردم و با سرعت به سمت ایستگاه هفت به راه افتادم. در راه، صحنه های شب قبل مثل فیلم از جلوی چشمم می­گذشت. تا چشم باز کردم، در هتل آبادان بودم. باید بولتن خبری آن روز را هم درست  می­کردم و کلاس اطّلاعات و عملیات را راه می­انداختم. با سرعت دست به کار شدم. طبق معمول اخبار رسیده و خبر زده شدن خاکریز در ایستگاه دوازده را تایپ کردم و طبق عادت هر روز که صدر بولتن را با یک حدیث یا آیه­ای از قرآن مزّین می­کردیم، حدیثی بر بالای خبرنامه تایپ کردم و پس از تکثیر به پیک‌ها دادم که به خطوط مختلف جبهه­ها ببرند. آن روز استراحت کردم و فردا مجدّداً به خط ایستگاه دوازده برگشتم. بچّه­ها پشت خاکریز جدید، سنگر ساخته بودند و چند ماشین جلو رفته و در پشت آن مستقر شده بود و بچّه ها مواضع خود را جلو کشیده بودند.

 فردای آن روزخبر آوردند که لودرچی دوّم نیز در بیمارستان اهواز به شهادت رسیده است!

ماجرای تپّه های مَدَن و شهید رضا مؤذّنی

همان طور که قبلاً اشاره شد، برادران خمینی شهر به فرماندهی شهید رضا مؤذّنی و معاونت برادر زراعت کار گروه بسیار فعّالی بودند که بعضی موارد فعّالیّت آن ها را بیان کردم. حالا لازم است مفصّل تر در مورد آن ها صحبت کنم و دلیل آن نیز این است که با همۀ ضعف هایی که در بچّه­ها به علّت مبتدی بودن و بی تجربگی وجود داشت، کارهایی کردند که در آن موقعّیت به هر صورت جبهه را از رکـود بیرون آورد و زمینۀ پیروزی­های  آینده را فراهم کرد.

این برادران هر شب نیروهایی را جهت گشت و شناسایی به جلو  می فرستادند و با اطّلاعات به دست آمده فردا بر روی مواضع دشمن عمل می کردند و از غافلگیری خود توسط نیروهای دشمن نیز جلوگیری
می نمودند. گاهی جریان شناسایی در روز انجام می شد که به مواردی از آن نیز اشاره گردید. برادر زراعت کار معمولاً کارهای اعجاب انگیزی  انجام می داد. او در ساعات بعد از ظهر که آفتاب از پشت سر ما به سوی عراقی‌ها می­تابید و دید آن ها روی ما را کم و بر عکس دید ما روی آن ها را زیاد می­گرداند،‍ بالای دکل­های برق فشار قوی که خیلی مرتفع بودند، می­رفت و از آنجا نیروهای عراقی را با دوربین زیر نظر می­گرفت و مواضع آن ها را با یک دوربین نه چندان قوی شناسایی می­کرد. بارها وقتی پیش او رفتم، اورا بالای دکل یافتم.

 یک بار وقتی به سنگرشان رفتم، گفت: « بلند شو برویم.»

 گفتم: « کجا؟»

 گفت: « بالای دکل! ».

 به آنجا رفتیم خودش با سرعت بالا رفت و من نیز تا نزدیکی او بالا رفتم.

 او گفت: « هیچ خبری نیست بالا بیا ! آن ها روی ما دید ندارند و احتمالش خیلی کم است ببینند و تا خدا نخواهد هیچ اتفّاقی نخواهد افتاد.»

 با آرامش خاصی در آنجا نشست و تا کار خود را تمام نکرد، حرکتی ننمود. پس از اتمام شناسایی بالاخره پائین آمدیم.

 پرسیدم:« نمی­ترسی تو را بزنند؟ درست است که دید کم است امّا بالاخره امکان دیده شدن تو برای آن ها هست، به خصوص اگر کسی آن طرف دوربین داشته است به راحتی ترا می­بیند.»

 گفت: « نه! هرچه خدا بخواهد! اصلاً ترسی ندارم!»

برایم ماجرایی را تعریف کرد تا به من درسی داده باشد. ماجرایی در مورد یکی از گشت های شناسایی که قبل از تعریف آن بهتر است توضیحات بیشتری در مورد او و شهید مؤذّنی بدهم و سپس به این ماجرا بپردازم.

ماشین شخصی !

شهید رضا مؤذّنی، تازه ازدواج کرده بود و خانمش نیز مرتّب برایش نامه می­فرستاد. یک بار نامۀ همسرش همراه با عکس دخترش که تازه به دنیا آمده بود، به دستش رسیده بود. عکس را لابلای نهج البلاغه گذاشته و بارها آن را به ما نشان داد.

او با وجود علاقۀ شدیدی که به دیدن فرزندش داشت، هنوز او را ندیده بود. مهمّ ترین مسئلۀ زندگی او دفاع از کشور و انقلاب بود و به چیز دیگری فکر نمی­کرد. یک بار من به مرخصی رفتم و پس از پنج روز[۲] ماندن در شیراز و دو روز در راه بودن به جبهه برگشتم. امّا برای یک امر ضروری ( تهیّه مسکن که به دلیل دورۀ آموزشی و حضور در جبهه هنوز مسکنی برای خانواده تهیّه نکرده بودم ) لازم بود پس از یک هفته، مجدّداً به شیراز بروم و سه روزه هم برگردم. او وقتی از سفر مجدّد من مطّلع شد ( البتّه از علّت آن مطّلع نبود ) به من اعتراض کرد که تو همه اش به فکر مرخصی رفتن هستی!

 کمی خجالت کشیدم! امّا چون خود می­دانستم یک سفر ضروری بوده است، به روی خود نیاوردم.

 دلیل اعتراض او این بود که خودش علی رغم اینکه نیروهای زیر دستش به دفعات متعدّد به مرخصی  می رفتند، خود با حداقل ممکن مرخصی، در جبهه حضور داشت.

یک ماشین فیات سواری در خط آن ها وجود داشت. فکر کردم باید مال یکی از بچّه­های سپاه آبادان باشد، ولی وقتی پرس ­و جو کردم، فهمیدم ماشین شخصی برادر زراعت کار است که آن را به جبهه آورده است. دلیلش هم این بود که کمبود امکانات موجب شده بود حتّی یک ماشین برای رفت و آمد در اختیار بچّه­ها نباشد و آن ها برای رفت و آمد به شهر آبادان و نیز شرکت در نماز جمعه، در حدود شش کیلومتر را باید پیاده رفت و آمد می کردند و صبح ها که گاهی ضرورت های شرعی آن ها را به حمّام می­کشاند، واقعاً به سختی می افتادند.

من که معمولاً با موتور تریل رفت و آمد می­کردم، هر موقع از جادۀ ذوالفقاری می گذشتم، بالاجبار یکی دو نفر از آن ها را سوار می­کردم، تا به آبادان یا به خطوطشان برسانم. گاه گاهی کسانی که شانس می­آوردند، ماشین تدارکات خطوط که می­گذشت آن ها را سوار می کرد وگرنه همۀ راه را باید پیاده طی می­کردند. در هر صورت با آورده شدن ماشین شخصی مقداری از امور ضروری رزمندگان خط و امور تدارکات آن ها انجام می­شد.

برادر زراعت کار روزی موضوع عجیبی را برای من تعریف کرد. او می­گفت: من با برادرم قرار گذاشته­ایم سه ماه من در جبهه باشم و او کار کند و زندگی خانوادۀ من و خود را تأمین کند و سه ماه بعد من این کار را انجام بدهم و او به جبهه بیاید. این موضوعات روح آدم را از عالم مادی ریشه کن می کرد و انسان را به عظمت روح رزمندگان واقف می­نمود.



[۱] – در تیر بارها از هر سه گلوله، یکی از آن ها حالت یک گوی آتشین قرمز رنگ دارد و تا رسیدن به هدف کاملاً مشخّص است و تیر بار چی از  مشاهده مسیر آن، هدف را تصحیح و از طریق مسیری که این گلوله طی می­کند می­تواند نشانه­گیری کند. همین نوع گلوله می­تواند به دشمن محل شلیک را نیز نشان دهد

[۲] – هر یک ماه، یک هفته مرخصی رسمی به رزمندگان داده می شد.

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

مطلب پیشنهادی

خاطرات سید محمد هاشم پوریزدانپرست از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از عملیات پیروزمند و حماسه بزرگ شکست حصر آبادان ( عملیات ثامن الائمه ) – قسمت دوازدهم

عذاب وجدان!     فرماندهی در کار نبود. سازمان رزم تقریباً به هم خورده بود. بچّه­های …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *