تیتر خبرها
خانه / بخش 5) جنگ تحمیلی / 5)8) هويزه وشهيدان جاودان آن / 5)8)1) خاطرات بازماندگان حماسه هويزه / شهید حسین علم الهدی خالق حماسه هویزه در سنگر، بخشى از دست نوشته‏هاى شهید

شهید حسین علم الهدی خالق حماسه هویزه در سنگر، بخشى از دست نوشته‏هاى شهید

حسین علم الهدی خالق حماسه هویزه در سنگر، بخشى از دست نوشته‏هاى شهید

حسین علم الهدی خالق حماسه هویزه در سنگر، بخشى از دست نوشته‏هاى شهید
حسین علم الهدی خالق حماسه هویزه در سنگر، بخشى از دست نوشته‏هاى شهید

»… من در سنگر هستم در این خانه محقر در این خانه فریاد و سکوت، فریاد عشق و سکوت تنهایى در این خانه سرد و گرم، سردى زمستان و گرماى خون، در این خانه ساکن و پرجوش و خروش، سکون در کنار رودخانه و هیجان قلب و شور شهادت، خانه نمناک و شیرین؛ نم آب باران و طعم شیرین و لذت شهادت، خانه بى شکل و زیبا، بى‏شکلىِ ساختمان و زیبایى ایمان، خانه‏اى کوچک و با عظمت، کوچکى قبر و عظمت آسمان.

تنهایى عمیق‏ترین لحظات زندگى یک انسان است، خدایا این خانه کوچک را بر من مبارک گردان. در این چند روز با خاک انس گرفته‏ام، بوى خاک گرفته‏ام، رنگ خاک گرفته‏ام، حال مى‏فهمم که چرا پیامبر، على )ع( را ابوتراب نامید. حال مى‏فهمم که على‏ابن‏ابى‏طالب )ع( که مى‏فرماید: »سجده‏هاى نماز؛ حرکت اول خم شدن به روى مهر این معنا را مى‏دهد که خاک بوده‏ایم، حرکت دوم این معنى را دارد که از خاک برخاسته‏ایم، متولد شده‏ایم، حرکت سوم، رفتن دوباره به خاک به این معنى است که دوباره به خاک باز مى‏گردیم، )مرگ( حرکت چهارم، برخاستن به این معنى است که دوباره زنده مى‏شویم )حیات – قیامت(.

درون سنگر با خود سخن مى‏گویم، راستى چه خوب است از این فرصت استفاده کنم و با قرآن آشنا شوم آیات خدا را بخوانم و بعد حفظ کنم و سپس زمزمه کنم و بعد سرود کنم، و بعد شعار زندگى کنم. باشد که به این دل پرهیجان و طپش آرامش دهد و بعد با آن براى خود توشه بسازم و توشه را راهى سفرى گردانم و در انتظار شهادت بمانم و بمانم…

آیات جهاد را شهادت، تقوا، ایثار، ایمان، اخلاص، عمل صالح همه را پیدا کنم، و سنگرم کلاس درسم باشد و سنگرم میعادگاه ملاقاتم با خدا شود، سنگرم محراب گردد، سنگرم خانه امیدم گردد، سنگرم قبله دومم گردد، از فردا حتماً بیشتر قرآن خواهم خواند…«.

ارسال شده در ۲۰/۱۰/۱۳۸۹:: ۱:۲۲ عصر توسط ا.ص

[ ۰ نظر]

حسین علم الهدا در یاد رهبر

بخشى از سخنان رهبر معظم انقلاب اسلامى، حضرت آیت اللّه خامنه‏اى پیرامون زندگى و حماسه آفرینى‏هاى شهید سیدحسین علم الهدى

برادر عزیز ما حسین علم الهدى در مشهد در جلسات و کلاسهاى ما شرکت فعال مى‏کرد اما هنوز من ایشان را دقیقاً نشناخته بودم که چه نابغه مسلمانى است تا اینکه به اهواز رفتم و از نزدیک چندین برنامه و خاطره با شهید داشتم. از جمله آخرین روز شهادت حسین یعنى روز ۲۸ صفر من کنار کرخه نور ایستاده بودم که نماز بخوانم که یکباره مشاهده کردم که حسین علم‏الهدى و عده‏اى دیگر از برادران از جمله حسن قدوسى )فرزند آیت اللّه قدوسى( خیلى گرم و صمیمى و خیلى پرشور با من برخورد کردند و من هم از دیدارشان بسیار خوشحال شدم و پس از مقدارى صحبت گفتم: »ارتش ما رسیده است به اینجا، شما مى‏توانید برگردید« اما حسین گفت: »نه آقاى خامنه‏اى ما مى‏خواهیم برویم به پیش«. البته آنها در حقیقت به پیش رفتند و به لقاء اللّه پیوستند.

ارسال شده در ۲۰/۱۰/۱۳۸۹:: ۱:۱۹ عصر توسط ا.ص

[ ۰ نظر]

برادران حسین

به نام خدای حسین (ع)

چندی قبل از طریق وبلاگ شوشتر نگار خبر رحلت حاج کاظم علم الهدا را دریافت کردم و خاطراتی از ایشان در وبلاگم گذاشتم. و امروز از طریق وبلاگ یکی با خبر شدم یکی دیگر از برادران شهید علم الهدا عطا دنیا را به لقایش بخشیده و دلتنگی هایش برای داداش کوچیکه پایان یافته و می رود تا در کنار مزار مادر و برادرانش آرام بگیرد در هویزه……این بار حاج سید علی علم الهدا ، اگر چه توفیق زیارت ایشان را نداشتم که در آن روز هایی که تهران بودم ایشان نبودند و…

چند سال پیش که برای دانستن از حسین راهی تهران شدم در صبحگاهی روشن با حاج کاظم علم الهدا در دفترش قراری داشتم و حکایتی داشت آن روز و آن قرار ولی حاج کاظم یک جمله گفت که دلم را بد جور سوزاند : دیر آمدی..حاج خانم والده خیلی بیشتر می توانست کمکت کند.

این روز ها که شماره های برادران حسین رایکی یکی از دفتر تلفنم پاک می کنم. فقط دلم می خواهد با خودم تکرار کنم: گاهی چه قدر زود دیر می شود

پ.ن: خانواده علم الهدا دین بزرگی به گردن انقلاب و دفاع مقدس دارند.

ارسال شده در ۱۹/۱۰/۱۳۸۹:: ۱:۴ عصر توسط ا.ص

[ ۳ نظر]

پیروز که شدیم تازه اول کاره

یک روز در گیر و دار فرار از دست ساواک در حال دویدن در کوچه پس کوچه های میدان شهدا به حسین ( شهید علم الهدا) گفتم

حسین کی می شه پیروز بشیم و راحت شیم

حسین گفت: مهدی جان کجای کاری. پیروز که بشیم تازه اول راهه

و پیروز شدیم و تازه اول راه بود و هنوز همون اول راهه

پ.ن: این خاطره را آقای دکتر مهدی درخشان ، از دوستان نزدیک و هم اتاقی شهید علم الهدا در دوران دانشجویی برایم تعریف کردند

ارسال شده در ۱۵/۱۰/۱۳۸۹:: ۸:۳۵ صبح توسط ا.ص

[ ۸ نظر]

گناه کرده ای

سال های سال

من به عشق  تو

از عرض جاده زندگی عبوره کرده ام

و تو

تو از درون قاب شیشه ای

فقط نگاه کرده ای

دل مرا شکسته ای

خیلی گناه کرده ای

ارسال شده در ۱۵/۱۰/۱۳۸۹:: ۸:۳۰ صبح توسط ا.ص

[ ۰ نظر]

سبب اول بار که حسین دستگیر شد

به نام خدای حسین (ع)

از خانه بیرون زد آدم ها تک تک با لباس سیاه از خانه بیرون میزدند و به سوی مساجد میرفتند.صبح عاشورای آن روز برای حسین پر از شور و التهاب بود .آیا می توانند به اهداف خود برسند؟

کاش بچه ها بیایند.اگر۲۰ نفرهم بشویم کافی است.

بی توجه به دور و بر از عرض خیابان نادری گذشت و به سوی وعدع گاه پیش رفت.

بین راه یک بار دیگر کاغذی را از جیبش بیرون آورد و مطالبی را که در آن نوشته بود مرورکرد…..

آن ها تصمیم داشتند برنامه شان را غیر از سایر دسته های سینه زنی برگزار کنند

و به همین دلیل سادهترین نوع آن را انتخاب کرده بودند….

روی روبان هایی که به سینه شان چسبانده بودند نوشته بود

” ان الحسین مصباح الهدا و صفینه النجاه

و ان الحیاه عقیده و الجهاد……از کتاب سفر سرخ نوشته نصرت الله محمود زاده

حسین وبرادرش حسن آیات جهاد را می خواندند و ….

و این سبب اول بار بود که حسین علم الهدا در سن نوجوانی  به خاطر حسین (ع) دستگیر شد

پ.ن: اسامی شهدای هویزه:مرتضی کاوند، امین سلطانی،حسین علم الهدی،  بهروز نوروزی،  محمد شمخانی،  خلیل بهاری، بهروز پور هاشمی،  محمدرضا ملایی زمانی،  علی اشرف ظاهری،  سعید جلالی پور،  جمال دهشور، علیرضا رکاب ساز،  اسماعیل حاج کوهمدانی،  محمد بهاء الدین،  سلیمان تیئی،  قدوسی، عباس افشاری، رضا مستجابی کرمانشاهی،  قدیر قدرتی، محمود صالح زاده،  امیر حسین جعفری،محمد جعفر روز بهانی،  محمود قاسمی،  مهدی پروانه،  سید محمد علی حکیم، سید مهدی جعفری، علی اکبر سیفی ابدی،  محسن غدیریان،  اکبر حاجی مهدی،  صادق بوعذار، فرخ سلحشور، محمد صادق فروشانی،  غفار درویشی، مجید یوسفیان،  محمد دلجو، حسین زراعی، محمد ابراهیم سمند الدولهُ امیر رفیعی، عبدالمحمد چهار محالی،حسین خمیسی،محمد حسن رضا زاده،حسن فلاح زاده، محمد علی عسگری، محمد رضا شیخ الاسلام، حسن امینی، رمضانعلی آقایی،  عباسعلی حبیبی،  مصطفی مختاری،  محمد فاضل،  مجید کریمی ثانی، مجید مهدوی،حسن فتاحی،حسین خوشنویسان،محمود فروزش، شیال بوغنیمه،علی اصغر فرهمندفر،  محمد حسین رحیمی، حمید شاهد،محمد اسماعیل اعتضادی،محمد جواد زاهدیان، امیر احتشام زاده، اصغر پهلوان نژاد، علی حاتمی و  محمد علی رجبی

ارسال شده در ۱۵/۱۰/۱۳۸۹:: ۸:۱۷ صبح توسط ا.ص

[ ۰ نظر]

شاکی

به نام خدای حسین(ع)

شاکی پیدا کردم. اونم شاکی خصوصی.

شاکی خصوصی میگه : ۶ خط در میان هم به ما سر نمی زنی. گرفتار شدی حسابی ظاهرا

گرفتار که شدم. اما نه از اون گرفتاری ها که شاکی فکر میکنه

اما خوشحالم که تو شاکی نیستی.. چون روزی نیست که با دیدن عکست روی دیوار خوابگاه به یادت نیافتم…. یا نه اصال نیازی هم به عکس نیست.. یادت همیشه نصب العین نگاه مشتاقم هست. هم یاد خودت هم یاد همه ی بچه هایی که اون روز ۱۶ دی با تو بودن تو هویزه

با تو بودن و قیچی شدن

با تو بودن و زیر شنی تانک …..

پ.ن: شاکی ام این روز ها هم ازتو حسین علم الهدا  … هم از ….آخه ” پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود”

……انگار عادی شده اشک هایم برایت

ارسال شده در ۱۴/۱۰/۱۳۸۹:: ۱:۳۲ عصر توسط ا.ص

[ ۲ نظر]

آیات جهاد

به نام خدای حسین(ع)

به بهانه ۱۶ دی سالگرد شهادت شهدای هویزه و به یاد حسین علم الهدا روشنترین ستاره این کهکشان راه عشق

حسین (شهید علم الهدا) با صدایى زیبا قرآن مى‏خواند.

تیمسار جعفرى (فرمانده لشکر خوزستان درزمان شاه) براى افتتاح مسجدى که در پادگان ساخته بود، از همه شخصیت‏ها، دعوت کرده بود. یکى از دوستان حسین، از ایشان دعوت نمود که ابتداى این جلسه، قرائت قرآن نماید. وقتى که تیمسار وارد مجلس شد، همه حاضرین به احترام او از جا بلند شدند.

اما حسین سر در قرآن برده و به همین بهانه از جا بلند نشد.

لحظاتى بعد، حسین پشت تریبون رفته و آیاتى از سوره نساء را خواند که :

«مالکم لا تقاتلون فى سبیل الله… » چرا در راه خدا و براى نجات مستضعفان، قیام نمى‏کنید…

ارسال شده در ۱۴/۱۰/۱۳۸۹:: ۱۲:۳۰ عصر توسط ا.ص

[ ۳ نظر]

بهانه

به نام خدای حسین(ع)

چایی بهانه است وقتی تنها جایی که عکست روی دیوار بزرگ خوابگاه واضح و روشن دیده می شود ، پنجره آب دارخانه است.

انگار این پنجره رو به هویزه باز می شود به خصوص روز های دی

پ.ن: به فلانی(د.م.ب.م) کاش زود تر شهید می شدید شما که در دسترس تر باشید.

ارسال شده در ۵/۱۰/۱۳۸۹:: ۱۱:۳۳ صبح توسط ا.ص

[ ۳ نظر]

قول و قرار

وخدای حسین (ع) که همین نزدیکسیت

بی تا بم و بی قرار/ گریه می کنم مدام/ و اختیار اشک هایم دست خودم نیست/همین طور بر و بر نگاهم می کند و با تعجب می پرسد؟ راستی اگر حسین هم بود همین قدر بیقراری می کرد؟ یا نه ، اگرحسین هم بود تو در مقابلش این همه بیقراری می کردی؟

نام تو آرامم می کند/ می دانم که بین تو و مادر پهلو شکسته رشته اتصالی هست/ پس اشک هایم را پاک می کنم و تکرارمی کنم: حسین

نه ، حسین محکم تر از این حرف هاست. پس دست توسلم را به همان رشته بین تو و مادر پلهو شکسته می رسانم.

آن شب تمام می شود/مریض شفا پیدا می کند/ دوباره لبخند به خانه بر می گردد/همه چیز عادی است و برگشته سر جای اولش اما دل من و……ومن به تو قول هایی می دهم/و تو مسافری را می فرستی که راحت تر بتوانم به قولم عمل کنم. اما……

دیروز فکر می کردم اگر من هم سال ۵۹ در کلاس نهج البلاغه ات بودم چه سهمی می توانستم در اشک هایت داشته باشم. ناگهان دلم می لرزد. شاید تا همین الان هم سهمی دربارانی تر شدن چشم هایت داشته ام. مگر نه اینکه تو زنده ای و صبح تا شب ناظر و مراقب کسانی که دوستت دارند و دوستشان داری……

*****

سر گردانم. نمی دانم چه باید بکنم. دست که به طرفش دراز می کنم ، می گوید : چرا این دست را به طرف حسین دراز نمی کنی؟سوال به جایی است .

دستم را به طلب یاری به طرفت دراز می کنم . و تو دستم را می گیری.و من باز به تو قول هایی می دهم……

***********

امشب هم آمده ام با هم قراری بگذاریم. امده ام قول هایی بدهم. قول هایی از نوع همان قول های اسفند ۷۶، هویزه، یادت هست؟البته که هست.

اما من ضعیف و ناتوانم. می خواهم اما نمی شود و تو بهتر از هر کسی می دانی که چرا نمی شود.پس دو باره دستم را به طرفت دراز کرده ام به یاری ….دستم را بگیر حسین

پ.ن ۱: مخاطب این نامه شهید علم الهداست و نه هیچ کس

پ.ن۲: به دیگران کاری ندارم ولی به تو هرگز بد قولی نخواهم کرد سید حسین علم الهدا

پ.ن ۳: خطاب به دانشجویان شاهد: دوشنبه ها بعد از زیارت عاشورا در دانشکده علوم تربیتی و سه شنبه ها بعد از نمازظهر دردانشکده اقتصاد در اتاق ستاد یا سایت دانشکده حضور دارم. از دیدار دوباره شما خوشحال می شوم اگر قدم بر دیدگانم بگذارید.

ارسال شده در ۱۷/۹/۱۳۸۹:: ۵:۵۹ صبح توسط ا.ص

[ ۲ نظر]

حسین……………

برگی از دفتر خاطرات …روز نوشت هایی برای شهید علم الهداء از امروز تا روز تولدش(از وبلاگ حذف شده از تاریخ ۲۷ مهر تا ۸ آبان)

امشب هوا ابری بود. به آسمان نگاه کردم هیچ ستاره ای در آسمان نبود. یادم آمد خیلی وقت است از ستاره ها فاصله گرفته ام. با خودم گفتم : اگر ستاره حسین امشب در آسمان بود ، برایش میگفتم…….پاییز ۷۹

چند بار در تکرار مداوم شبهای بی ستاره ترا عاجزانه از خدا بخواهم حسین؟!!!!!!! من اشکهایم را برای تو می خواهم و تو چه می دانی که این روزها بر من چه میگذرد؟ چه میدانی که دنیابا همه وسعتش برای دلتنگی هایم چه تنگ است؟ چه می دانی که تمام تار و پود وجودم را شعله های عطشی سوزان در بر گرفته است؟ عطش دانستن؟ دانستن از تو ؟ بی رحمی است اگر بگویم تشنه جان به لب رسیده ای را بر لب گواراترین چشمه های زندگی ، نگاه داشته ای.” یارب روا نباشد مخدوم بی عنایت” اماخدا می داند که حال این روزهای من چیزی غیر از این است.

هر شب چشمهای روشن تورا تلاوت می کنم ، از حفظ برای دیدن بهتر. هر شب .شبی بیش از چهل بار.

حسین! شبهای که آیه های خستگی ام را مرور و زمزمه میکنم، چه کسی تفسیر گریه هایم را خواهد دانست جز تو. هر شب چله نشین چشمه های جوشان محبت توئی هستم که چشمهایت ، راز کشف ادمهاست. راز کشف ” یهدی من یشاء”. شبهایی که ۳۴۹ با فریاد میزنم و تورا میخوانم . بدان که انتظار اجابت از مرگ هم کشنده تر است.

حسین! قصه دلتنگی ام را برای هر کس که می گویم ، می گوید شاید که “ناز می فروشد حسین”

“نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم                دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا”

حسین!چه خوشبخت است کسی که تو برایش ناز کنی.” ای که ناز تو خریدن دارد     بار عشق تو کشیدن دارد”

اما مثل تویی نیاز به ناز فروختن ندارد. وانگهی” هر ناز که بفروشی من مشتری نقدم     اینک دل من بستان از بابت بیعانه”

و تو سالهاست که بیعانه و بها را باهم ستانده ای ، پس هر بار که ناز می کنی یادت باشد: ” با ما به از آن باش که با خلق جهانی” بهار ۸۰

ارسال شده در ۸/۹/۱۳۸۹:: ۱۱:۱۱ عصر توسط ا.ص

[ ۰ نظر]

مطمئنم این خطوط را می خوانی

حسین عزیز!

در این لحظات غروب … نمیدانم با کدام جرات قلم به دست گرفته ام و برای تو مینویسم، شاید به خاطر اینکه یک جریان ….. گاهی در دلم راجع به اینکه نامه هایم را میخوانی….. بگذریم.بهار ۷۹

ارسال شده در ۸/۹/۱۳۸۹:: ۱۱:۹ عصر توسط ا.ص

[ ۰ نظر]

فقط یک کلمه: بگو بیا

حسین عزیز !

خیلی دلم می خواست کاش می توانستم با تو درد دل کنم.اما افسوس که فاصله من با تو زیاد است یا بهتر بگویم مدتی است که زیاد شده است.

اما ترا به جان مولا علی (ع) اگر ” ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل لله امواتا ” آنقدر راست است که تو الان هر جا که باشی از دلتنگی من خبر داری و اشکم را می بینی، جوابم را بده .اگر چه ….

حسین عزیز! اگر واقعیت شهادت این است که ” بل احیاء عند ربهم یرزقون، فرحین بما آتهم الله من فضله” با من حرف بزن، خودت میدانی که من به یک کلمه هم قانعم. به همان یک کلمه که قبلا گفتی: بیا  ………….بهار ۸۰

ارسال شده در ۸/۹/۱۳۸۹:: ۱۱:۹ عصر توسط ا.ص

[ ۰ نظر]

واکاوی دفتر خاطرات ۴

خلوت گزیده را به تمنا چه حاجت است حسین من

حسین عزیز.حسینم.دلم برای هویزه تنگ شده… برای عصر بارانی هویزه….دلم برای قم تنگ شده .برای هتل کوثرش………دلم میخواد توی کوچه حسین باشی خونه بخریم. تو میدونی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟میگن اون کوچه محیط خوبی نداره. مگه میشه جایی که تو نفس کشیدی توش ….جای که تو توی دوران دانشجویی اونجا سکونت داشتی و بوی تو رو داره………….. دیروز یه خونه دیدیم اونجا ولی اهل خونه میگن نه………..من به هیچ کس نمیتونم توضیح بدم چرا علی رغم همه….. دلم میخواد اون خونه رو بخریم…حسینم . حسین عزیزم…… خواهرت میگفت تو طاقت گریه کسی رو نداری…..میبینی من دارم گریه میکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ می بینی بغض داره خفه ام میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دیدی دیروز چه حالی داشتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟می بینی کابوسهای……..؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ارسال شده در ۸/۹/۱۳۸۹:: ۱۱:۸ عصر توسط ا.ص

[ ۰ نظر]

من بی ستاره چه کنم حسین

امشب هیچ ستاره ای در آسمان نیست. پس من چه کنم ؟ قصه دلتنگی ام را برای چه کسی تعریف کنم؟ آخر ستاره ها مشتری های پرو پا قرص قصه های دلتنگی اند.

این چندمین شب است که ترا طلب می کنم ار پروردگارم؟حسین ! من حضور ترا در تمام لحضاتی که نیاز دارم حس میکنم.مثل وزش یک نسیم آرام در یک روز گرم، لذت بخش است. مثل سکوت و عظمت کوهستان دلچسب و مثل باران در کویر حیات آفرین. من حضور ترا حس کرده ام بارها و بارها ، با تمام وجودم. اما نمی دانم چرا کافی نیست. برای دلسپردنی فرهاد وار آنگونه که تو بودی کافی نیست

” هیچ دانی که من از خدا چه می خواهم            بی پرده بگویم که ترا ترا ترا میخواهم.”

ترا می خواهم تا آن ستاره رخشان شبهای ترا پیدا کنم. ستاره ای که ساعت ها تو را بیدارنگه میداشت.تا کتابها را ورق بزنی، بگردی و بگردی و…… تابستان ۷۹

ارسال شده در ۸/۹/۱۳۸۹:: ۱۱:۸ عصر توسط ا.ص

[ ۰ نظر]

واکاوی دفتر خاطرات ۳

جرعه ای از کلام حسین

باید از این فرصت استفاده کنم و با قرآن بیشتر آشنا شوم . باید آیات قرآن را بخوانم و بعد حفظ کنم و بعد زمزمه کنم و بعد سرود کنم و بعد شعار زندگی کنم تا این دل پر هیجان و طپش را آرامش دهد . و با این شعار در انتظار شهادت بمانم و بمانم .از فردا حتماً بیشتر قرآن خواهم خواند. اخرین یاد داشت های غرق خون حسین درسنگر قبل از شهادت

ارسال شده در ۸/۹/۱۳۸۹:: ۱۱:۷ عصر توسط ا.ص

[ ۰ نظر]

واکاوی دفتر خاطرات ۲

بی تو تعطیله بازار عشق بازی حسین

روزهایی که اداره تعطیله یعنی نمیشه موقع پیاده شدن از سرویس به عکس رنگ و رو رفته ات روی دیوار خوابگاه چشم دوخت و…

روزهایی که اداره تعطیله یعنی نمیشه هی رفت آبدار خونه و به بهانه ریختن چایی هی زل زد به چشای عکست روی دیوار رو به رو و… بعدم بعضی ها هم هی بگن فلانی بیشتر از کوپنش چایی میخوره….

روز هایی که اداره تعطیله یعنی بی تو تعطیله بازار عشق بازی حسین

ارسال شده در ۸/۹/۱۳۸۹:: ۱۱:۷ عصر توسط ا.ص

[ ۰ نظر]

واکاوی دفتر خاطرات)

درعصرگاه شانزده دی ماه سال پنجاه و نه  قصه حسین ،برای عراقی ها تمام شد.”با تانک از روی پیکر حسین گذشتند. در حالی که هنوز جان داشت. هر چند که چفیه صورتش را پوشانده بود……ولی صدای شکستن استخوان هایش ……. درست همین جا که قصه حسین برای عراقی ها تمام شد، برای من تازه شروع شد.

پ.ن: از کتاب منتشر نشده شهاب (زندگی شهید علم الهدا نوشته خودم)

»» عطشی که به یغما رفت

از ازدحام جمعیت داخل حرم که بعضی هاشان با سوز و گداز نوحه میخواندند و بعضی در غفلت شکم بستنی میخوردند فرار کردم.   بستنی؟ بله بستنی.  نوشابه ، ساندیس ؛ آنهم از نوع تگری ……ازاین همه اسباب غفلت که تشنگی زائران را به یغما میبرد و نمیگذاشت تا حسین را بفمهمند، ببیند و تشنگی اش را درک کنند، دلم گرفت.   ۲/۲/۷۹ بیابان هویزه دور از ازدحام جمعیت

.

.

هوا بس نا جوان مردانه سرد است

هوا سرد است ، هیچ برگی بر شاخه درختان نیست و درعین حال آسمان صاف صاف است. ماه شب چهارده از فراز آسمان حیاط خلوت دانشکده را به نظاره نشسته است. خدایا مثل امشبی در سال پنجاه وشش چه خبر بوده است؟ دلم می خواهد امشب به درازی هزار سال باشد و این ماه که اینچنین آرام و خاموش فقط نگاه می کند، سخن بگوید از روز گاری که حسین نفس می شکیده است در این جا…و من سراپا گوش باشم.۱۹/۱۰/۷۸دانشکده ادبیات ، دانشگاه فردوسی مشهد..جایی که حسین روزگاری در ان تاریخ می خوانده اسj.

.

یتیم نوازی به سبک حسین علم الهدا

وسط اون همه کار و … یاد مادر می افتی .. راه میافتی خونه تا فقط چند لحظه مادر رو ببینی… مادر بغلت میکنه و…. زود راه میافتی بری

مادر میگه بیا برات غازی نون و پنیر درست کردم … میگی ببخش مادر وقت ندارم دیر شده…. راه می افتی بری

یه هو جلوت سبز میشه… یتیم… بغلش میکنی.. اونقدر دور حیاط با دو چرخه می چرخونی و باهاش بازی میکنی تا بخنده…………….

منم دوچرخه سواری میخوام

.

.

من، بغض، کلید،تو

بغضی سنگین راه نفس کشیدنم را بسته است

کلید رویاهای عاشقانه سرخم در دستان توست که هستی ولی من از تو دورم

من از تو دورم یا از خودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از این تقدیر نامیمون تا هویزه چقدر راه است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کجای تقدیر من ایستاده ای حسین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کجای تقدیر من بغض کرده ای

بغضی از جنس نهج البلاغه

کلید اشک های زلالم کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.

.

کاش من هم یکی از بچه های فقیر هویزه بودم

یادش به خیر مادر بزرگ همیشه می گفت : بز در غم جان است و قصاب طالب پی و دنبه

من حسین جان این روز ها در غم جانم… در غم جانی که دارد از کفم می رود بی تو

این قصاب بی مروت………….

کاش من هم یکی از بچه های فقیر حاشیه هویزه بودم تو سال پنجاه و شش

من هم گرسنه ام حسین

لقمه ای نان و کباب

لقمه ای نگاه ناب

من هم تشنه ام حسین

دلم دنبال یک نگاه آشناست

ارسال شده در ۸/۹/۱۳۸۹:: ۱۱:۶ عصر توسط ا.ص

[ ۰ نظر]

عید است بیا شهیدانه…..

به نام خدای حسین(ع)

تقدیم به شهید سید محمد حسین علم الهدا به امید عنایتی مضاعف

حسین بود و بلا بود و کربلایی که…هویزه بود و خطر بود و بچه هایی که…

اراده های جوان بود و عشق و تنهایی ….خطوط روشن قرآن و ربنایی که…

چهارسو همه تانک و غبار و آتش و خون…..خروش خسته ی بیسیم در صدایی که…

گلوله نیست، مهمات نیست! مفهوم است؟…به موقعیت خط من آشنایی که…

اگر محاصره ها تنگ و تنگ تر بشود…اگر سقوط کند شهر، آن بلایی که…

در اوج آن همه فریاد سرخ بی پاسخ…رسید دست خیانت به ماجرایی که…

درنگ آمدن نیرو و مهمات، آه….رساند فرصت فرمانده را به جایی که…

گلوله ها بدنش را طواف می کردند….و خون عاشق او ریخت در منایی که…

شاعر این شعر نمی دانم کیست. شرمنده از ایشان که بی اجازه میگذارم اینجا خیلی به دلم نشسته است. ان شا ء الله از دوستان اگر کسی می دانست حتما اطلاع دهد.

پ.ن: آقا سید حسین بسیار منتظر است این دل که امضایش کنی

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

مطلب پیشنهادی

مشاهدات تکان دهنده یک شاهد عینی از حماسه هویزه و شهیدان جاوید آن

مشاهدات تکان دهنده یک شاهد عینی از حماسه هویزه و شهیدان جاوید آن

مشاهدات تکان دهنده یک شاهد عینی از حماسه هویزه و شهیدان جاوید آن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *