تیتر خبرها
خانه / بخش 1) مطالب از مسئول سایت تسخیر / 1)3) کتاب های تألیفی مسئول سایت تسخیر / خاطرات سید محمد هاشم پوریزدانپرست از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از عملیات پیروزمند و حماسه بزرگ شکست حصر آبادان ( عملیات ثامن الائمه ) – قسمت سوم

خاطرات سید محمد هاشم پوریزدانپرست از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از عملیات پیروزمند و حماسه بزرگ شکست حصر آبادان ( عملیات ثامن الائمه ) – قسمت سوم

سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام
سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام

ژنراتور ، مهتابی و فانوس !

محل کار ما برق نداشت و شهر آبادان به خاطر محاصرۀ زمینی و قطع سیم­های فشار قوی، از برق برخوردار نبود.

 ژنراتوری کـه در نزدیکی هتل کار می کرد، تعدادی از اتاق هـا را با یک لامپ از روشنایی برخوردار می­کرد. اتاق مـا هم بنا به درخواست مـا علاوه بر لامپ، صاحـب یک مهتابی جهت تأمین روشنایی بیشتر شد که نعمت بزرگی بود. آن هم در شهری که همسایۀ مرزی عراق بود و شب ها در تاریکی مطلق فرو می­رفت.

یک عدد فانوس نیز جهت مواقع از کار افتادن ژنراتور تهیّه کردیم که آن هم در آن مواقع تاریکی مطلق، نعمت بزرگی بود. نقشۀ نظامی منطقۀ آبادان را خواستیم که به هر صورت پیدا کردند و در اختیار ما گذاشتند (یعنی مهمترین ابزار اطّلاعات عملیات).

 آن ها را به دیوار سالن وصل کردیم و پلاستیک بزرگی روی هر کدام کشیدیم که به سبک ارتش که ما در آنجا آموزش دیـده بودیم، اطّلاعات بـه دست آمده را با ماژیک روی آن رسم کنیم.

 فرماندۀ سپاه آبادان می گفت: « در این زمینه، شما اوّلین گروهی هستید که جهت کمک مـا ارسال شده اید.»

 به هرحال ما را خیلی تحویل گرفتند.

در همان روزهای اوّل برای اطّلاع بیشتر از اوضاع هتل، به پشت بام رفتیم. اوّلین چیزی که جلب توجّه می کرد، پالایشگاه آبادان بود.

 بچّه­های آبادان تعریف می­کردند که در اوّلین روز حملۀ عراق،  از مردم تقاضا شد که جهت حفظ پالایشگاه به کمک بشتابند که با فداکاری مردم این شهر قسمت­های مهمّ پالایشگاه با کیسه­های شن پوشیده شد تا از آسیب توپ ها و خمپاره ها در امان باشد و بسیاری از لوازم مهمّ آن به جاهای امن منتقل گردید. با دوربین مشغول بررسی و شناسایی نقاط مختلف شهر بودیم که گلوله باران عراقی‌ها آغاز شد.

آتش عراقی­ها، بیشتر بر روی تأسیسات نفتی آبادان متمرکز بود و نهایتاً یکی از گلوله­های توپ،  کار خود را کرد و یکی از مخازن نفتی مورد اصابت قرار گرفت و  ستون دود عظیمی به آسمان بلند شد و سراسر شب آتش آن اطراف پالایشگاه را روشن کرده بود و آتش سوزی عظیم و ستون دود آن نیز تا فردا ادامه داشت.

آیت الله جمی محور مقاومت در جبهه آبادان محاصره شده
آیت الله جمی محور مقاومت در جبهه آبادان محاصره شده

ساکنین هتل !

دوستانی که از شیراز با من آمده بودند، از عدم تحرّک در جبهۀ آبادان به تنگ آمدند و در همان روزهای اوّل خداحافظی کردنـد و به اهواز رفتند تا به جبهه­های پرتحرّک مانند سوسنگرد و حمیدیه و شوش یا جاهای دیگراعزام شوند. خیلی برایم سخت بود. در آبادان تنها  شدم، امّا چند روزی نگذشته بود که عادت کردم. یعنی جبهه ها و رزمندگان و دوستی خالصی کـه با آن ها برقرار شد، تنهایی­ها و سختی­ها و ناخوشی­ها را زیبا و قابل تحمّل ­کرد.

 دو تـن از دانشجویان خط امام نیـز در آن هتل مستقر بودند: علیرضا  هادی­پور و برادر مهدی صفّاری.

 آن ها به جبهه آمده بودند تا کـار بسیار سـاده امّا مهمّی را انجام دهند؛ یعنی: تهیّۀ کارت و پلاک و جمع آوری و حفظ مشخّصات رزمندگان و سرنوشت آن ها. من هم یک کارت از آن ها گرفتم و مشخّصات خود را در دفاتر ثبت کرد.

 اغلب اوقات تنهایی در هتل را با آن ها می­گذراندم. با « علیرضا هادی­پور» که بعداً به شهادت رسید، بیشتر آشنا بودم. در لانۀ جاسوسی در همان ساختمان که محل استقرار ما بود، او نیز حضور داشت. بسیار اهل ذکر، دعا، نماز و معنویّت بود. اگر چه فاز او با فاز من نمی­خواند و در دنیای دیگری سیر می­کرد، امّا به هرصورت بزرگواری می­کرد و مرا تحمّل  می­کرد.

محل کار و دفتر آن ها طبقۀ دوّم هتل بود و رزمندگان پس از رسیدن به آبادان و استقرار موقت در هتل باید تک­تک به آن ها مراجعه و ثبت مشخّصات می­کردند و کارت تحویل می­گرفتند. گوشه­هایی از دعای شعبانیّه مانند: « الهی و اَلهِمنی وَلَهاً بِذِکرِکَ اِلی ذِکرِک» با خط زیبایی روی دیوار اتاق آن ها خودنمایی می­کرد.

بیشتر مسایل معنوی و عرفانی و ذکر و دعا و عرفان و قرآن سر لوحه کارش بود ؛ بر خلاف من که بیشتر  به مسائل ظاهر و نبرد با دشمن و مسایل سیاسی توجّه داشتم.

 از دیگر برادرانی که در هتل مستقر بود و نیروی مؤثّری بود، یکی از بچّه های شرکت نفت بود: جعفر مدنی زادگان.

 با همان چهرۀ سوختۀ بچّه­های جنوب، آدم منظّم و اهل نماز و دعا بود، اگر چه انسان مقداری دیر متوجّه می شد.

او موهای خود را کوتاه می­کرد و نمود ظاهری، تقریباً نداشت. او مسئول مجموعۀ هتل که محل تدارکات و امکانات جبهه بود، محسوب می­شد. نیمه شب ها بلند می­شد و پس از خواندن نماز شب و پس از روشن شدن هوا، نرمش و بعد از آن فوتبال را راه می­انداخت و زمینۀ تقویـت روحی بچّه­های مستقر در هتل را فراهم می­کرد. وجود زمین ورزش پشت هتل، کمک خوبی در این جهت بود.

یکی از بچّه­ها به نام امیرمسئول برون مرزی بود و  با مجاهدیـن عراقی و یک سری از عوامل عراقی که به دلایل مختلف با نیروهای خودی همکاری می­کردند، درارتباط بود. بعضی ازعوامل عراقی نیز صرفاً جهت گرفتن پول، آمادگی همکاری داشتند که در این رابطه ما امکاناتی نداشتیم و از همکاری با آنان امتناع می­کردیم. مجاهدین عراقی گاهی اطّلاعات خوبی از مواضع  استقرار نیروهای عراقی و تحّرکات آنان در اختیار ما می­گذاشتند. چند مورد هم سربازان عراقی فرار کرده و اطّلاعات خود را در اختیار ما گذاشتند.

شناسایی خطوط

سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام
سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام

در همان روزهای اوّل، برای توجیه نیروهای خط، در رابطه با مسئولیّت ما و لزوم وجود اطّلاعات و عملیات در جبهه، جلسه­ای تشکیل شد و مسئولین مختلف به جلسه دعوت شدند. در این جلسه تا آنجا که به خاطر دارم این افراد حضور داشتند :

۱-  شهید رضا مؤذّنی

۲-  شهید مهدی باکری

۳-  شهید اسلامی

۴- مهدی کیانی (فرماندۀ سپاه آبادان)

۵- احمد امیری (مسئول اطّلاعات جبهه)

۶- برادر جوادی (معاون فرمانده سپاه آبادان) که در مورد آن ها در آینده صحبت خواهد شد.

در این جلسه مسئولین خطوط، اطّلاعات بسیار خوب و جالبی در اختیار ما گذاشتند که موجب شد با وضعیّت نیروهای خودی و دشمن تقریباً آشنا گردم. مهمّ تر از آشنایی با مسائل جبهه، آشنایی با خود مسئولین خطوط بود که می­توانست در انجام وظایف ما تسریع لازم را به عمل بیاورد.

قرار شد مسئولین خطوط که البتّه هر کدام مستقل عمل می­کردند، طی جلسات هفتگی دور هم جمع شوند تا هماهنگی­های لازم به عمل آیـد. قرار شد یک سری از نیرو های مستقر در خطوط  نیز جهت آموزش های مختلف اطّلاعات عملیاتی به واحد ما اعزام شوند. خبرنگاران نیز قرار شد فقط به واحد ما مراجعه کنند.

فردا صبح، طبق قرار، تعدادی از بچّه­های خطوط مختلف آمده بودند که درس نقشه خوانی و کار با قطب نما و مسایل مختلف اطّلاعات عملیات را برای آن ها شروع کنم. در این جلسه از آن ها اطّلاعات خوبی  نیز گرفتم.

ــ عراق پل بسیار مهمّی روی منطقۀ  »مارد« [۱] بر روی رود کارون زده است و به شدّت از آن حفاظت می­کند. این پل، پل تدارکاتی آن ها و برایشان بسیار مهّم است.

ــ دیشب یکی از بچّه ها هنگام پاس دادن مورد اصابت ترکش خمپارۀ زمانی واقع شده و به شهادت رسیده است و تا صبح آن نقطه نگهبان نداشته است و بچّه­ها صبح می فهمند او شهید شده است.

ــ دیشب در منطقۀ ما لودرهای عراقی تا صبح کار می کردند.

ــ من دیشب تا ده متری تانک‌های عراقی جلو رفتم.

ــ عراقی‌ها به شدّت دارند تدارک می شوند و ستون های متعدّدی از ماشین، روزهای قبل به منطقه وارد شده است.

ــ شب ها هر دو سه ساعت یک بار دشت را درو می کنند و تیربارهایشان به شدّت کار می کند.

ــ ما با استفاده از پوشش منطقه، مانند لوله های نفت، تا سیصد متری عراقی‌ها جلو می رویم تا به بچّه های مسئول خمپاره گرا بدهیم.

ــ روی سنگرهای خط مقدّم عراقی ها کاملاً پوشیده شده است و فقط یک پنجره به سمت نیروهای ما دارد.

ــ عراقی‌ها در نزدیکی خاکریزهایشان ابتدا مین کاری  کرده اند و پشت آن سیم خاردار کشیده اند.

اینها اطّلاعاتی بود که دوستان اعزامی از خطوط مختلف در اختیار گذاشتند که بیشتر نشانگر دو چیز بود. یا عراقی‌ها در تدارک یک حمله به سمت ما هستند یا دارند برای روزهای آینده که منطقه گل و شُل خواهد شد، مهمّات ذخیره می­سازند. لازم بـود سریعـاً تحقیقات بیشتری به عمل می­آمد.

فرماندهان جنگ در جبهه آبادان
فرماندهان جنگ در جبهه آبادان

یک زن جوان عرب با بچه کوچکش، مظلومانه در کنار خانه نشسته بود !

با یکی از برادران سپاه آبادان به نام برادر خوشبخت قرار شد مجدّداً به دیدن خطوط برویم و اطّلاعات داده شده در جلسه را از نزدیک بررسی کنیم. ولی با دیرکرد او که تا ساعت نه صبح طول کشید، فرصت کوتاهی پیش آمد و توانستم مقداری از کتاب  »ولایت فقیه«  حضرت امام را مطالعه کنم. در ساعت نه با ماشین به سمت جبهه­ها حرکت کردیم. از پل ایستگاه هفت گذشته و وارد جادۀ آبادان ماهشهر شدیم. سرعت ماشین خیلی بالا بود، به صورتی که فاصلۀ سه، چهار کیلومتری پل ایستگاه هفت تا ایران گاز را در زمان کوتاهی پیمودیم و در نقطه­ای که محل امور پزشکی و رسیدگی اوّلیه به مجروحان  بود،[۲] از جاده پائین رفتیم و ماشین را در کنار دو آمبولانسی که پارک شده بود، گذاشتیم  و پیاده از کنار لوله­های نفت به سمت خطوط پیش رفتیم و پس از رسیدن به آن ها از مسائل مختلف خط، پرس و جو کردیم.

 از یکی از برادران آمار تجهیزات و نفرات خودی را خواستیم، حاضر نشد در اختیار ما بگذارد.

 می­گفت: « صحیح نیست اطّلاعات بدهیم.»

اکثر بچّه ها در مورد وظایف ما توجیه نبودند و در هرصورت به شناسایی بیشتر منطقه و بررسی اطّلاعاتی که داشتیم، پرداختیم. در قسمت سمت راست جاده که در آن لحظه حضور داشتیم، غیر از برادران موجود یک مجموعه از پیشمرگان کُرد، حدود هفتصد مترجلوتر، با زدن خاکریز مستقر شده بودند. این ها حدوداً بیست و چهار  نفر از برادران سپاه کردستان بودندکه جهت مبارزه با کفّار بعثی به آبادان اعزام شده بودند. فرمانده آن ها مرد میان سالی به نام برادر اسلامی بود که محاسنش کمی سفید شده بود. آن ها لباس کُردی با پیراهن سبز رنگ سیاه بر تن داشتند. لباس و حمایل و جا خشاب­های چرمی، کاملاً  ظاهر آن ها را از بقیّه جدا می­کرد. برادر اسلامی، فردی متعهّد، مؤمن و شجاع بود. شب ها به تنهایی جهت شناسایی عراقی‌ها تا فاصلۀ نزدیک آن ها می­رفت. در جلسات مختلفی که داشتیم و ایشان نیز حضور داشت، از صحبت­هـایی کـه بیان می­داشت عزمِ جزمِ او برای شهادت و دفاع از انقلاب اسلامی مشخّص بود.

لازم بود به سمت چپ جاده برویم تا برادران مستقر در سمت چپ جاده را ببینیم امّا روی جاده در قسمتی که دست عراقی ها بود، خاکریز بلندی وجود داشت و تیرباری بر روی آن مستقر بود و  سطح جاده را کاملاً می­پوشاند. با سرعت و با احتیاط از جاده گذشتیم و به سمـت رزمندگانی که اکثراً بچّه های شیراز بودند، رفتیم از پشت خطوط آن ها به شناسایی منطقه پرداختیم. در حدود چهارصد متر جلوتر از این خط، یک خاکریز نیمه تمام زده شده بود که معلوم بود بچّه های مستقر در این خط می­خواهند با زدن این خاکریز جدید، فاصلۀ خودبا عراقی­ها را  کمتر و بدین وسیله پیشروی کنند و لذا یکی از برادران شجاع عضو جهاد فارس که در شهر آبادان مستقر بودند، در شب قبل این اقدام فداکارانه را به عهده گرفته و توانسته بود زیر آتش شدید عراقی‌ها حدود صدمتر خاکریز بزند که ما لب به تحسین او گشودیم.

یکی از برادران مستقر در خط در مقابل چشم ما حدود صد متر جلو رفت. ما شدیداً  تعجّب کردیم و نهایتاً متوجّه شدیم برای برداشتن یک چتر منوّر به این کار اقدام کرده است! از اینکه برای هیچ جانش را به خطر انداخته بود، شدیداً ناراحت شدیم.

 چتر سوراخ سوراخ بود. به نظرم آمد عراقی ها شب ها منوّر شلیک می­کنند و برای تمرین با تیربار به سمت آن تیراندازی می­کنند. سوراخ سوراخ بودن چتر منوّر نیز باید به همین دلیل باشد.

 پس از کسب اطّلاعات لازم به عقب آمدیم و به محل بهداری نزد ماشین رفتیم و با سرعت جاده را طی کردیم و به سمت ایستگاه دوازده رفتیم تا به منطقۀ فیّاضیّه برویم. بچّه­های ایستگاه هفت شروع به زدن خمپاره کرده بودند و عراقی‌ها پاسخ آن را با زدن گلولۀ توپ و شلیک گلوله­های تانک به سمت جادۀ  آبادان و پالایشگاه می­دادند.

در هر صورت از پل بشکه­ای منطقۀ فیّاضیّه گذشتیم  و وارد منطقۀ نخلستانی شدیم. توپخانۀ ارتش و خمپاره­های سپاه در لابلای نخل ها مستقر بود و هر از چند گاهی شلیک می­کرد. میوۀ درخت ها و خرمای نخل ها هنوز بر سر آن ها بود و نشان از عدم حضور صاحبان آن ها می­داد.

در کنار خانه ای گِلین، یک زن جوان عرب با بچۀ کوچکش مظلومانه نشسته بود. انگار که در این منطقه هیچ جنگی وجود ندارد و آرامش مطلق حکم فرماست. موج محرومیّت از وجودش می­بارید. خیلی به فکر فرو رفتم و دلم سوخت.

 شباهتی بین او و گنجشکی که داشت روی نخل برای خود جیک جیک می­کرد، حس کردم!

 غفلت؟!

 اضطرار؟!

 نمی­دانم ! این فلسفه بافی­ها مال ما روشنفکرها بود، در هر حال او آنجا بود! و در این شرایط نیز زندگی­اش به طور عادی در جریان بود. در نزدیکش توپخانۀ خودی و در فاصله­ای نه چندان دور از او، دشمن بی­رحم مستقر بود و ما نیز در حال عبور که لحظه‌ای نگاه من به او برخورد کرده بود و شاید جهت ثبت در تاریخ، در این نوشته­ها!

پس از ربع ساعت حرکت در میان نخلستان، به بچّه­های مستقر در خط رسیدیم. با اطّلاعات بیشتری که این بار به دست آوردیم، متوجّه شدیم که عراقی‌ها قبلاً این منطقه را نیز اشغال کرده­اند و هنوز سنگرهای آنان نیز وجود دارد. یک خاکریز کوتاه در کنار رودخانه پناهگاه بچّه­ها بود تا از تیررس عراقی‌ها که در آن سوی رودخانه سنگر گرفته بودند، محفوظ باشند. مقداری به شناسایی مواضع عراقی­ها در آن سوی کارون پرداختیم و سپس با احتیاط از آن منطقه گذشتیم.

سنگرها بسیار ابتدایی است و در بعضی از جبهه­ها سنگر، یعنی گودالی که پلاستیکی برای جلوگیری از نفوذ باران روی آن کشیده­اند. عراقی‌ها متوجّه این موضوع شده بودند و لذا گلوله­های توپ و خمپاره از نوع زمانی که در آسمان و نزدیک زمین منفجر می شد، بر روی این مواضع شلیک می­کردند. برای همین هم  تلفات رزمندگان و تعداد مجروحین آن ها  به ­خصوص در ناحیۀ فیّاضیّه بسیار بالا بود. به بچّه­های آن خط دستور داده شده بود که سنگرها را محکم کنند و سقف آن را بپوشانند تا از آتش گلوله­های زمانی در امان باشند و آن روز اکثر آن ها ه این کار مشغول بودند.

البتّه در لحظات اوّلی که ما رسیدیم، رزمندگان پس از انجام فریضۀ نماز ظهر و عصر مشغول تحویل گرفتن ناهار بودند. یک ماشین تویوتا با یک دیگ بزرگ پشت آن  و مُقَسِّمی که با بیل برنج را در قابلمه­ها      می­ریخت، مشغول توزیع غذا در نقاط مختلف منطقه بود. خستگی و گرسنگی رزمندگان  به خاطر تلاش چند ساعته جهت ساخت سنگر موجب شده بود با لذّت و ولع خاصی گروه گروه در زیر سایۀ درختان نشسته و مشغول خوردن غذا باشند.

یکی از  بچّه ها ماجرای نفوذ تکاوران عراقی به آن منطقه را برای ما تعریف کرد. منطقۀ فیّاضیّه علیرغم گستردگی­اش، نیروی کمی در خط داشت و گشتی­های عراقی احتمالاً با نفوذ از طریق رودخانه، متوجّه این موضوع می­شوند و تصمیم می­گیرند عملیاتی را در این منطقه انجام دهند. یکی از برادران که مشغول نگهبانی بوده، پس از پایان پاس به کنار رودخانه می­رود تا آب بیاورد. تکاوران عراقی پس از عبور از رودخانه در نقطه­ای کمین کرده بودند تا عملیات خود را شروع کنند. یکی از آن ها از سکوت حاکم بر منطقه فریب خورده و مشغول کشیدن سیگار می­شود و همین موضوع باعث لو رفتن آن ها می­شود. نگهبان خودی با دیدن آتش سیگار متوجّه جریان شده و سایر برادران را بیدار می­کند و آن ها تکاوران را محاصره و تعدادی از آن ها را به قتل می­رسانند و مابقی با به جا گذاشتن مقداری سلاح و مهمّات فرار می کنند.

پس از بررسی منطقه، به سمت آبادان حرکت کردیم. گلوله های تانک و توپ عراقی چند منبع بزرگ مواد نفتی را مجدّداً به آتش کشیده بودند و ستون های عظیمی از دود، آسمان شهر را فرا گرفته بود. به هتل رسیدیم. پس از مختصری استراحت به اخبار ساعت چهارده گوش دادیم.

براساس اخبار پخش شده، در روز گذشته شانزدهم دی ماه  پنجاه و نه در تهاجم ارتش و رزمندگان در یکی از مناطق عملیاتی عراقی ها شکست خورده و در حدود دو هزار اسیر داده بودند. بنی صدر به امام تلگراف زده بود و امام در پاسخ ضمن تشکّر، آرزوی آزادی کلّ مناطق اشغالی را کرده بودند.

 آقای هاشمی رفسنجانی، آقای منتظری، آیت الله نجفی مرعشی نیز تأیید و تشکّرهایی را بیان کرده بودند و قرار شده بود که امشب در پشت بام های سراسر کشور مردم در تأیید پیروزی رزمندگان تکبیر بگویند.

سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام
سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام

طبل­های تو خالی!

عصر به سپاه آبادان رفتم تا تلفنی به خانواده بزنم. همسرم و مادرم در خانه نبودند[۳] امّا خبردار شدم که برادرم به سوسنگرد اعزام شده است. در برگشت صدای شلیک و انفجار کاتیوشای عراقی‌ها در شهر پیچید. به سمتی که گلوله فرود آمده بود، رفتم و وقتی به محل برخورد یکی از گلوله های کاتیوشا که در یکی از خانه های مسکونی نزدیک ایستگاه هفت بود، رسیدم، متوجّه شدم که گلوله به یک درخت سِدر (کُنار) خورده است و شاخه­های آن را قطع کرده است و ترکش­های آن به سر یک نوجوان بسیجی آبادانی که در سنگر کنار آن درخت که در فاصلۀ حدود پانزده متری خانه­شان بود، حضور داشته است، اصابت کرده و سر او را تکه تکه کرده است. نام او « بهمن عسگری» بود. پدرش از شهادت او مطّلع شده بود و تنها کاری که از دستش بر می­آمد، نشستن در خانه و گریه کردن بود. یادم افتاد به شعارهایی که از جانب گروهک ها به روی دیوارهای شهر آبادان نوشته شده بود:

ـ ما جهت نگه داری شهرمان تا آخر ایستاده ایم.

                                  سازمان چریک­های  فداییان خلق ایران[۴]

ـ خلق ایران تا بیرون راندن آخرین نفر مهاجم مقاومت می کند:

                                   سازمان پیکار در راه آزادی طبقۀ کارگر[۵]

ـ پیام سازمان مجاهدین مقاومت تا بیرون راندن دشمن است

                                     سازمان مجاهدین خلق ایران

و شعارها، روی دیوارها آنچنان زیاد بود که اگر انسان نمی­دانست کجا وارد شده است، فکر می­کرد وارد استالینگراد و یا شاید لنینگراد و شاید جامعۀ بی­طبقۀ توحیدی! شده است. ولی از این بلند گوهای پر سر و صدا و طبل های تو خالی، در روزهای حماسه و خون و ایثار و شرف، جز همین شعارها، هیچ اثری دیده نمی­شد. معتقدین راستین اسلام و انقلاب و انسان های بی­ادّعای فداکار، مانند بهمن عسگری در آن میدان شرف، حضور مردانه داشتند و به شهادت می­رسیدند و پیکاری­ها و فدایی­ها و منافق­ها از این میدان، فرار کرده و در پشت جبهه، مشغول آماده شدن برای خدمت به اربابان خود و ترور فرزندان اسلام و انقلاب  بودند. اگر هم در آبادان افرادی از آن ها مشاهده می شدند، جهت جاسوسی و خبرچینی آمده بودند که بعداً به مواردی از آن اشاره می شود.

شب به پشت بام رفتیم و با سایر رزمندگان آبادان تنها ساکن در هتل، « الله اکبر» گفتیم. اگر چه از جمعیّت پانصد، ششصد هزار نفری شهر پنج، شش هزار نفر بیشتر در شهر حضور نداشتند، امّا از بسیاری از نقاط نزدیک، مثل هتل »پِرشین« که بچّه های خرمشهر در آن مستقر بودند، صدای تکبیر می آمد.

صبح بیدار شدم. پس از نماز و نرمش، بیکار بودم. از جبهه فقط یکی دو خبر آوردند که مطلب مهمّی نبود. مواقع بیکاری بهترین موقعیت برای مطالعه یا نوشتن نامه به نزدیکان بود. نامه­ای به همسرم نوشتم که بیشتر در مورد مسایل سیاسی آن روزها بود. عصر قرار بود به جزیرۀ »مینو« برویم. شناخت من از آنجا فقط در حدّ شناخت نقشه­ای بود. تا ساعت دو، سه خیلی وقت بود. سوار موتور شدم و عازم قسمت مرکزی شهر گردیدم. ابتدا به آرایشگاه رفتم. مشتری های او اکثراً رزمندگان بودند. آرایشگر حرف های گنده­گنده می­زد. اصلاً به او نمی­آمد. می­گفت: انسان هر لحظه ممکن است، بمیرد، پس چه بهتر که کار خوب کند. احتمالاً خانواده خود را­ به جاهای دیگر فرستاده بود و خودش در آبادان زندگی  می­کرد. حدس زدم ممکن است جاسوس باشد! بهترین جا برای جاسوسی هم آرایشگاه بود که تعداد زیادی رزمنده در روز به آن مراجعه می­کردند و بعضی حتّی بیش از یک ساعت در انتظار می­ماندند و معمولاً هم از اوضاع جبهه با یکدیگر سخن می­گفتند.

امّا این یک برداشت بی سند بود، همین! بیرون آمدم و بعد از خرید مقداری مایحتاج، به حمّام که در همان نزدیکی بود، رفتم. مشتری­های آن نیز اکثراً رزمندگان بودند. وارد یک حمّام نمره شدم و پس از استحمام عازم هتل گردیدم. از کنار پالایشگاه که رد می­شدم، گلوله­های توپ در منطقه فرود آمد و منفجر شد و ترکش­ها از دیواره­های آن که از حلبی موج داربود، بیرون زد. البتّه علیرغم فاصلۀ کمی که داشتم قسمت و سهم من از ترکش­ها چیزی نبود. با سرعت زیادی که داشتم و علیرغم اینکه با نقطه­ای از دیوارکه ترکش از آن بیرون زده بود،  فاصلۀ چندانی نداشتم، ترجیح دادم به سرعت موتور بیفزایم و تا گلولۀ توپ بعدی فرود نیامده، به سلامت بگذرم. البتّـه در موتـور سواری تجربۀ بسیار خوبی داشتـم. در تهران و در دوران دانشجویی و فعّالیّت­هایـی که با دوستان در قبل از انقلاب داشتیـم، معمولاً  موتورهایـی که در اختیارمان بود،  موتورهای تریل بـا سرعت بسیار بالا بود. پس از رسیدن به هتل  و خوردن ناهار و خواندن نماز جماعت که معمولاً به امامت برادر جعفرمدنی­زادگان برگزار می شد، به استراحت و گوش دادن اخبار پرداختم و آماده شدم که عصر با برادر احمد امیری به جزیرۀ مینو برویم.

مثل اینکه آمده ای شکار !

عصر با ماشین لندرور به سمت جزیرۀ مینو به راه افتادیم. نسبت به سایر جبهه­ها راه آن طولانی بود. یک پل برجسته، جزیره را به آبادان مرتبط می­کرد. وارد جزیره که شدیم نخلستان بی­انتهایی در جلو چشممان ظاهر شد. سکوت اسرار آمیزی بر جزیرۀ خلوت حاکم بود. فقط جاده و یک نخلستان عظیم که آن را در برگرفته بود، دیده می شد. با صحبت‌هایی که احمد در مورد جزیره کرده بود و خطرات موجود در آن تفنگ کلاش دسته چوبی را هم با خود آورده بودم. با این سکوت و با توجّه به اینکه من اوّلیـن بار بود که وارد یک نخلستان به این وسعت آن هم درست در منطقۀ مرزی و آن هم درحـال جنگ می شدم، نوعی ابهام و شاید هراس در وجودم ریشه دوانده بود. تا چشم کار می­کرد، نخلستان بود. پس از مدّتی رانندگی در جادۀ میان نخلستان، به پاسگاه ژاندارمری و سپس به محل استقرار نیروهای سپاه رسیدیم و پس از مختصری توقّف و سلام و علیکی با نیروهای مستقر در آن به راه خود ادامه دادیم. جاده آهسته آهسته بسیار ناهموار شده بود و ماشین با سرعت کم در حالی که به شدّت بالا و پایین می رفت، حرکت می کرد. چشمانم بـا کنجکاوی لابلای نخل ها را جستجو می­کرد. صحبت­­های احمد نیز به این کنجکاوی دامن می­زد، امّا به گمانم آرامشم سر جای خود بود. چون به راحتی داشتیم در مورد مسایل گذشتۀ جزیره و فعّالیّت ضد انقلاب وابسته به عراق صحبت می کردیم

او می­گفت: در منطقه، ضدانقلاب زیاد داشته است. دو تن از نیروهای خودی را در میان نخلستان ترور کردند. البتّه اکثر آن ها دستگیر و اعدام شده­اند. عراق مقدار زیادی سلاح و مهمّات در اختیار آن ها گذاشته بود. آن ها با آر.پی.جی و سایر سلاح­ها به مقرهای سپاه حمله می­کردند و حتّی یک شب بر سر راه، مین گذاشته بودند که جیپ ژاندارمری روی آن می­رود و یک سرباز کشته می­شود.

نهایتاً به نزدیک اروند رود و به مقر بچّه های بسیج رسیدیم. به علّت دید عراقی­ها بر روی آن قسمت مجبور شدیم ماشین را گذاشته و دولا دولا جلو برویم تا به ساختمانی که بسیجی ها  در آن مستقـر بودند و یک کلبۀ روستایی بود، برسیم. پس از سلام و علیک با آن ها و خوردن چای به درون سنگر دیده­بانی رفتیم.  آن ها توپ  یک صد و شش داشتند و آن را آمادۀ شلیک گذاشته بودند. با دوربین آن طرف اروند را نگاه کردم. آنجا هم یک نخلستان عظیم، سوت و کور، مبهم و ناشناخته وجود داشت.

بچّه­ها می­گفتند: « ارتش عراق در نخلستان های آن سوی اروند حضور دارد تا نیرو­های ما نتوانند از طریق اروند و از پشت به آن ها هجوم بیاورند. یکی از بچّه­ها می­گفت: یک عراقـی را چند روز پیش بالای یکی از نخل ها دیده و او را هدف قرار داده است. با دوربین با دقّت ذرّه ذّۀ نخلستان روبرو را گشتم، امّا از نیروهای عراقی خبری نبود.

 با خود گفتم: « مثل اینکه آمده­ای شکار! هدف تو چیست؟!»

 مقداری از خود ناراحت شدم و از شکار عراقی! گذشتم.

برادران خط اکثراً آذربایجانی بودند و به ما که به دیدارشان رفته بودیم، خیلی احترام می گذاشتند. اخلاص از سر و رویشان می بارید.

نزدیکی­های مغرب که خواستیم برگردیم، ماشین روشن نشد. همۀ بچّه­ها آن را هل دادند. یک مرد عرب ساکن جزیره هم بود که خیلی تلاش می­کرد تا ماشین روشن شود. در نهایت ماشین روشن شد.  مرد عرب از ما مقداری بنزین خواست که ما برای احتیاط مقداری بنزین همراه داشتیم و به او دادیم.

گفت: « از این رزمندگان بپرسید؟! من و زن و بچّه ام چقدر خدمت می کنیم! »

جملۀ او خیلی مبهم بود! یعنی فکر کرده بود ما  کسی هستیم و به انتظار کمکی این جمله را بیان کرده بود؟ نمی دانم؟! آن روزها در جبهه و حتّی خارج از آن چنین جملاتی پسندیده نبود. راستش جا خوردم،  امّا با خود گفتم: « پیرمرد چقدر تکاپو می­کرد تا ماشین روشن شود، آنهم برای گرفتن کمک از ما!؟ شایـد او از اوّلیاء خدا هم باشد و نیـاز شدید و فقرش به چنین جمله­ای وادارش نموده باشد و تو در عالم خودبینی­ات هیچ کس نباشی. » با خود گفتم: « و نیستی!»

هوا داشت تاریک می­شد که از جزیـره بیرون آمدیم. دو ستون عظیم دود، (همانند دو بمـب اتمی منفجـر شده) یکی از آبادان و دیگری از فاو آشکار بود با خود گفتم: « دیوانگی یک فرعونِ جاه طلب و سیاست های استعماری سلطه گران جهان خوار، ثروت های دو ملّت مظلوم را دارد به باد می دهد. تا دقایقی چشم از این صحنه بر نداشتم و با تأسّف به آن نگاه کردم.

امروز روز شهادت امام رضا (ع) نیز بود و رادیو در رابطـه بـا ایشان یـک سخنرانی پخش کرد و در اخبار بیان شد که مردم لبنان نیز به مناسبت پیروزی رزمندگان اسلام در پشت بام ها تکبیر گفته­اند.

خبر مسرّت بخش برای همۀ رزمندگان

زمستان است و شب ها طولانی و برای استفادۀ صحیح و بهتر از شب ها تصمیم گرفتم روی قرآن کار کنم و هر شب پنجاه آیه را ترجمه کنم و بعد بخوابم و این توفیق بزرگی بود که شروع آن در دوران حضور در لانۀ جاسوسی آغاز شد و تـا پایـان حضور در آنجا نیمی از قرآن را ترجمه کرده بودم و شرو ع جنگ و دوران آموزش نظامی برنامه را متوقّف کرده بود و در ادامه خداوند توفیق داد تا پایان قرآ‌ن را  ترجمه کنم. حتّی شب هایی که برق نداشتیم، در زیر نور فانوس به این کار ادامه می دادم.

تصمیم گرفتم سخنرانی‌های حضرت امام را نیز که هرکدام سه بار از رادیو پخش می شد، به هرصورت که شده است یادداشت کنم. دلیل این تصمیم این بود که من باید حد اکثر استفاده را از وجود امام می کردم و کلام او باید راهنمای من قرار می گرفت. شاید علّت اصلی آن این بود که حس کرده بودم بسیاری از افراد و دوستانی که گمراه شدند. دلیلش آن بود که صحبت ها و بیانات ایشان را گـوش نمی­دادنـد و در جهالت خود               می پوسیدند و دلیل عمدۀ دیگر آن هم این بود که در عمق وجود خود حس می­کردم ممکن است روزی امام در بین مـا نباشد، آنوقت باید بنشینیم و تأسّف بخوریم که چرا  از ایشان حداکثر استفاده را نکرده­ایم، اگر چه تصوّر اینکه من باشم و امام نباشد، برایم خیلی سنگین بود. در هر صورت یادداشت سخنان ایشان نیز آغاز شد.

    آن شب هجدهم دی ماه پنجاه و نه برق رفت و من  دیگر نتوانستم قرآن بخوانم و از خستگی زیاد خوابم برد. صبح از خواب برخاستم. پس از نماز، فرماندۀ سپاه آبادان از من خواست کّل اطّلاعات جبهه را در اختیارش بگذارم. گویا به زودی عملیاتی در پیش بود.

 او ­گفت: « نیروهای خودی که در پشت نیروهای عراقی‌ها در جادۀ ماهشهر مستقر هستند، دارند فشار می­آورند و باید هماهنگ با آن ها  از این سو نیز به عراقی‌ها فشار آورده شود.» و سپس اضافه کرد حضرت امام دستور داده اند: « باید حصر آبادان شکسته شود.»

 اطّلاعات لازم را تهیّه کرده و در اختیار ایشان گذاشتم.

در همین روز ده، دوازده تانک ما می­خواست جهت تقویت نیروها به خطوط رزمندگان برود. قرار شد ابتدا لودرها بروند و سنگر کنی کنند تا بتوان آن ها را جلو برد. خبر حملۀ نیروهای خودی با توجّه به جوّ حاکم بر جبهه­های آبادان که مدّت ها در رکود فرو رفته بود، خبر مسرّت بخشی برای همۀ رزمندگان بود.

مسجد جامع خرمشهر پس از آزادسازی از دست صدامیان
مسجد جامع خرمشهر پس از آزادسازی از دست صدامیان

در کوت شیخ

صبح جمعه ۱/۱۰/۵۹  با چند تن از بچّه­ها به « کوت شیخ » رفتیم. از این منطقه رزمندگان خرمشهری به روی عراقی‌ها آتش داشتند و جلوی نفوذ آن ها را می گرفتند.

 فرماندۀ بچّه­های خرمشهر  »شهید محمّد جهان آرا« بود. محل استقرار آن ها پس از سقوط خرمشهر، هتلی در همان نزدیکی هتل آبادان بود. کوت شیخ زیرآتش شدید عراقی ها بود و گلوله و خمپاره،  مداوم  در کوچه­ها و خانه­ها  فرود می­آمـد. رزمندگـان  با سوراخ کردن دیوار خانه­ها و با اتّصال خانه­ها به یکدیگر و از این طریق رفت و آمد می­کردند تا  از تر کش خمپاره ها در امان باشند.

 در نزدیکی رودخانه نیز کانال­های متعدّدی کنده بودند و با گذاشتن نگهبان از نفوذ احتمالی عراقی‌ها جلوگیری می­کردند.

لحظاتی طولانی با حسرت به آن طرف رودخانه که خرمشهر در آنجا واقع شده بود، نگاه کردم.

 بچّه­ها می­گفتند: » عراقی‌ها سنگر های محکمی در کنار رودخانه کنده­اند و کوچک­ترین حرکت ما را زیر نظر دارند. «

منظره خرمشهر و ساختمان های ویران آن و لنج ها و قایق ها و کشتی­های غرق شده و به گل نشسته در ساحل آن و سکوت مرموزی که در آن طرف رودخانه وجود داشت، انسان را به فکر وا می­داشت. از اینکه این شهر که چند ماه پیش، آن را دیده بودم، در اشغال قرار دارد، احساس تلخی در وجودم حس می­کردم. مقداری هم از پشت بـام یک خانه به آن طرف نگاه کردم. البتّـه دوستان خرمشهری تذکّر می­دادند که کاملاً دقّت کنید، اگر متوجّه حضورتان شوند، تک تیر اندازان به سوی شما تیر اندازی خواهند کرد.

بچّه­های خرمشهر با تمام وجود مقاومت کرده بودند و پس از سقوط شهرشان که به دلیل خیانت بنی­صدر و وابستگان او در ارتش اتفّاق افتاده بود، در این قسمت به مقاومتی جانانه دست زده بودند. کانال های زیادی که کنده بودند،  گوشه­ای از این مقاومت را نشان  می­داد. در صورتِ    بچّه­های خرمشهر تلخی سقوط شهرشان و عقب نشینی از آنجا به خوبی دیده می­شد و آن ها جریان سقوط خرمشهر را به تلخی برای ما تعریف می­کردند:

از سلاح­هایی که در پادگان خرمشهر وجود داشته ولی در اختیار آن ها نگذاشته­اند و بعد از اشغال خرمشهر به دست عراقی‌ها افتاده است.

از نرساندن نیرو و امکانات و از بی­خبـر گذاشتـن مردم کشور از حضور و مقاومت رزمندگان در خرمشهر می­گفتند.

از غارت خرمشهر بعد از سقوط و اشغال به دست عراقی ها و برده شدن اموال مردم و غارت کردن گمـرگ توسط عراقی‌ها که میلیارد هـا دلار کالا در آن بوده است. از این موضوع آخر نیز با ناراحتی و تأسّف زیاد یاد می­کردند.

 رزمندگان خرمشهری ساکن در آن منطقه شب ها به آن طرف نفوذ می­کردند و اطّلاعات مختلفی از آنجا به دست می­آوردند و روزها بر اساس اطّلاعات به دست آمده محل استقرار نیروها و مراکز فرماندهی عراقی­ها را زیر آتش می­گرفتند.

با تلخی کوت شیخ را ترک کردیم و پس از طی پانزده  کیلومتر به آبادان رسیدیم. در راه صحبت‌های زیادی از خرمشهر شد. برادران سپاه آبادان می­گفتند: تا  امروز پنجاه تن از برادران سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آبادان در جریانات خرمشهر به شهادت رسیده­اند.


۱-روستای مارد در بیست کیلومتری جاده آبادان – اهواز واقع شده است و عراقی‌ها برای عبور از رود کارون و محاصره آبادان در این منطقه، یک پل نظامی احداث کرده بودند که به پل مارِد مشهور شده بود.

[۲] – که عبارت بود از فضای زیر پل جاده که جلوی آن را گونی گذاشته بودند.

[۳] هر ماه سه بار می شد تلفن زد.‌

۱-سازمان چریکهای فدایی خلق ایران: یک سازمان مارکسیست لنینیستی با مشی مسلّحانه بود که بنیانگذاران آن بیژن جزنی که در یک خانواده توده‌ای متولد شده بود و مسعود و مجید احمدزاده فرزندان طاهر احمدزاده از اعضاء نهضت آزادی و استاندار خراسان در دولت موقّت بودند. این سازمان در سال ۱۳۴۹ عملیاتی را در منطقه سیاهکل آغاز و سریعاً سرکوب شد و پس از آن به جنگ چریکی شهری روی آورد، امّا طی دوسال تقریباً این سازمان چون سازمان مجاهدین خلق ایران (که ظاهراً از اعضاء مسلمان تشکیل شده بود، امّا شدیداً تحت تأثیر افکار مارکسیستی قرار گرفته بودند) از هم پاشیده شد و اکثر قریب به اتّفاق اعضاء و رهبران آن دستگیر و اعدام شدند. متأسّفانه این‌ دو سازمان پس از انقلاب در برابر ملّت ایران آن موضع‌گیری و جنایات گسترده‌ای را سازمان داده و مرتکب شدند که  با قیام مردم از صحنه سیاسی کشور حذف گردیدند.

۱سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر: یک سازمان مارکسیستی بود که در برابر انقلاب صف بندی نمود و در بسیاری از جنایات سالهای اول انقلاب از جمله کشتار نیروهای انقلابی در کردستان شرکت داشت رهبران و اکثر اعضاء این سازمان، اعضاء سابق سازمان مجاهدین خلق بودند که در سال ۵۴ ماهیّت واقعی خود را برملا و تعدادی از اعضای مسلمان این سازمان از جمله مهندس مجید شریف واقفی و مهندس صمدیّه لباف را ترور نمودند و خود را به عنوان بخش مارکسیست لنینیستی سازمان مجاهدین خلق ایران مطرح نمودند و با شروع انقلاب نام خود را بهسازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر تغییر دادند. مردم به اختصار به آن ها پیکاری می گفتند

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

مطلب پیشنهادی

خاطرات سید محمد هاشم پوریزدانپرست از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از عملیات پیروزمند و حماسه بزرگ شکست حصر آبادان ( عملیات ثامن الائمه ) – قسمت دوازدهم

عذاب وجدان!     فرماندهی در کار نبود. سازمان رزم تقریباً به هم خورده بود. بچّه­های …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *