تیتر خبرها
خانه / بخش 5) جنگ تحمیلی / 5)7) مقالات / 5)7)1) دزفول شهر مقاومت / به یاد موشک باران های ماه رمضان دزفول: من دیگر مُرده نمی شویم

به یاد موشک باران های ماه رمضان دزفول: من دیگر مُرده نمی شویم

به یاد موشک باران های ماه رمضان دزفول: من دیگر مُرده نمی شویم
به یاد موشک باران های ماه رمضان دزفول: من دیگر مُرده نمی شویم

تاریخ : ۲۱ مرداد ۱۳۹۰

متن حاضر بخشی از مصاحبه با «عبدالحسین روبندی» مرده شوی شهر دزفول در دوران موشک باران است که برای اولین بار در دنیای مجازی منتشر می شود. متنی بسیار تأمل برانگیز که خواندش را به شما توصیه می کنم.متن حاضر از کتاب«بر شانه های شهاب» نوشته مهدی پوررضائیان چاپ سال ۶۸ استخراج شده است.

من عبدالحسین روبندی ، در شهیدآباد دزفول مرده می شویم.

موشک ها در محله چولیون ، در خیابان کوتیون ، ۶۴ نفر ، تیکه پاره ،

چیزیشون نه ممکن بود که بشویم . . .  نه ممکن بود که کفن . . .  نه ممکن بود که . . .

از کوچک و بزرگ ، از زن و بچه ، ۶۴ نفر را آوردند و گذاشتند روی دستم . . .

موشک ها را که زد ، آمدند خبر دادند که عبدالحسین ! ورخیز و بیا که موشک زده . . .

کجا را زده ؟ گفتن چولیون و کوتیونه . . .

خب ، رفتم.

حالا که رفتم ، می بینم تمام مسجد ، پر از لاشه اس. افتاده بر زمین . تک تک، تیکه تیکه . . . .

از زن ، از مرد ، از بچه ، از طفل شیرخوار ، از کوچک ، از بزرگ ، ۶۴ نفر . . .

کاری به اون روز ندارم که ۸۴ نفر آورده بودند.

خب ، حالا عبدالحسین ! چکارشون بکنی ؟ نه! بیا ببینم چه باید بکنی؟

بعضی را غسل خاکی دادم.

بقیه هم دست ، پا ، سر بی تن . . .

با اینها تکلیف من چه بود؟

یک مرد دیدم که ۹ بار آوردنش .

اول یک دستش را آوردن ، دوم سرش را ، سیّم . . . ، تیکه آخرش را بعد از ۳ روز آوردن.

بچه شیرخواری را آورده بودند ، همه چیزش جدا .

دستش سوا ، پایش سوا ، سرش سوا . . .

پرسیدم این کجا بوده ؟

گفتند زیر چرخ تراکتور پیدا شده .

زنی آوردند . . . می خواهم ببینم چه گناهی کرده بود . . .

سر طفلش از شکمش بیرون زده . . .  آیا سزاوار بود؟

بچه ای آوردند بدون سر . . .

پرسیدم : پس سرش کجاست ؟ گفتند سرش نیست .

گفتم : منتظرم تا سرش را پیدا کنید تا کنار تنش . . .

گفتند : نه حالا تو این را خاک کن . . .

خب ! آیا سرش پیدا شد ؟

نه ، از سرش خبری نشد که نشد .

بعد از ۷ روز مردی آوردند که هیچ بود . . .

«بینی و بین الله» هیچ بود .

قصاب هم با لاشه اش چنین نمی کنه . . .

آهان ، یادم رفته بود ، پیرزنی میان لاشه ها بود . زنده !

زود خبر کردم ، بردنش بیمارستان .

آیا زنده ماند؟ نه .

گفتن آجری در شکمش رفته بوده . . .

دوباره آوردنش.

پس!

خواهش دارم از ملت . دلم دیگر نواره  ندارد .

به قبرستون نمی مونم.

خودم احتیاج دارم کسی بیاید و خاکم کند .

خجالت می کشم از شاخ شمشادهای زیر دستم. . .

من دیگر مرده نمی شویم . . .

این شهر دیگر مرده شور ندارد.

تو رو به خدا همت کنید . غیرت کنید. آمریکا را وردارید

عرضی ندارم ، غیراز سلامتی همه تون. ان شاء الله

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

مطلب پیشنهادی

شهید محمد رضا زاده علی شهیدی از دزفول

شهیدمحمدرضا زاده علی شهیدی از دزفول: «انگار دارم خفه می‌شوم، باید هر چه زودتر به آزادی برسم»

تقدیم به شهدای والامقام شهرک شهید منتظری دزفول بویژه  شهیدمحمدرضا زاده علی یک بار در …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *