تیتر خبرها
خانه / بخش 1) مطالب از مسئول سایت تسخیر / 1)3) کتاب های تألیفی مسئول سایت تسخیر / خاطرات سید محمد هاشم پوریزدانپرست از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از عملیات پیروزمند و حماسه بزرگ شکست حصر آبادان ( عملیات ثامن الائمه ) – قسمت دوم

خاطرات سید محمد هاشم پوریزدانپرست از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از عملیات پیروزمند و حماسه بزرگ شکست حصر آبادان ( عملیات ثامن الائمه ) – قسمت دوم

سید محمد هاشم پویزدانپرست
سید محمد هاشم پویزدانپرست

صورتش  را که باز کرد، او را شناختم!

پس از استراحت یکی دو ساعته، قرار شد لباس و امکانات و اسلحه تحویل بگیریم و به سوسنگرد برویم تا با مناطق جنگی اطراف آن آشنا گردیم. برادر حسن باقری ما را به اتاق تخریب برد و به آن ها معرفی کرد. بچّه­ها به شدّت ما را تحویل گرفتند و با سرعت وسایل را در اختیار ما گذاشتند. پس از پوشیدن لباس و تحویل اسلحه و آماده شدن، همراه با یکی دو نفر از بچّه­های تخریب همگی با یک ماشین جیپ سیمرغ عازم منطقه شدیم.

پس از خروج از اهواز به سمت « حمیدیه » حرکت کردیم. لاشه تانک‌های عراقی در میان مزارع در گِل فرو رفته بودند و در بعضی از نقاط، کشاورزان با لباس های عربی در اطراف تانک ها مشغول کشاورزی بودند. در حمیدیه وارد خانه ای روستایی شدیم که مربوط به بچّه­های سپاه بود. کار آن ها شناسایی بود. شهید باقری پس از معرفی ما، مشغول صحبت با آنان و کسب اطّلاعات از اوضاع منطقه شد. فرمانده آن ها حضور نداشت.

 تا چای آماده شد، به فرمانده نیز خبر دادند. با یک موتور تریل آمد. او با چفیه صورت خود را پوشانده بود و عینکی بزرگ بر چشم داشت. صورتش را که باز کرد، او را شناختم. مهدی زین الدّین بود. سریع به طرفش رفتم.

 بعد از سلام و علیک و احوالپرسی پرسید:« اینجا چه کار می کنی؟»

 گفتم:« همراه برادر باقری آمده­ایم تا محل مأموریّت ما را تعیین کنند.»

 از دیدن مجدّد او شدیداً خوشحال شدم، امّا جای صحبت  شخصی نبود.  کنار آمدم تا شهید باقری با او بتواند صحبت کند. پس از مدّتی با بچّه­های آنجا خداحافظی کردیم و همراه شهید مهدی زین­الدّین به سمت سوسنگرد حرکت کردیم.

 شهر سوسنگرد کلاً در دست رزمندگان بود و پس از یک محاصرۀ چند روزه،  از محاصرۀ عراقی‌ها خارج شده بود. به نقاط مختلف شهر سر زدیم و تا نزدیک خطوط عراقی‌ها رفتیم. اوّلین بار بود که خمپاره­ها در نزدیکم به زمین می­خوردند. شهید باقری و شهید زین­الدین با کمال آرامش ما را به این طرف و آن طرف می­بردند و این برای ما تعجّب­آور بود. از خود که مقداری از آن آرامش بهره نداشتم، خجل بودم.

 پس از سر زدن به خطوط مختلف و سر زدن به رزمندگان مستقر در آن ها، به کنار رودخآن های که با چوب و طناب روی آن پلی مانند پل­هایی که با بند و چوب بر روی درّه­های عمیق می­سازند، رفتیم و مواضع عراقی ها را بررسی کردیم و سپس  به سمت یکی از روستاهای سوسنگرد به راه افتادیم. از کنار روستا که خالی از سکنه بود، گذشتیم و در نزدیکی آخرین خانه­هایش مشغول شناسایی نیروهای عراقی شدیم.

 برادر باقری می­گفت: « از اینجا بچّه­ها دیده­بانی می­کنند و براساس اطّلاعات این دیده­بانان توپخانه­های ما، نیروهای عراقی را زیر آتش می­گیرند.»

برادرحسن باقری مشغول بررسی مواضع عراقی‌ها شد و از آن نقطه که تقریباً پشت آن ها بود و به خوبی روی مواضعشان دید داشتیم با دوربین با دقّت بررسی کرد. ناگهان صدای انفجاری بلند شد.

 برادر باقری فریاد زد: « سریع حرکت کنید! متوجّه حضور ما شده­اند.»

ترکش خمپاره­های منفجر شده، دست یکی از رزمندگان را مجروح کرده بود. سریعاً سوار ماشین جیپ شدیم و عازم سوسنگرد و اهواز گشتیم. نزدیکی­های غروب به پایگاه منتظران شهادت رسیدیم.

شهیدان حسن باقری ابراهیم همت و مهدی زین الدین
شهیدان حسن باقری ابراهیم همت و مهدی زین الدین

 

سید محمد هاشم پوریزدانپرست
سید محمد هاشم پوریزدانپرست

انسان تکان می­خورد!

همان­طور که گفتم دوستان دانشجوی خط امام در پایگاه منتظران شهادت مستقر شده بودند و به نیروهای اعزامی به جبهه­ها که به آن پایگاه می­آمدند، آموزش نظامی می­دادند. تعدادی از آن ها نیز در قسمت تخریب فعّالیّت می کردند. اتاق تخریب درست درکنار اتاق فرماندهی اطّلاعات و عملیات خوزستان که برادر حسن باقری فرماندهی آن را داشت، قرار داشت. پایگاه به صورتی بود که اتاق ها روی یک تپّه بنا شده بود و در پائین آن تپّه محوطۀ پایگاه قرار داشت. در نزدیکی ساختمان های اصلی و در محوطۀ بزرگ حیاط آن، حمّام کوچکی با چهار دوش خصوصی و یک محوطۀ پنج در شش متری عمومی، برای استحمام رزمندگان ساخته شده بود. برای رفع خستگی به حمّام رفتیم.

 عجب حمّام تمیز و قشنگ و نورانی بود. عجب به دل انسان می­ماند.

 همه چیز معنوّیت خاصی داشت. تعدادی از بچّه­ها می­خواستند اعزام شوند و برای استحمام به آن جا آمده بودند. به شدّت تکان خوردم.

از دیدن آنان همه چیز را طور دیگری نگاه می کردم. شاید آخرین دیدار باشد… از شهدا صحبت می شد! فلانی وقتی می خواست به جبهه برود، در همین حمّام غسل شهادت کرد و رفت.

رزمنده­ای امور حمّام را اداره می کرد. اگر کسی چیزی می­خواست، او برایش می­آورد. این رزمنده عجب معنوّیتی داشت و عجب تواضعی برای سایر رزمندگان می­کرد. پس از استحمام، برادر باقری از ما خواست که به دیدن سنگرهایی که ساخته­اند، برویم. بعد از پایین آمدن از پلّه ها وارد حیاط شدیم. سپس وارد قسمتی از پایگاه شدیم که تقریباً متروکه بود و بیشتر جهت تمرین تیراندازی و مسائلی از این قبیل استفاده می­شد.

برادر باقری یک گلولۀ  توپ یکصد و شش را روی یک سنگر بتونی که تازه ساخته بودند، گذاشت. پس از چاشنی گذاری و دور شدن از آن، آن را منفجر کردیم و پس از انفجار مجدّداً جهت بررسی اثر آن بر روی بتون، بازگشتیم. برادر باقری از طرح سنگر ساخته شده و اثر ناچیز انفجار بر روی آن اظهار رضایت کرد و ­گفت: « جهت نجات جان رزمندگان در خطوط باید سنگرهای محکمی ابداع کنیم.»

      به ساختمان پایگاه برگشتیم و شب را آنجا ماندیم و این موجب شد با ساکنان پایگاه بیشتر آشنا شویم. شهید شجاع الدّین رضوی در آنجا بود. او اهل شیراز بود. جهت ادامۀ تحصیل بـه آمریکا رفته و بـا شروع انقلاب اسلامی بـه ایران باز گشته بود. در تهران با او آشنایی داشتم و در پایگاه مجدّداً او را دیدم. کمی گوشه­گیر شده بود.  بیشتر با قرآن مأنوس بود. بچّه­ها می­گفتند: « روزی چند ساعت قرآن تلاوت می­کند.»

تعدادی از دانشجویانی هم که در تهران با آن ها آشنا شده بودم ، در قسمت­های مختلف حضور داشتند. چند نوجوان هم در همان اطراف در امور مختلف به رزمندگان کمک می کردند.

      یک شبانه روز آنجا ماندیم. عصر فردا برادر باقری ما را خواست و گفت: شما فردا اعزام می شوید. برای آمادگی بیشتر مقداری تمرین تیراندازی کنید. با چند تن از نیروهای اعزامی از شهرهای دیگر که در تهران با آن ها همدوره بودیم، آماده شدیم که به سمت محوطۀ متروکه برویم. برادر باقری به هر کدام از ما یک خشاب گلوله داد و یک کلاش با دستۀ چوبی زرد رنگ در اختیارمان گذاشت و گفت: « این اسلحه مال یک سرهنگ معدوم عراقی و  غنیمتی است.»

به آن نگاه کردم.

 غنیمتی!؟

 مال یک سرهنگ عراقی!؟

 برایم جالب بود. به محوطه رفتیم و شروع به تیراندازی کردیم. هدف در پنجاه متری و یک سر قوطی واکس! بود. عجب اسلحۀ خوش دستی بود. به راحتی گلوله­ها به هدف اصابت می­کرد. به ذهنم آمد که زیاد شلیک نکنم. همین­قدر که دستم عادت بکند، کافی است. یکی از بچّه­ها سه تیر شلیک کرد و بعضی هم همۀ خشاب را خالی کردند. به اتاق فرماندهی بازگشتیم.

برادر باقری پرسید: « چند تا شلیک کرده­اید؟»

یکی گفت: « همه را.»

دیگری گفت: «هفت تا.»

دیگری گفت:« سه تا.»

من گفتم: « فکر می­کنم ده دوازده تا».

 امّا وقتی شمردم بیش از این شلیک شده بود و من توجّه نداشتم! برادر باقری ما را توبیخ کرد و گفت: « اموال بیت المال است، سی تا؟! بیست و هفت تا ؟!»

به جز آن برادری که سه گلوله شلیک کرده بود، بقیّه شرمنده شدیم. تازه متوجّه شدیم او ما را آزمایش کرده است و شاید مناطق مختلف مأموریّت را بر اساس همین آزمایش تعیین کرد.

رزمندگان اسلام
رزمندگان اسلام

سفر با لنج

محل مأموریّت من و شهید ذاکر حسینی و برادر صفایی و… آبادان بود و باید فردا صبح عازم آنجا می شدیم.

 پرسیدم: « برادر باقری! بدون اسلحه برویم ؟!»

 گفت: « آنجا در حال حاضر درگیری نیست که اسلحه لازم باشد.»

 گفتم: « در هر صورت بهتر است ما اسلحه­ای همراه داشته باشیم.»

 با کمال تعجّب کلاش سرهنگ عراقی را از روی تاقچه برداشت و به من داد. آن را گرفتم و در کنار اثاث خود گذاشتم.

 گفتم: « راستی آبادان که در محاصره است! چگونه به آبادان برویم؟»

 گفت: « فردا صبح به ماهشهر بروید و از آنجا با هلی کوپتر یا لنج به آبادان بروید، حکم مأموریّت هم به شما داده می­شود تا مشکلی در کار نباشد.»

فردا صبح پس از خداحافظی از دوستان عازم ماهشهر شدیم و حدود ده صبح به ماهشهر رسیدیم.

 پس از پرس و جو به مسئولین  هلی­کوپتر مراجعه کردیم، امّا هر چه اصرار کردیم و حکم مأموریّت را نشان دادیم نتیجه­ای نبخشید.

 جواب دادند: « پرواز نداریم! جا نداریم!»

شایع بود که آن ها با بچّه­های رزمنده بخصوص با بچّه های سپاه همکاری نمی­کنند. مسئولین آن ها بنی­صدری هستند و دستور دارند با بچّه­های سپاه همکاری نکنند. پس از گشتی در شهر به ناچار به بندر امام رفتیم. آنجا سوار لنج شدیم و آهسته آهسته بندر را به سمت آبادان ترک کردیم.

 مسافران لنج اکثراً رزمندگان بودند و از جاهای مختلف اعزام شده بودند. محیط برای اکثر ما ناآشنا بود و با کنجکاوی به همه چیز         می­نگریستیم، امّا یواش یواش با حرکت لنج و دور شدن از ساحل و وارد شدن به نهرهایی که تا آبادان ادامه داشت، محیط که جز آب و شن های اطراف چیزی نبود، برایمان عادی شد و صحبت­ها آغاز شد و افراد با یکدیگر آشنا شدند.

ـ از کجا آمده­ای؟

ـ از قم، شما از کجا؟

ـ از شیراز.

اطّلاعات مختلف سریعاً رد بدل شد. بیست و چهار ساعت طول می­کشید تا به آبادان برسیم. آن هم اگر شانس می آوردیم و لنج در گِل          نمی­نشست. آن ها که اطّلاع داشتند، می­گفتند: « معمولاً لنج­ها شب­ها در میانۀ راه متوقّف می­شوند تا در گل ننشینند و در بعضی مواقع نیز لنج ها مورد حملۀ  هلی کوپترها و هواپیماهای عراقی قرار می­گیرند.»

نماز چگونه بخوانیم؟!

 این سؤالی بود که از ناخدای لنج شد.

 او جواب داد: « این منطقه، قبله اش نسبت به شمال دویست و چهل درجه است، در جایی که پیچ طولانی نیست، نماز بخوانید.»

 آهسته، آهسته، گرمای هوا ما را از اطراف لنج که به صورت سکویی بود و بر آن نشسته بودیم، به درون آن راند. از پلّه­ها پائین رفتیم. پتوها را پهن کردیم و نشستیم.

با رسیدن وقت نماز ظهر برای گرفتن وضو و قضای حاجت به انتهای لنج رفتم. محوطۀ کوچکی به عنوان دستشویی بود که با یک پرده از سایر نقاط لنج جدا شده بود امّا از هر نقطۀ دیگر غیر از داخل لنج بر آن دید وجود داشت. به اطراف نگاه کردم. نه! کسی نیست. تنها اقیانوسی از شن به چشم می­خورد و نهری که در آن در حال عبور بودیم. چه سکوتی!  اگر کسی پایش لیز بخورد چه می­شود؟ نمی­دانم! خوب نباید بخورد وگرنه حتماً در آب می­افتد!

پس از گرفتن اوّلین وضوی دریایی که به دلیل شوری آب نهرها با آب شیرین بشکه­های همراه انجام شد، نماز را خواندیم،کنسرو، بیسکویت، انجیر و شیرینی، اوّلین ناهار سفر دریایی بود که  خوردیم.

 پس از گوش دادن به اخبار، از رادیو جیبی که همراه داشتم و کمی چرت زدن، نزدیکی های غروب از اتاقک لنج خارج شدیم و در عرشۀ آن به تماشای مناظر اطراف و غروب خورشید که در آن منطقه که یک دشت است و با غروب غمگین شیراز که یک منطقۀ کوهستانی است به کلّی متفاوت است، پرداختیم.

آیت الله جمی - محور مقاومت در آبادان
آیت الله جمی – محور مقاومت در آبادان

 همیشه از غروب شیراز، خاطرۀ یک غم و یک احساس سنگین روی قلب خود داشتم، امّا در خوزستان هر احساسی بود، احساس غم نبود. (چه در جوانی که آنجا بودم و چه روی لنج و در زمان جنگ) بیشتر احساس شور و هیجان و حماسه و احساس مشاهدۀ صحنۀ یک جنگ و یک مقاومت بزرگ بود. جنگ و مقاومتی که موجب می­شد  سراسر دشت در ناحیۀ غروب خورشید خونین به نظر  آید.

با غروب خورشید، مراسم اذان از رادیو پخش شد. شور و هیجان زاید الوصفی از دعا و اذان در جانم فرو ریخت. پس از وضو گرفتن  با یکی از دوستان، نماز جماعت دو نفره­ای روی لنج خواندیم. شب جمعه بود. اوّلین شب جمعه­ای که در جبهه حضور داشتم. دلم می­خواست دعای کمیل بخوانم، امّا در زیر فانوسی که در داخل لنج روشن شده بود و در روشنایی آن بچّه­ها نشسته و مشغول صحبت  با یکدیگر بودند، امکان آن وجود نداشت. در بیرون هم که از نور خبری نبود. در آن شب سخنرانی امام از رادیو داشت پخش می­شد.

 حضرت امام سورۀ والعصر را تفسیر می کردند و توصیه میکردند که ملّت ایران باید در برابر مشکلات صبر کنند. پس از پخش سخنان امام، رادیو طبق معمول پخش دعای کمیل داشت. با دوستان روی عرشۀ  لنج رفتیم و در زیر آسمان پر ستاره که در تاریکی مطلق آن منطقه به شدّت زیبایی خود را نشان می داد، به دعای کمیل گوش دادیم.

چراغ های دریایی که هر از گاهی در آن تاریکی مطلق خود را نشان می دادند، علامت برای حرکت و مسیریابی لنج بودند و راه را نشان ناخدا می­دادند.

پس از پایان دعای کمیل آن هم در آن شب که عازم جبهه بودیم و در آن لنج! احساس سبکی و راحتی خاصی در خود می­کردم. بچّه­ها در درون لنج یکی­یکی به خواب رفته بودند و ما چند نفر هم نتوانستیم چندان دوام بیاوریم و بیدار بمانیم. ما هم به درون لنج رفتیم و لحظاتی بعد خواب به چشمان ما هم هجوم آورد و به خوابی عمیق فرو رفتیم.

آیت الله جمی محور مقاومت در جبهه آبادان محاصره شده
آیت الله جمی محور مقاومت در جبهه آبادان محاصره شده

شما یک زن را ندیده اید؟!

صبح که برای نماز بیدار شدیم، لنج ایستاده بود و حرکت نمی­کرد. در گرگ و میش هوا و سرمای صبحگاهی که روح انسان را
نوازش می­داد، با گرفتن وضو به نماز ایستادیم. پس از نماز از علّت ایستادن لنج سؤال کردیم. فهمیدیم لنج در نیمه شب در شن ها فرو رفته است. تعدادی از رزمندگان همراه، به مرد عربی که نا خدای لنج بود، اعتراض کردند، امّا با مظلومیّتی که در چهره­اش مشخّص بود و نشان از این بود که  عمدی در کار نبوده است، او را رها کردند و در افکار خود فرو رفتند. در همین اثنا یک لنج کوچک از راه رسید. هر چه علامت دادیم که ما را با خود ببرد، توجّهی نکرد و به حرکت خود ادامه داد. یک تیر هوایی شلیک کردیم، نا خدای آن که مرد پیری بود، ترسید و ایستاد.

 وسایل خود را برداشتیم و سوار آ ن شدیم و لنج حرکت کرد. مسافری نداشت. بار آن انار و پرتقال بود. جا بسیار تنگ بود.

 یکی از آشناهای ناخدا دست خود را به سمت صندوق انار برد، پیرمرد به شدّت ناراحت شد و با لهجه عربی غلیظی که داشت، با قاطعیّت سرش داد زد: « در امانت خیانت نکن!»

 پیرمرد جالبی بود. با قیافیه‌ای مهربان و خندان و عینکی ذره بینی.

 لنج بزرگی می­خواست از کنار ما بگذرد. از او خواستیم ما را با خود ببرد. قبول کرد. وسایل خود را برداشتیم و سوار آن شدیم. از لنج کوچک که مجبور بودیم تا آبادان روی پای خود بایستیم، نجات پیدا کردیم. لااقل می­شد در آن راه رفت.

 سرمای صبحگاهی هنوز اذیّتمان می­کرد. سخنرانی آقای فخرالدّین حجازی داشت از رادیو آبادان پخش می­شد. سخنانش پیرامون گروهک ها و خیانت آن ها بود. او می­گفت: دولت به این ساده زیستی (رجایی) در جهان وجود ندارد، مردم قدر بدانید این حکومت علی را. او از امام و وقار و اطمینان او در شرایط سخت سخن می گفت.

 پس از پایان پخش سخنرانی، روی عرشه رفتم و به مطالعۀ کتاب    «­ انسان و ایمان »  نوشتۀ شهید مطهری  پرداختم. ناگهان لنجی از روبرو پدیدار شد. علامت داد و ناخدای ما  لنج را نگه داشت.

ـ شما یک زن را ندیده اید؟

ـ یک زن ؟!  نه !

مرد پنجاه سالۀ بسیار مضطربی بود که از روی لنج در حالی که چند نفر دیگر نیز کنارش بودند، از ما سؤال می کرد. گویا همسرش برای رفتن به دستشویی به انتهای لنج رفته بود و برنگشته بود.

مرد می­گفت: « جستجو که کردم، دیدم او در لنج نیست. احتمالاً وقتی به دستشویی رفته به نهر افتاده، جسدش را ندیده­اید؟!»

 همه اظهار بی­اطّلاعی کردیم. نهایتاً با حالت اضطراب و برای جستجوی زن بیچاره، از ما جدا شد و دو لنج در جهت مخالف هم به راه افتادند. ناراحتی همۀ بچّه ها را فرا گرفت. امّا کاری از دست ما بر نمی­آمد. این موضوع ساعاتی صحبت و فکر ما را مشغول کرد، تا اینکه از دور نخل هایی پدیدار شد و ما متوجّه شدیم که به منطقۀ «چوئبده»[۱] آبادان رسیده­ایم و سفر دریایی ما در حال پایان یافتن است.

 با نزدیک شدن به ساحل تعدادی لنج مشاهده شد که مشغول سوار کردن مسافران و بار زدن اثاث آنان بودند. مسافران، رزمندگان یا مردم محلی بودند که وسایل خود را از آنجا خارج می کردند. ما پیاده شدیم و وسایل خود را کناری گذاشتیم تا عازم آبادان شویم. پس از دادن کرایۀ لنج و با پرداخت مبلغی، ماشینی را کرایه کردیم و به سپاه آبادان رفتیم. با توجّه به آشنایی قبلی که با فرمانده سپاه آبادان داشتم و با در میان گذاشتن حکم مأموریّت ما که تشکیل واحد اطّلاعات عملیات در آن منطقه بود، قرارشد که جهت انجام وظیفۀ محوّله، با برادران سپاهی آن جبهه، مقدّمات کار را فراهم سازیم.

ما در هتل آبادان اسکان داده شدیم. هتلی بسیار زیبا که در میان انبوه درختان و در محوطه­ای نزدیک خانه­های ویلایی شرکت نفت واقع شده بود، اگرچه راکت هواپیماهای عراقی به آن اصابت کرده بود و پس از گذشتن از پشت بام هتل و ایجاد سوراخی بزرگ در آن، روی تراس طبقۀ دوّم منفجر شده و علاوه بر تخریب مقداری از ساختمان، همۀ درها و پنجره­های آن را در هم کوبیده بود.

 در ورودی ساختمان هتل، بسیار بزرگ و سراسر از شیشه بود. امّا تا ارتفاع یک و نیم تا دو متر جلو آن را گونی چیده بودند تا درون محوطۀ  مقابل در ورودی از اصابت ترکش توپ ها و خمپاره­های احتمالی مصون باشد. مقابل بقیۀ نقاط ساختمان در جاهایی که پنجره بود، نیز گونی شن چیده شده بود. باغچه­های زیبای هتل به دلیل اصابت گلوله توپ ها و خمپاره ها­ یا بی­توجّهی ساکنین هتل به آن ها، شکل نامناسبی پیدا کرده بود. در قسمت پشت هتل یک زمین ورزش وجود داشت. یک توپ ضد هوایی دو لول نیز درکنار ساختمان کوچکی در جنب در ورودی محوطه هتل مستقر بود. از در ساختمان که وارد می شدی، سمت راست قسمت تدارکات بود و از آنجا رزمندگان جبهه آبادان و نیروهای اعزامی به این شهر تدارک می­شدند. این هتل محل استقرار موقّت رزمندگانی که تازه به آبادان اعزام می­شدند، نیز بود.

 در کنار اتاق تدارکات پلّه­هایی وجود داشت که به طبقات بالا منتهی می شد و محل استقرار تعدادی از رزمندگان اعزامی بود که کارهای مختلفی مانند ثبت نام و دادن کارت به رزمندگان جدید و ثبت مشخّصات آنان را انجام می دادند. قسمت سمت چپ در ورودی، سالن بزرگی بود که  احتمالاً سالن غذاخوری و کارهایی از این قبیل بوده است. این سالن به محل استقرار ما تبدیل شد. یکی از برادران سپاه آبادان به نام احمد نیز به عنوان مسئول ما معرفی شد. او در جریان مسائل خلق عرب و سایر مسائل ضد انقلاب آن منطقه و تحرّکات جاسوسی عراق قرار داشت و به خوبی بر آن ها اشراف داشت. پس از استقرار در این محل قرار شد از فردا صبح خطوط مختلف را بازدید کنیم.

بازدید آیت الله خامنه ای از جبهه همراه با فرمانده سپاه
بازدید آیت الله خامنه ای از جبهه همراه با فرمانده سپاه

 غذا در جبهۀ آبادان نسبت به اهواز بهتر بود. تعدادی از زنان آبادانی در تهیۀ غذا شرکت داشتند و پلو و خورشت و آبگوشت پر محتوی! اغلب ناهار و شام ما را تشکیل می داد. در همان روز اوّل به تدارکات رفتم و سهمیۀ صابون، چفیه، تاید، زیر پیراهن، تنقّلات، لباس و حوله را تحویل گرفتم.

دانشجویان پیرو خط امام در آن روزها از حسن شهرت و توجّه خاصی برخوردار بودند و حمایت امام از ایشان موجب شده بود که مردم با دید خاصی به آن ها نگاه کنند. همین عنوان هم باعث آشنایی سریع من با خیلی از رزمندگان شد.

بساط سور و سات !

در گشتی که در شهر آبادان زدیم، با نقاط مختلف شهر آبادان آشنا شدیم. بیشترِ خانه های ویلایی شرکت نفت که در اطراف هتل آبادان بود، از سکنه خالی شده بود. اکثر جمعیّت موجود در آبادان در محلۀ احمد آباد ساکن بودند. اگر چه  بعضی از خانه­های اطراف ایستگاه هفت و دوازده نیز دارای ساکنینی بودند. زن‌های عرب در گوشه و کنار خیابان ها به فروش سبزی و انواع لبنیات مشغول بودند. آرایشگاه و بقّالی و بعضی از  خدمات دیگر نیز در شهر وجود داشت. البتّه رزمندگان، اکثریّت ساکنین شهر را تشکیل می دادند. استحمام در حمّام عمومی که نزدیک محلّۀ احمدآباد بود، نعمت بزرگی بود که خستگی را از تنم بیرون کرد. قرار شد با خرید مقداری سبزی و پنیر، بساط سور و سات! بر پا شود و فردا صبح صبحانۀ خوبی! صرف شود. این را برادر احمد می­گفت و تا مدّت ها به طنز از سور و سات جبهه که از پول شخصی خودمان خریداری و برقرار می شد، جهت رفع خستگی و مزاح صبحت به میان می­آمد.

 جبهۀ آبادان در حقیقت یک خط در حدود چهارده، پانزده کیلومتر بود که در حدود چهار کیلومتری شمال شهر آبادان واقع شده بود و در این فاصلۀ طولانی رزمندگان روبروی نیروهای عراقی صف کشیده بودند تا از تهاجم آن ها به شهر آبادان جلوگیری کنند. پس از اشغال خرمشهر، عراق از رودخانۀ کارون (در حدود پنج، شش کیلومتر جلوتر از خرمشهر) عبور کرده و متأسّفانه توانسته بود دو جادۀ آبادان  اهواز و آبادان  ماهشهر را در حدود کیلومتر چهار آن قطع و در اختیار بگیرد و کسانی را که در جاده ترّدد می­کرده اند، به اسارت بگیرد. این اقدام آن چنان  با سرعت انجام شده بود که متأسّفانه ماشین‌هایی که به سمت اهواز  یا ماهشهر در حرکت بوده­اند (یا بالعکس) پشت سرهم می­رسیده­ و در دام نیروهای عراقی می افتاده­اند.

طبق گفتۀ شاهدان عینی که موفّق به فرار شده بودند، صف طویلی از ماشین‌ها در جاده تشکیل می شود و تا  می آیند متوجّه شوند که نیروهای عراقی راه را بسته اند کار از کار می­گذرد و به اسارت آن ها در  می­آیند. شهید تند گویان[۲]، وزیر نفت نیز جز همین مسافران بوده است که به اسارت نیروهای عراقی در می آید. زنان و مردان و  کودکان نیز که در حال فرار از آبادان بوده اند، به اسارت در می­آیند و متأسّفانه سال ها مزۀ تلخ اسارت را در کنار خانوادۀ خود می­چشند.

این موتورها اصلاً به درد جبهه نمی خورد !

فردا صبح با چندین موتور هوندا عازم خطوط مختلف جبهه شدیم. اوّل به ایستگاه هفت رفتیم. با سرعت بسیار زیاد وارد جادۀ  اهواز ماهشهر شدیم. حدود دو کیلومتر جلوتر، ساختمان ایران گاز بود. بچّه ها می­گفتند: اینجا مکان درگیری بوده است. از مقاومتی که در آن نقطه شده تا عراق نتواند نفوذ کند، سخن‌ها می­گفتند و چند تن از برادران که در در گیری­ها خود شخصاً حضور داشتند، از صحنه­های درگیری و فداکاری رزمندگان سخن می­گفتند. جاده زیر آتش بود و عراقی­ها به خوبی روی آن دید داشتند، مابین آبادان و اهواز و نیز آبادان و ماهشهر دشت صاف و بدون پستی و بلندی و جود دارد، به طوری که از سی­چهل کیلومتری به راحتی لوله­های پالایشگاه آبادان مشخّص است و جاده­ها نیز با ارتفاع یکی دو متربالای دشت ساخته شده است. نزدیکی­های ساختمان ایران گاز، در نقطه­ ای که لوله نفت کنار جاده از بین رفته بود، از جادۀ پایین رفتیم. پس از طی مسافتی به پشت خاکریزهایی که رزمندگان مستقر بودند، رسیدیم. از خطوط بازدید کردیم و با برادران  مستقر در آنجا نیز آشنا شدیم. یک دشت صاف و دو خاکریز نسبتاً طولانی روبروی هم نشانگر جبهۀ حق و باطل بود. مسئول بچّه­های آن خط که از کمیته تهران اعزام شده بودند، فردی به نام شریعتی بود. در سمت چپ جاده نیز برادران اعزامی از شیراز مستقر بودند. مسئول آن ها برادر عبدالله رودکی بود. بعضی از آن ها را می شناختم، امّا اکثراً برایم ناآشنا بودند.

 مدّت حضور من در سپاه شیراز بسیار کوتاه بود و دورۀ آموزشی ما نیز در تهران گذشته بود. با توجّه به اینکه من سال ها ساکن تهران بودم، بنابراین حق داشتم که آن ها را نشناسم. از ایستگاه هفت به ایستگاه دوازده رفتیم و در آنجا نیز با بچّه­های آبادان که در خط مستقر بودند، آشنا شدیم. پس از پایان آشنایی با این خطوط، قرار شد فردا مجدّداً به جبهۀ کوی ذوالفقاری و پایین تر از آن و سپس به منطقۀ » فَیّاضیّه«۱۴، در غرب آبادان و به منطقه « کوت شیخ » در شمال آبادان و  »جزیره مینو« ۱۵ در جنوب آبادان برویم.

سوار موتورها شده و بازگشتیم. امّا این موتورها اصلاً به درد جبهه نمی­خوردند. کافی بود مقداری شُل و گِل وجود داشته باشد که در آن صورت شُل ها لای سپر و تایر گیر می­کرد و موتور می­ایستاد و با چه مکافاتی باید آن را پاک می­کردیم تا دوباره راه بیفتند.

فردا به کوی ذوالفقاری رفتیم. در ابتدای آن بچّه­های سپاه آبادان مستقر بودند، از نزدیکی­های تپّه­های مشهور مَدَن! که در حقیقت دو خاکریز بودند که در زمان رژیم گذشته جهت جلوگیری از حرکت بیش از حد تیرها در میدان تیر ارتش و با فاصلۀ حداکثر صد متر با یکدیگر زده شده بودند، گذشتیم. در منطقۀ آبادان چون کلاً دشت مسطح است، این دو خاکریز به تپّه مشهور شده بود.

بچّه­های سپاه خمینی شهر بعد از تپّه­های مَدَن، در انتهای منطقۀ کوی ذوالفقاری قرار داشتند. ( تقریبا نزدیکی انتهای مثلثی نفوذ عراق بعد از رود کارون)

در روزهایی که در تهران آموزش می دیدیم، حماسه بزرگ کوی ذوالفقاری اتفّاق افتاده بود. عراق چنانچه می­توانست از انتهای مثلثی در حدود منطقۀ ذوالفقاری از رودخانۀ بهمن شیر[۳] بگذرد و به اروند رود برسد، محاصرۀ آبادان کامل می شد و شهر سقوط می­کرد. نیروهای عراقی به همین منظور شروع به پیشروی کرده و حتّی از رودخانۀ بهمن شیر۱۴ عبور می کنند و وارد نخلستان های انتهای شهر آبادان می گردند. مردم آن محلّه، متوجّه عبور آنان از رودخانه شده و با آن ها درگیر ­می شوند و دست به مقاومت شگفتی می­زنند. نیروهای کمکی نیز سریعاً از سایر نقاط شهر آبادان به کمک آن ها می­آیند و امام جمعۀ آبادان، حجّت الاسلام جمی، در اطّلاعیه­هایی که در رادیوی آبادان خوانده می­شود، مردم را بسیج  و آنان به نیروهای نفوذی عراق حمله کرده و نهایتاً آنان را مجبور می سازند که با تلفات زیاد به آن سوی رودخانۀ بهمن شیر فرار کرده و مجدّداً در مثلث نفوذی خود پناه بگیرند.

در اوّلین روزی که ما وارد منطقه شدیم، نفربرها و ماشین‌های سوخته عراقی هنوز در منطقه وجود داشت. بعد از  مواضع بچّه­های خمینی شهر، که فرمانده شان برادر رضا مؤذّنی بود، بچّه­های ارتش مستقر بودند که علیرغم اینکه زیر نظر سپاه نبودند، فقط جهت آشنایی، به آن ها سر زدیم و گذشتیم و بـه انتهای خط که نیروهـای فدائیان اسلام به فرماندهی برادرسیّد مجتبی هاشمـی در آن جا مستقر بودند، رسیدیم. پس از مقداری صحبت و آشنایی با منطقۀ آن ها که تقریبا آخرین قسمت خطوط ما بود، بازدید ما تمام شد. بعد از منطقه تحت حفاظت فدائیان اسلام، دشت و نمکزاری بود که تا خلیج فارس ادامه داشت و امکان نفوذ نیروهای عراقی،که با تانک و نفربر مجهّز بودند و در چنین منطقه­ای توان عملیات نداشتند، وجود نداشت. این منطقه کلاً در زمستان شُلزار و باتلاقی بود و اگر خشک بود به راحتی می­شد با زدن جاده، محاصرۀ زمینی آبادان را شکست.

نقشه خوانی، کاربردی نداشت!

فردا صبح به منطقۀ » فیّاضیّه« رفتیم. از ایستگاه دوازده گذشتیم و پس از عبور از پل بشکه ای منطقه که توسط جهاد سازندگی بر روی رودخانه بهمن شیر ساخته شده بود، وارد نخلستانی شدیم و از کنار رودخانه آنقدر جلو رفتیم تا به جاده­ای که به فیّاضیه ختم می­شد، رسیدیم.

 برادر احمد اشاره کرد: « اینجا خیلی خطرناک است، عراقی­ها از آن سوی کارون بر روی شما دید دارند و با مشاهده شما منطقه  را زیر آتش خواهند گرفت، با سرعت و بدون توقّف باید عبور کنیم.»

 موتورها را با سرعت بیشتری به حرکت درآوردیم و در حالی که همگی مقداری خم شده بودیم، با سرعت گذشتیم. عراقی ها شدیداً ما را زیر آتش قرار دادند. خمپاره­ها در اطراف ما به زمین می­خوردند، امّا خوشبختانه کسی آسیب ندید و  نهایتاً به سلامت وارد منطقۀ فیّاضیه شدیم.

منطقۀ فیّاضیه باید از دو طرف پدافند می­شد:

۱-  قسمت نفوذی عراق، در این سوی کارون.

۲-  از کناره رودخانه کارون، برای جلوگیری از نفوذ آن ها از آن سوی کارون.

در این قسمت بچّه های اعزامی از نقاط مختلف کشور مستقر بودند. بیشتر از شهرهای شمال کشور و نجف­آباد اصفهان. تعدادی خانه روستایی نیز وجود داشت که بچّه­ها در این خانه­ها موضع گرفته و خمپاره­هایشان در این خانه ها مستقر بود. در قسمت نفوذی عراق (در قسمت شرق کارون) فاصلۀ نیروهای ما و عراقی­ها در بعضی نقاط به شدّت نزدیک بود، چیزی در حدود سی متر، به همین دلیل زیر آتش خمپاره­های شصت میلی­متری بود و خیلی خطرناک به نظر می­رسید.

 از نهرهای کوچک و لابه­لای نخل ها و ساختمان های روستایی به خط عراقی­ها نزدیک شدیم. از سوراخ ایجاد شده در یکی از ساختمان ها نگاه کردیم. سنگر عراقی­ها آن چنان نزدیک بود که به شدّت متعجّب شدم.

 بچّه های همراه گفتند: « سریع باید دور شویم، اگر متوجّه حضور ما شده باشند، به زودی خمپاره هایشان شروع به کار خواهد کرد.»

 با سرعت به عقب آمدیم. اگرچه نیروهای عراقی متوجّه حضور ما نشده بودند، ولی طبق روال عادی چند گلولۀ خمپاره در فاصلۀ نه چندان دوری از ما منفجر شد. به سمت رود کارون رفتیم و با بچّه­های مستقر در آنجا به صحبت نشستیم و پس از آشنایی مختصری با خطوط آن ها به سمت آبادان بر گشتیم و وارد هتل شدیم. خیلی به فکر فرو رفتم. منطقۀ آبادان هیچ عوارض و مشخّصاتی ندارد، نه کوهی، نه تپّه­ای، نه دریاچه­ای. و مفهوم این یعنی اینکه نقشه­خوانی کاربردی نداشت !

 فقط باید روی اطّلاعات تجربی کار می­کردیم. یک دشت صاف صاف، با چند رودخانه و چند جاده در وسط آن! همین.

 دورۀ دو ماهۀ اطّلاعات و عملیات در این منطقه نمی­توانست کاربرد زیادی داشته باشد. به خصوص که عراق در لاک دفاعی فرو رفته بود.

پراکندگی‌های موجود در نیروهای اعزامی و عدم اطّلاع آن ها از یکدیگر و نیز عدم اطّلاع آن ها از اقداماتی که عراقی‌ها انجام می دادند، موجب شد به فکر تهیّۀ یک خبرنامه بیفتم تا نیروها و فرماندهان آن ها  از اوضاع جبهه و اخبار و فعّالیّت­های یکدیگر مطّلع گردند و این اوّلین کاری بود که شروع کردم. وسایل مورد نیاز تهیّه شد. دستگاه تایپ، دستگاه کپی و چند نفر پیک که هر روز به کلّ جبهه­هـا سر بزنند و اخبار را جمع آوری کنند. با توجّه به اینکه دوران دانشجویی در یک مؤسّسۀ حروف چینی کتاب کار می کردم و مهارت کافی در تایپ کامپیوتری داشتم، تایپ خبرنامه مشکلی نداشت و این کار را خودم انجام می دادم. کپی هم مسألۀ مهمّی نبود. هم تعداد کمی (حدود بیست  عدد ) باید چاپ می شد و هم به دستگاه کپی آشنایی داشتم. چند نفر از بچّه های آبادان نیز کـار شناسایی را به عهده داشتند. خود من نیز یک موتور تریل درخواست کردم تا با سرعت و راحت بتوانم به تمام نقاط جبهه سر بزنم. خبرنامـه که چـاپ شد تأثیر مثبتی روی رزمندگان داشت. فرماندهان آن ها ضمن در اختیار گذاشتن اخبار ( به صورت کتبی ) از اخبار سایر نقاط جبهه هـم مطّلع می شدند. با تکرار رفت و آمدها و تشکیل جلسات و آشنایی بیشتر بـا برادران مستقـر در خطوط تقریباً بـه صورت نیرویی کـه جزء تمام خطوط بود، درآمدم و با همۀ آن ها آشنایی کافی به دست آوردم. معمولاً روزها در سنگر آن ها بودم و حتّی به جزئیات زندگی بسیاری از آن ها آشنا شدم و در بعضی شب ها در کارهای عملیاتی آن ها نیز حضور پیدا      می کردم.

 دو تن از بچّه هایی که مسئول کسب خبر بودند، طلبه بودند و در ضمن کارهای روزمرّه، درس طلبگی نیز می خواندند. نام یکی از آن ها برادر شیری بود (اهل آبادان) و بعدها به شهادت رسید.

 دو تن از بچّه­های سپاه آبادان نیز که هر دو جانباز بودند، با ما همکاری می کردند. یکی از آن ها برادر جمشید تخم افشان بود با قیافه­ای سبزه و موهایی مجعّد که یک بار در عملیاتی در همان منطقۀ آبادان از ناحیه کتف مورد اصابت گلوله واقع و گلوله از کتف او وارد بدنش شده بود امّا او نهایتاً جان سالم بدر برده بود. دیگری برادر حسین امامـی بود که از ناحیۀ پـا مورد اصابت ترکش واقع شده بود.

 از چگونگی مجروحیتش که سؤال کردم، جواب داد: » در روزهای اوّل در منطقۀ خرمشهر در تعقیب عراقی‌ها بودیم که دیدم چیزهایی در اطرافم به زمین می­خورد و منفجر می شود. در روزهای اوّل بسیاری از رزمندگان حتی از ابتدایی­ترین مسائـل نظامی اطّلاع درستی نداشتند و حتّی نمی دانستند خمپاره یعنی چه ؟! امّا نمی دانستم چیست و اثرش چه هست تـا اینکه ناگهـان حس کردم کلّ ماهیچه های پشت پای راستم از زیر زانو قطع شده و افتاده است و فقط به قسمت زردپی ( تاندون ) پائین وصل است. مرا به بیمارستان آبادان آوردند و می­خواستند پایم را قطع کنند. برادرم که پرستار بود، مانع شد و از آنجا که خـدا   می­خواست ماهیچه­هـا جوش خورد.»

اگر چه او لنگان لنگان راه می­رفت لکن از قطع نشدن پایش بسیار خوشحال بود. حسین امامی متأهل بود. همـان اوایل جنـگ ازدواج کرده بود. همسرش در اهواز زندگی می­کرد و او نیز در آبادان و همۀ دوران کوتاه ازدواجش در جبهه بود. نهایتاً نیز تصمیم گرفت همسرش را به آبادان بیاورد و در یکی از خانه­های ایستگاه هفت که چند خانوادۀ دیگر هم در آنجا زندگی می­کردند، همسر حامله­اش را ساکن کند.

 بارها از آوردن همسرش ابراز ناراحتی کردم و بیان داشتم: « ممکن است خانه­تان مورد اصابت گلوله­های توپ واقع شود و همسر شما که آبستن است، مجروح و حتّی دچار آسیب روحی شود و فرزندتان از بین برود.»

 می­گفت:  »خود همسرم اصرار داشتـه به آبادان بیاید تا همراه من باشد.«

ناراحتی ما بی­مورد هم نبود. در گلوله باران همین منطقه، همسر و فرزندان  خانواده ای به شهادت رسیده بودند. در هر صورت با همۀ نگرانی که در مورد سرنوشت همسرش داشتیم، سکوت کردیم. یکی از برادرانِ او نیز که بی­سیم چی بوده، در منطقۀ خرمشهر به شهادت رسیده بود.



۱-بندر چوئبده: با توجّه به محاصره زمینی شهر آبادان و با توجّه به اینکه از بندر امام نهرهای بزرگ متعدّدی وجود دارد که به آن در اصطلاح محلّی خور میگویند. مانند خورموسی و خورغزلان و در نهایت به خلیج فارس می‌ریزد و از این مسیرهای آبی امکان رسیدن به شهر آبادان وجود داشت. لذا لنجها از طریق این خورها و نهرهای منشعب از آن به سوی آبادان حرکت می‌کردند و در جنوب جزیره آبادان منطقه‌ای بود که قابلیّت بارگیری و تخلیه لنجها را داشت و به آن چوئبده می‌گفتند.

۱-شهید تندگویان: در سال ۱۳۲۹ در محله خانی آباد تهران متولّد شد. در سال ۱۳۴۷ وارد دانشکده نفت آبادان شد و با عشق و علاقه‌ای که به امام داشت وارد جریانات مبارزاتی شد. او در سال ۱۳۵۲ توسط ساواک دستگیر و شکنجه های فراوانی را متحمّل شد. این شهید گرانقدر در سال ۱۳۵۹ توسط شهید رجایی و به توصیه شهید بهشتی به کابینه‌ مکتبی آن شهید دعوت و به وزارت نفت منصوب گردید. در تاریخ ۹/۸/۵۹ در حالیه همراه تعدادی از معاونین خود جهت بازدید از پالایشگاه آبادان عازم آن شهر بود، توسط نیروهای عراقی که از رود کارون عبور کرده و جاده آبادان اهواز و آبادان ماهشهر را اشغال کرده بودند، به اسارت درآمد. ایشان برای نجات جان تعداد زیادی از مردم که بی‌اطّلاع از جاده در حال عبور بوده و به اسارت درآمده بودند خود را معرفی نمودند و موجب نجات جان آنان شدند. این شهید گرانقدر دوران اسارت را با صبر و مقاومت فراوان در برابر شکنجه‌های حکومت بعثی گذراند نهایتاً نیز دشمن نتوانست وجود او را تحمّل نماید پس از پایان جنگ، ایشان را به شهادت رساند.

۱-بهمنشیر: منطقه آبادان در میان سه رودخانه واقع شده است. کارون در غرب، بهمن شیر در شمال، اروندرود در جنوب.

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

مطلب پیشنهادی

خاطرات سید محمد هاشم پوریزدانپرست از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از عملیات پیروزمند و حماسه بزرگ شکست حصر آبادان ( عملیات ثامن الائمه ) – قسمت دوازدهم

عذاب وجدان!     فرماندهی در کار نبود. سازمان رزم تقریباً به هم خورده بود. بچّه­های …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *