تیتر خبرها
خانه / بخش 2) لانه جاسوسی آمریکا در ایران / 2)4) زندگی نامه شهداي گرانقدر دانشجوي پیرو خط امام / 2)4)31) شهید جلیل شرفی / خاطرات شهید جلیل شرفی از دانشجویان پیرو خط امام و دانشجوی دانشگاه امیرکبیر از آخرین روزهای قبل از شهادت

خاطرات شهید جلیل شرفی از دانشجویان پیرو خط امام و دانشجوی دانشگاه امیرکبیر از آخرین روزهای قبل از شهادت

آنقدر اینجا بمانم تا آن خودی که حجاب بین من و اوست از بین برود و همه او شوم.

خاطرات شهید جلیل شرفی از دانشجویان پیرو خط امام و دانشجوی دانشگاه امیرکبیر از آخرین روزهای قبل از شهادت
خاطرات شهید جلیل شرفی از دانشجویان پیرو خط امام و دانشجوی دانشگاه امیرکبیر از آخرین روزهای قبل از شهادت

سوگنامه یاران و یاد شهیدان

بر مناره مسجد ، نغمه عزا فریاد میشد و سرود صبحدم زمزمه بغض آلود کم صدایی بود که همراه با تاسف میجویدند و جواب هر که را میدیدی پوزخند غم آلودی بود که بزور بر چهره اش نمایان میشد از هر کوچه و برزن که سراغ یاران را میگرفتی انا لله … پاسخت میگفتند. بر دشتی خشک و بر پیکر بیابانی گرم ، اجساد پاک و معصومی آفتاب میخورد که تا دیروز … خدایا ما را چه میشود ؟ به نفرین چه کسی دچار شده ایم و یا آنکه چه مصیبت بزرگی را مرتکب شده ایم چه نافرمانی از فرامین الهیت کرده ایم و … گویی روز حشر فرا رسیده ، لرزه بر اندام قلم افتاده و از نوشتن آن همه عظمت میلنگند. خدایا شب ، شام غریبان شده ، جمعی که هر دوتایشان آشیانه عشقی بپا میکردند و در مهربانیشان مهر خدا خوانده میشد و … اکنون اینانند که در گوشه و کنار دشت هویزه سر در چاه کرده اند و از درد تنهایی راز دل با چاه می گویند. خدایا این چه رنجی و اینان چه گم کرده اند.

و …. و چون پشت سر نگاه کردی یاران تنها و در محاصره دشمن و … نسیم صبح که از دشت دور میآمد پیام بدنهای پاکی را همراه میآورد که بی هیچ نام و نشانی در سجده عشق به معبود تن بر خاک افکنده اند.

خدایا اینان کیستند و جز تو کیست که تواند اینان را اجر دهد الله اکبر … کجا قلم میتواند علم الهدی را معرفی کند و چه زبانی است که بتواند در وصف فاضل و … سخن گوید …

آخرین یادداشت شهید و شرح آخرین سفر تا یکی دو روز قبل از شهادت

والفجر ولیال عشر

۱۳/۵/۶۲

ساعت حدود چهار و نیم صبح پنجشنبه ۶ مرداد ماه از مقر سر پل (ذهاب) به مقصد نامعلوم حرکت کردیم. بچه ها نمیدانستند که میخواهند کجا بروند به علت امنیت خبر ، از گفتن آن حذر داشتند. ولی تقریبا معلوم بود که میخواهیم به غرب بیاییم. وسایل را برداشتیم با یک دستگاه مینی بوس و سه تویوتا حرکت کردیم. یک ساعت بعد صبحانه را در اسلام آباد غرب و حرکت بطرف کرمانشاه و از طریق کامیاران عازم سنندج. تقریبا ظهر بود که به سنندج رسیدیم. نزدیکیهای سنندج ستون جندالله تیپ سیدالشهدا را که عازم سنندج بود مشاهده کردیم. حدود سی و پنج اتوبوس پر از نیرو و چندین کامیون ایفا حامل وسائل با چندین تویوتا و آمبولانس و غیره.

عظمت حرکت ، موجی از شادی و غرور ایجاد کرده بود ، بچه ها سر از پا نمی شناختند. مثل این بود که عازم کربلا هستند ، شاید هم درست حدس میزدند ، نمیدانم ، خدا امیدشان را ناامید نکند. انشاءالله.

حرکت ستون آدم را به یاد لحظات حرکت لشکریان امام حسین می انداخت که چه بی باکانه و شجاعانه به استقبال جهاد و شهادت میشتافتند. خدا ما را با آنها محشورگرداند.

بالاخره به پادگان سنندج رسیدیم پادگان از نیروهای حزب الله موج میزد. هرچند که از نظر امکانات رفاهی محدودیت زیاد بود ولی کسی به آن توجه نداشت. همه منتظر بودند هرچه سریعتر به جبهه بشتابند و خصم زبون را از پا درآورند. عشق به الله و شوق رفتن به جبهه جایی برای توجه به مسائل رفاهی را در فکر و ذهن باقی نمیگذاشت و دلها همه متوجه لقاءالله و نبرد با دشمنان خدا بود ، مثل این بود که میخواستند به حجله عروسی بروند.

بالاخره ساعت حدود سه بعدازظهر از پادگان به طرف سقز حرکت کردیم. ساعت پنج بعدازظهر سقر را به طرف بوکان ترک کرده ساعت حدود هفت در بوکان توقف کرده شب را در مقر سپاه پاسداران بوکان با دعای کمیل و راز و نیاز به درگاه خداوند به صبح رساندیم و صبح بعد از گشت و گذاری در شهر بچه ها ساعت ۵/۱۰ بطرف نقده حرکت کردند و چون خواب مانده بودم از قافله عقب افتادم. ولی جای نگرانی نبود چون مطمئن بودم امام زمان با ماست و نمی گذارد سربازانش نگران شوند ، آخر ما خود را سرباز امام زمان (ع) می دانیم و خود را با سربازانش قاطی کرده بودیم هرچند با این روی سیاه و قلب ناپاک لیاقت آنرا در خود نمیبینم ، ولی چه کنیم عشق به عنایتش نظری هم به کوچکترین سربازش بیافکند و دستمان را بگیرد. آخر سرباز به هر ناپاکی که باشد فرمانده اش نمیگذارد از ستون جا بماند و همواره مواظب افراد خود هست که در راه نمانند. آقا امام زمان که فرمانده کل نیروهاست چطور میگذارد تنها بمانیم. دعای فرجی خواندیم و از آقا خواستیم که ما را دریابد. مشغول وضوی نماز ظهر بودم که گفتند ستون وارد شهر شده. کلی خوشحال شدم ، شکر خدای را گذاردم و دوان دون خود را به ستون رسانده سوار شدم. ساعت پنج بعدازظهر وارد هنرستانی واقع در نقده شدیم ، سه نفر از برادرانی که در پادگان سنندج جا مانده بودند هم ملاقات کردیم. چهار تایی شب را در آنجا ماندیم ، عجب شب پر برکتی بود. نیروها که حدود چهار گردان میشدند در سالنی اجتماع کرده بودند. بعد از نماز دعای توسل و دست نیاز به درگاه بی نیاز- از اینکه خداوند لطف کرده و ما را موفق به شرکت در این مجلس و هم صدا شدن با لشکریانش در توسل به ائمه قرار داده بود بی اندازه سپاسگزارم. چه عاشقانه ائمه را صدا میزدند و چه عاجزانه از آنان درخواست شفاعت و شهادت میکردند ؟ سینه میزدند و گریه میکردند و آقایی هم بود که چه خوب حق مطلب را ادا میکرد با نوحه سرایی و مرثیه خوانی. این نوحه را با هم میخواندند :

ای بانـوی روز جـزا                          جان عـلی مـرتضی

امشب نظر برما نما                           زهرای ما زهرای ما

و از فاطمه زهرا (س) عاجزانه میخواستند پیروزیشان را و زیارت فرزند عزیزش ابا عبدالله و شفاعت روز جزایشان را. و همه خواسته هایشان از صمیم قلب همین بود ، در دو دنیا از خدا چیزی دیگر نمیخواستند ، که آفریده شده اند برای همین : حاکمیت قانون خدا بر روی زمین و رستگاری در آخرت ، و دیگر هیچ ! و همه زندگی خلاصه میشود در همین.

صبح زود از آنجا به طرف جلدیان و بالاخره به مقر اصلی خود پیرانشهر رسیده و بعدازظهر به اتفاق دیگر برادران برای توجیه منطقه به آنجا رفتیم (شنبه هشتم مرداد ماه).

عجب کوهستانهای با عظمتی دارد اینجا ، هر کدام حدود سه چهار هزار متر سر به فلک کشیده و خدا میداند تا کجا ادامه دارد ؟ با جاده های پر شیب و سربالاییهای تند عبور از آنها قدر مشکل است. خدا جهاد سازندگی را برکت دهد که در این نقاط دورافتاده و سخت جاده کشیده و دسترسی به قله های مرزی را فراهم کرده خدا این برادران را انشاءالله تایید فرماید. قله هایی که به یادم هست قمه تمرچین و زنیوو این قبیل را در منطقه شناسایی کردیم و پادگان حاجی عمران و مناطقی که به تازگی در خاک عراق به تصرف رزمندگان اسلام درآمده بود و ارتفاعات کدو که دست خودمان بود (البته بعد از عملیات) تا بالای آن ساعتی میبایست پیاده از شیب تند عبور میکردی که از بالای آن مناطق استقرار دشمن پیدا بود. قرار شد فردا بیاییم سنگری آنجا پیدا کنیم و برای شناسایی دقیقتر منطقه آنجا بمانیم.

ارتفاعات اغلب برفگیر بود و با آنکه نیمه تابستان بود باد سردی میوزید بطوری که در ارتفاعات بدن اورکت نمیشد توقف کرد. یکشنبه تعدادی از برادران که احتیاجی به وجودشان در اینجا نبود دوباره به سر پل برگشتند و ما حدود پانزده نفر ماندیم. یکشنبه شب برای دیدن منطقه دوباره رفتیم و قرار شد از فردا همانجا بمانیم. در دامنه کوه کدو سنگری پیدا کردیم و اطراق نمودیم.

بالاخره روز سه شنبه گفتند باید امشب عمل کنیم و هر طور شده نیرو را باید جلو ببریم. با توکل بر خدا قبول کردیم. هر چند هنوز راهها را دقیقا شناسایی نکرده بودیم ولی با توکلی که بر خدا داشتیم میدانستیم که امام زمان راه را به ما نشان خواهد داد ، چرا که این اولین باری نبود که آقا امام زمان سربازانش را تا قلب دشمن هدایت میکرد. نزدیکهای غروب بود که آتش شدید دشمن روی محل استقرار نیروها شروع شد. یک شهید و سه چهار تا زخمی نتیجه خیانت مزدوران داخلی و ستون پنجم دشمن از کردهای منطقه که دقیقا به دشمن گرای منطقه را داده بودند و آتش دشمن  را روی سر ما هدایت میکردند.

به هر علتی که نمیدانم چه بود (شاید لو رفتن منطقه و عملیات بود) عملیات به شب بعد یعنی چهارشنبه شب موکول شد. این موضوع باعث شد که آن شب را برای شناسایی دقیقتر منطقه دشمن استفاده کنیم. از بابت اینکه تاخیر عملیات باعث شده بود منطقه را بهتر بررسی کنیم خیلی خوب شد. شاید اگر آن شب عملیات میشد کمی نیروها سرگردان میشدند. بالاخره ساعت ۲ بعد از نیمه شب شناسایی مان را کردیم. منطقه ای که گروه سه نفری ما مسئول شناسایی آن بودیم «تپه سیاه» نامش گذاشته بودند که مشرف به تنگه بود از روی آن بر تنگه مسلط بودیم. صبح زود به مقر پادگان پیرانشهر راه افتادیم.

چهارشنبه دوازدهم مرداد ماه

برادر میثم مسئول واحد میگفت قسمت شما امشب عمل نمیکند و به شب بعد افتاده ، بعد از عملیات مرحله اول نوبت آن قسمت است. به هر جهت راضی هستیم به قضای خدا ، شاید خدا نمیخواهد در این عملیات افتخار حضور پیدا کنیم و لایق آن نیستیم که همراه سربازانش کسب شرافتی کرده باشیم. آخر جنگیدن در صف رزمندگان اسلام قلبی پاک و عشقی خالصانه و عزمی آهنین میخواهد که هیچ کدام را نداریم. از درگاهش عاجزانه میخواهیم ما را لایق شرکت مستقیم در این جهاد مقدس بفرماید.

پنجشنبه ۱۳/۵/۶۲

با صدای غرش توپخانه از خواب بیدار شدیم ساعت حدود یک ربع به چهار بود. بعد از نماز و دعا کم کم صدای هلیکوپترهایی که مجروحین را منتقل میکردند به گوش میرسید. مجروحین تقریبا زیاد نبودند هرچند که میگفتند دشمن متوجه حمله شده بود و بالطبع مجروح زیادتری میبایست میگرفت. از شهدا خبری نداریم که چه تعداد از عزیزان جندالله به لقاءالله رسیده اند. امیدواریم انشاءالله این عزیزان شفاخواه قیامتمان باشند و خداوند انشاءالله ما را به وصالشان نائل گرداند و لیاقت آنرا به ما عطا فرماید.

خاطره ها را میتوان به یاد داشت ولی لحظات و دقایق را نمیتوان ثبت کرد. چه کنیم که دقایق عمر را هم بتوانیم ثبتی داشته باشیم ؟ چرا میشود دقایق را در دفتر کرام الکاتبین به ثبت رسانید و آنرا در روز رستاخیز خواند و آنها را به یاد آورد ، خاطرات یکی عمر زندگی را ! به امید رستگاری آن روز.

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

مطلب پیشنهادی

جملات وصیت گونه شهيد جليل شرفي از دانشجويان مسلمان پيرو خط امام و دانشجوي دانشگاه اميركبير و قدردانی از والدین

جملات وصیت گونه شهید جلیل شرفی از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام و دانشجوی دانشگاه امیرکبیر و قدردانی از والدین

جملات وصیت گونه شهيد جليل شرفي از دانشجويان مسلمان پيرو خط امام و دانشجوي دانشگاه اميركبير و قدردانی از والدین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *