تیتر خبرها
خانه / مطالب برگزیده / تسخیر لانه جاسوسی از دانشگاه صنعتی شریف آغاز شد مصاحبه با یکی از دانشجویان

تسخیر لانه جاسوسی از دانشگاه صنعتی شریف آغاز شد مصاحبه با یکی از دانشجویان

کار از دانشگاه صنعتی شریف شروع شد!
لاشه هواپیما و هلی کوپتر پس از برخورد
لاشه هواپیما و هلی کوپتر پس از برخورد

 

مصاحبه با«سید محمد هاشم پوریزدانپرست» در رابطه با تسخیر لانه جاسوسی و دانشجویان مسلمان پیرو خط امام

۱۱ آبان ۱۳۸۵

مصاحبه­گر: محمد حسن روزی طلب، سایت شریف نیوز

نوشتار زیر حاصل سه جلسه مصاحبه با « سیّد محمّد هاشم پوریزدان‌پرست» است، مصاحبه‌ای که دوست داشتی هیچ وقت تمام نشود. از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام، استاد و عضو هیأت علمی دانشگاه شیراز است.

اوّل که موضوع مصاحبه را به او گفتم، با هیجان تمام خاطره­ای از روزهای حضورش در سفارت آمریکا را برایم تعریف کرد و بعد قرار مصاحبه را برای فردا گذاشت.

فرزند شهید، مجروح جنگ، اصرار داشت که نباید نام نیک دانشجویان خط امام خدشه دار شود. هر چند حرف­های بسیاری درباره اختلاف نظر و دیدگاه بعضی از دانشجویان با شهید بهشتی داشت، اما نمی­گفت. هر بار هم که بحث به این جا می­کشید، یا سکوت می­کرد یا می­گفت لطفا ضبط را خاموش کن!

آقای دکتر! چرا سفارت آمریکا را تسخیر کردید؟

از مهرماه ۵۸ معلوم بود هجمه عظمیی توسط عوامل آمریکا آغاز شده است ومجموعه­ای از توطئه‌های هماهنگ با هم دارد شروع می‌شود و ضد انقلاب وابسته به ابرقدرتها زیر پوشش شعارهای فریبنده از جمله مبارزه با امپریالیسم و بر قراری آزادی و دموکراسی می‌خواهند در مدارس یک کارهایی بکنند، توی دانشگاه­ها یک کارهایی بکنند و از کردستان صد تا صد تا شهید می‌آمد. دانشجویان وابسته به گروهک­ها ریختند هتل‌ها را گرفتند و گفتند ما خوابگاه نداریم.

اواخر مهر که شد توطئه‌ها خیلی سنگین بود، یک دفعه گفتند امام محاصره شده. کانالیزه شده. از طاهر احمدزاده استاندار خراسان و دکتر پیمان که یک گروه تند رو درست کرده بود و مبارزه با امپریالیسم را در انحصار خود میدانست، این حرف را می­زدند تا این محسن کدیور که آن موقع یک دانشجو بود در دانشگاه شیراز. یعنی امام از طرف انحصارطلب‌ها (حزب جمهوری اسلامی و رهبران آن از جمله مرحوم شهید بهشتی و رهبر معظم انقلاب آقای خامنه­ای و آقای هاشمی رفسنجانی) محاصره شده. پاسداران و ارتشیان بسیاری در جاده­های کردستان در کمین­های ضد انقلاب به شهادت رسیدند و اجساد آنان با حضور میلیونی مردم تشییع و به خاک سپرده می­شد. روز یک آبان بود، اعلام کردند شاه را به آمریکا برده­اند. دولت موقّتی­ها هم که خودشان به بن­بست رسیده بودند، می­گفتند انقلاب به بن بست رسیده است.

آقای بازرگان در مصاحبه با حامد الگار گفت: من از اوّل انقلاب را قبول نداشتم و سیاست گام به گام را می‌پسندیدم. در پاریس هم در آبان ۵۷ رفته بود و همین پیشنهاد را به امام داده بود و از امام خواسته بود که بگذارد شاه بماند امّا سلطنت بکند و نه حکومت، که با مخالفت شدید امام مواجه شده بود. در همین موقع  یعنی اوایل آبان ۵۸، سالگرد پیروزی انقلاب الجزایر بود. از دولت ایران هم دعوت کرده بودند. آقای بازرگان و یزدی هم رفتند. آنجا معلوم نشد چه طور شد که یک دفعه خبر آوردند که این­ها رفته‌اند با برژینسکی، مشاور امنیّت ملّی کارتر ملاقات و مذاکره کرده­اند ( در روز ۱۰ آبان). از کی اجازه گرفته بودند این­ها و رفته‌ بودند مذاکره کرده‌  بودند!؟ نامعلوم بود. آن روزها جوّ ضد آمریکایی به خاطر بردن شاه به آمریکا در کشور بالا گرفته بود و امام دو سه روز قبل از آن پس از اینکه شاه را به آمریکا بردند شدیداً به آمریکا حمله کرده بودند. یقیناً امام به آن­ها اجازه نداده بودند و اگر مطّلع شده بودند، جلو آن­ها را گرفته بودند. قبل از سفر فقط آقای دکتر ابراهیم یزدی خدمت امام رفته بود و او هم با امام از موضوع سخن نگفته بود.

جّو تند ضد آمریکایی که به خاطر سخنرانی‌های امام علیه آمریکا و بردن شاه به آمریکا در کشور به وجود آمده بود موجب شد این مذاکره خیلی برایشان گران تمام شود. آنان یک هفته قبل نیز توطئه انحلال مجلس خبرگان را چیده بودند و امیر انتظام سخنگوی قبلی دولت موقّت و سفیر ایران در کشورهای اسکاندیناوی، طرّاح این توطئه بود که بعداً هم معلوم شد او با همدستی سفارت آمریکا و مأموران سازمان سیا به این کار مبادرت نموده است. البتّه این طرح در جلسه هیئت دولت با مخالفت سه تن از اعضا شورای انقلاب آقایان خامنه‌‌ای و هاشمی و مهدوی کنی، که در جلسات هیئت دولت برای هماهنگی بیشتر شرکت می­نمودند و به تازگی با قبول مسئولیت­هایی در حد معاون وزیر عضو کابینه شده بودند، مواجه می­گردد و قرار می­شود آنان قبل از اعلام انحلال مجلس خبرگان آن را با امام در میان بگذارند. امّا دولت موقّتی­ها تصمیم می­گیرند اگر امام با  انحلال مجلس خبرگان مخالفت نمودند، آنان دسته جمعی استعفا بدهند. فردای آن روز ( ۲۹ مهرماه ) امام با شنیدن جریان از آقای مهندس بازرگان، شدیداً با آنان مخالفت می­کنند و حتّی به آنان می­گویند شما چکاره­اید که می­خواهید مجلس را منحل کنید و می­گویند بروید اصلاً استعفا بدهید و آنان که می بینند امام محکم است می­روند و سر خود را به زیر می­اندازند و کارهای خود را پی می­گیرند و هفته بعد هم به ملاقات برژینسکی می­روند.

روز دهم آبان که مصادف با عید قربان بود، امام یک سخنرانی بر علیه آمریکا کرد و آن مبنای تسخیر لانه جاسوسی آمریکا در ایران  شد. امام فرمودند:« بر طلاب و دانشجویان است که در هر کجا که میتوانند حملات خود بر علیه آمریکا را گسترش دهند.».

شب همان روز  که مصادف با عید قربان بود، پس از نماز مغرب و عشا یعنی به فاصله چند ساعت از سخنرانی امام و به تلافی و در جواب به سخنان امام، گروه فرقان که نوک پیکان حمله ضد انقلاب به انقلاب بود و همه گروه‌های ضد انقلاب وابسته به شرق و غرب به طرق مختلف از آن حمایت می‌کردند، آیت الله قاضی طباطبائی امام جمعه تبریز را به شهادت رساندند، اعجاب­انگیز این بود که درست در ساعاتی که رئیس دولت موقّت با برژینسکی جلسه داشت این ترور انجام شد. و چند ساعت قبل از آن هم حدود هفتاد نفر از نیروهای ارتشی در یک کمین ضد انقلاب در کردستان به شهادت رسیدند. این شد که دانشجویان مسلمان، به فکر افتادند که لانه جاسوسی را بگیرند. مقدمات‌اش را فراهم کردند و شناسایی را انجام دادند.

با هر کدام از بچّه‌های انقلاب که صحبت می‌کردی این طوری فکر می‌کرد و به یقین رسیده بود که تمام توطئه­ها زیر سر آمریکاست و همین طور هم بود. واقعاً وابستگی ضد انقلاب ایرانی به آمریکا افتضاح بود. اصلاً مثل اینکه این­ها اعضای سازمان سیا بودند که به این فاصله عکس­العمل نشان می‌دادند. در خرداد ماه ۵۸ که  القانیان صهیونیست ایرانی به خاطر وابستگی­ها و غارتگری­هایش اعدام شد، به فاصله یک روز و به تلافی آن، آقای هاشمی رفسنجانی را ترور کردند. اصلاً معلوم بود که ماجرای کردستان را آمریکا راه انداخته. ماجراهای گروه‌های چپ و راست و مجاهدین و فرقان همه زیر سر آمریکاست. امام هم در یکی از سخنرانی­هایشان در مورد گروهک­های منافقین و فدائیان خلق فرمودند که قضیه آن­ها قضیه آمریکاست.

دویست سیصد نشریه در ایران چاپ می‌شد، اکثراً متعلّق به ضد انقلاب و گروه‌ها و جریانات وابسته به آمریکا، اگر چه شعارهای تند ضد آمریکایی هم می‌دادند. آمریکا برایش مهم نیست که کسی به او بد بگوید. برای او مهم این است که منافعش  و غارت‌گریش ادامه داشته باشد. فقط روزنامه جمهوری اسلامی مال انقلاب بود. اطّلاعات و کیهان هم کاملاً در خدمت انقلاب نبود و بسیاری از نویسندگان متعلّق به ضد انقلاب در آن بر علیه انقلاب مطلب می‌نوشتند و توطئه می‌کردند. باورش سخت است که توانستیم از این جو خارج شویم و انقلاب سرنگون نشد. مردم ما با رهبری حضرت امام از شدید­ترین تهاجم تبلیغاتی دشمنان و نیروهای وابسته به آن­ها پیروزمندانه و با افتخار و سرافراز  خارج شدند و به آن­ها باج ندادند. این یک معجزه بزرگ بود. البتّه خون شهدا به خصوص شهدای هفت تیر بود که دشمنان را رسوا نمود و آنان را از صحنه خارج کرد.

در آن شرایط دفاع از امام بخصوص در دانشگاه‌ها، جرأت می‌خواست. ما همه این‌ها را از آمریکا و عواملش می‌دانستیم و در این رابطه به یقین رسیده بودیم و بعداً هم این مطالب با تسخیر لانه جاسوسی و به دست آمدن اسناد اثبات کردیم. با سخنان امام، تنها جایی که به فکر می‌رسید باید گرفته شود، سفارت آمریکا بود.

دوستان دانشجو رفتند با آقای موسوی خوئینی‌ها مشورت کردند[۱]، آقای خوئینی‌ها را بچّه‌ها از قبل می‌شناختند. یک روحانی انقلابی و شاگرد امام که به دلیل سخنرانی‌های قبل از انقلاب، خیلی هم در میان دانشجویان مسلمان نفوذ داشت. با ایشان تماس گرفتیم و از ایشان خواستیم که نظر امام را بپرسد. آقای خوئینی‌ها گفت:« لازم نیست با امام مشورت کنید، اگر بروید بگوئید و امام موافق هم باشد، می‌گوید نه. ولی اگر کار را انجام دادید و ایشان هم مورد تأیید و موافقتشان بود، می‌گویند خوب کردید. همه می‌گویند اوّل شما اقدام کرده­اید و امام پس از آگاهی از اقدام شما آن را تأیید نموده است. ولی آن طوری که اجازه بگیرید می‌شود دستور امام و امام بعید است چنین دستوری بدهد. شما بروید و انجام بدهید».

س: تحلیل شما این نبود که اگر امام مخالف باشند و شما این کار را بکنید یک ضربه اساسی به مجموعه دانشجویان مسلمان بخورد؟

نگاه کنید. انقلاب در آن زمان یعنی دانشجو، دانشجویان کادرهای درجه دو و سه انقلاب را تشکیل می­دادند و نیروی محرّکه آن بودند. جهاد سازندگی را آن­ها راه انداختند. در کردستان آنان می‌جنگیدند. سپاه را آنان تشکیل دادند. نیروی محرّکه مردم آنان بودند. آنان بودند که در برابر ضد انقلاب صف­بندی کرده بودند. یک دانشجو می‌رفت و کارها و خدمات بزرگی را انجام می­داد. کادرهای ضد انقلاب نیز اکثراً دانشجویانی بودند که فریب ایادی ابرقدرت­ها در داخل کشور را خورده بودند. مملکت  پس از انقلاب در دست دانشجویان مسلمان بود و در اکثر حوادث روزهای اوّل انقلاب « دانشجویان مسلمان» مردم را رهبری می‌کردند و با « دانشجویان ضد دین و ضد انقلاب» که نیروهای ضد انقلاب را رهبری می‌کردند، در حوادث مختلف تا پای جان می­جنگیدند[۲]. نه، به طور کلی این جور نبود. دانشجویان مسلمان پیشتازان انقلاب بودند و در رابطه با انقلاب بسیار انسان­های مطّلع و با خبری بودند و در رابطه با سرنوشت آن نیز بسیار حسّاس بودند. در ضمن آقای خوئینی‌ها هم می‌گفت در کل امام باید موافق با این کار باشد.

کلاً شرایط آن زمان یک شرایط انقلابی بود. هنوز نظم و نظام به وجود نیامده بود. کشور تشکیلات نداشت. قانون اساسی نبود. قانونی برای چگونگی تشکیل احزاب و چهار چوبی برای فعّالیّت سیاسی و تأسیس روزنامه و نشریه وجود نداشت. یک ملّتی بعد از دویست سال آزاد شده بود. بیگانگان هم این را نمی­خواستند و دائم توسط ایادی خود، توطئه می­کردند. هرکسی به خود اجازه می­داد بدون هیچگونه مجوّزی گروهی را دور خود جمع کند و دسته­ای را راه بیندازد و ایده­آل­هایی را مطرح نماید و نشریه­ای را چاپ نماید و در راه ایده­آل­ها و عقاید مطرح شده  خود به هر اقدامی دست بزند و حتّی دستور کشتن و ترور بدهد[۳]. دستگاه و قوّه قضائیه­ای به این صورت که الان هست و نیروی انتظامی و اداره اطّلاعات نیز وجود نداشت و نظام نو پای اسلامی را تنها عدّه­ای از نیروهای انقلابی حفظ می­کردند. آن­ها مجبور بودند در هر جا توطئه­ای بود با سرعت خود را به آنجا برسانند و در برابر آن صف­بندی نمایند. چه در دانشگاه­ها و چه در مدارس و چه در ادارات و چه در کارخانجات و چه در استان­های مرزی و چه دراختلافات قومی و مذهبی که گروهک­ها بر پا می­کردند. یکی از این موارد هم تسخیر لانه جاسوسی آمریکا و اعتراض به بردن شاه به آمریکا بود که با حمایت مردم و امام از این اقدام، به صورت یک حماسه تاریخی در آمد و موجب عزّت ملّت ایران و گسترش انقلاب اسلامی آن­ها گردید. شرایط انقلابی، قانون خود را دارد. وقتی دشمن و ایادی پنهان و آشکارش با تمام قوا دارند توطئه می­کنند و هیچ قانونی را قبول ندارند و همه قوانین را زیر پا می­گذارند تا انقلاب را با شکست مواجه نمایند، نمی­شود از راه قانونی عادی با آن­ها بر خورد نمود و مثلاً رفت به سازمان ملل و شورای امنیّت و از آمریکا که در آن سازمان دارای حق وتو هم هست، شکایت کرد که دارد در امور داخلی کشور من دخالت می­نماید و دارد عدّه­ای را پول می­دهد و به کشتار مردم و شخصیّت­های انقلاب وامیدارد. نتیجه­اش از قبل معلوم است. کسی که اینگونه فکر کند و اقدام نماید، اگر از ایادی بیگانگان نباشد، از ساده­لوحی سهم به سزایی برده است. جریانات فلسطین در این رابطه بسیار جالب توجّه و درس آموز است. یک ملّت را از سرزمین خود بیرون کرده­اند و بعد هم در سازمان ملل تصویب کرده­اند یک مشت صهیونیست نژادپرست از اروپا و آمریکا و سایر نقاط جهان بیایند و در آنجا دولت صهیونیستی بی­رحم و جنایت­کار تشکیل بدهند. یک قطعنامه بر علیه اسرائیل تا کنون داده نشده مگر اینکه آمریکا سریعاً آن را «وتو» نموده است.

س: یک عدّه‌ای می‌گویند در اصل امام موافق این عمل نبود، حتّی زمانی که به امام خبر دادند، امام گفته بود، این کار بچّه‌گانه است و چون جریان یک روز پیش رفت، امام از آن استفاده سیاسی کرد.

این دروغ است. اصلاً این طوری نبود. این حرف دولت موقّتی­ها و لیبرال­های طرفدار سازش با آمریکا بود. نه امام. من این حرف را تا کنون نشنیده‌ام. اصلاً مطلب دروغ و عجیبی است. اوّلین باری است که  این دروغ را می شنوم.

س: کار از کجا شروع شد؟

طرّاح اوّلیّه جریان، به عبارت دیگر پیشنهاد دهنده، ابراهیم اصغرزاده بود، او دانشجوی شریف بود و از سال ۵۴ با ما رفیق بود. آدم پاک و مبارزی بود که چند بار هم ساواک دستگیرش کرده بود. از دانشگاه صنعتی شریف شروع شد. بعد هم کشیده شد به دانشگاه‌های دیگر. ما دانشجویان دانشگاه ملّی (شهید بهشتی ) هم دعوت شدیم.

س: شما را چه طور خبر کردند؟

بچّه‌های مورد اطمینان در انجمن اسلامی همدیگر را خبر کردند و به من هم گفتند چهاردهم آبان. کلاً به دانشجویان شهید بهشتی گفته بودند، روز چهاردهم آبان.

س: از قبل به  دانشگاه شهید بهشتی خبر داده بودند؟

بله. قرار بود ماجرا روز چهاردهم اتّفاق بیفتد، چون سیزدهم آبان این سال به خاطر اوّلین سالگرد کشتار دانش آموزان در درب­های ورودی دانشگاه تهران در دوره انقلاب در سال ۵۷ قرار بود تظاهرات گسترده‌ای به سمت این دانشگاه برگزار شود و سخنران آن هم شهید باهنر بود. اوّل بچّه‌ها به علّت شلوغی و کثرت جمعیّت در این روز و احتمال تداخل جمعیّت و بیرون رفتن کار از دست طراحان برنامه، ترسیده بودند که همزمان اقدام کنند، چون یکی از مسیرهای منتهی به دانشگاه تهران خیابان طالقانی بود و جمعیّت زیادی نیز از آنجا به سمت دانشگاه تهران راه‌پیمایی می‌نمودند. امّا بعد دیدند اتّفاقاً پوشش خوبی است. لذا قرار را برای روز سیزدهم آبان می‌گذارند و تاریخ قبلی را تغییر می­دهند. البتّه عوض شدن قرار را نتوانسته بودند به تعدادی از مدعوّین اطّلاع دهند، از جمله به من، خلاصه، من در محل کار  نشسته بودم که رادیو اعلام کرد دانشجویان سفارت آمریکا را تسخیر کردند. به سرعت به طرف سفارت رفتم. حدود ساعت یک و نیم رسیدم که کار تسخیر اوّلیه لانه جاسوسی آمریکا تمام شده بود.

س: اولین نفری که از در لانه رفته بود بالا چه کسی بود؟

دقیق نمی دانم، امّا بعضی دوستان می‌گویند« شهید محمّد رجب‌بیگی» و « شهید محسن وزوایی» از اوّلین نفرات بودند و می‌گویند توی آن عکس معروف هم مرحوم شهید وزوایی بالای در است. «شهید علی حاتمی» در آن عکس مشهور در پائین درب ورودی دارد به دوربین نگاه می‌کند.

س: و بعد…؟

وقتی که من رسیدم، دولتمردهای دولت موقّت بازرگان، بخصوص دکتر ابراهیم یزدی که همان روز از سفر  الجزایر بازگشته بود و در الجزایر آن افتضاح را بار آورده بود، مرتّب تماس می‌گرفتند که آقا بیایید بیرون. می‌گفتند: این جا مگر الکی است. مگر بچّه بازی است. آمریکاست. سفارت یک ابرقدرت است. با ما چه کار خواهد کرد و فلان خواهد کرد. بچّه‌ها می‌گفتند: « نه ما این جا هستیم و بیرون هم نمی‌آییم». کار به تهدید کشید. گفتند ما الان با پلیس می‌آییم و شما را بیرون می‌ریزیم. دانشجویان جریان را برای آقای خوئینی‌ها توضیح دادند. ایشان با حجّت الاسلام حاج سیّد احمد خمینی در قم تماس گرفتند و گفتند :«این دانشجویان آشنا هستند». دولت موقّتی­ها هم با دفتر امام  تماس گرفته بودند تا از آن طریق و با گرفتن دستور از امام، دانشجویان را بیرون کنند. مرحوم سیّد احمد هم تعدادی از بچّه‌ها را می‌شناخت. تا فهمیده بود ما خودی هستیم رفته بود به امام قضیه را گفته بود. هم صحبت ما را و هم حرف های آن­ها را به ایشان منتقل کرده بود. امام شدیداً ناراحت شده بودند. در صحیفه هست که گفته اند:« ریشه های فاسد با من تماس گرفتند تا دانشجویان را بیرون کنم.»

آخرهای شب بود که مرحوم حاج سیّد احمد با سفارت تماس گرفت و  بیان داشت: امام گفته اند که: « جای خوبی را گرفته اید، دستتان درد نکند، فقط  آن را خوب نگه دارید و مواظب باشید از دستتان در نیاورند.» تا امام تأیید کرد، جریان یک طور دیگر شد. ما آمده بودیم سه روز بمانیم و به بردن شاه به آمریکا که شاید از آخرین حلقه­های توطئه نه ماهه برای شکست انقلاب بود، اعتراض کنیم و بعد هم بیاییم بیرون و به این وسیله صدای اعتراض ملّت ایران را به گوش جهانیان برسانیم. امّا چهار صد و چهل و چهار روز ماندیم، اثراتش بر روی تمام زندگی‌مان ماند و مسیر زندگی تک تک دانشجویان به صورت دیگری در آمد. یک نقطه عطف در زندگی آنان شد. راهی به سمت خیر و برکت و عزّت دنیا و آخرت برای خودشان و برای ملّت ایران و حتّی برای کلّ مظلومین دنیا.

س: راستی آقای دکتر! خانم ابتکار در کتابش آورده، که در جریان تسخیر بچّه‌های «حزب جمهوری اسلامی» را کنار گذاشتیم. چرا؟

جمله ایشان را به یاد ندارم. اگر چه کتابشان را خوانده ام. خانم دکتر ابتکار اگر چیزی هم گفته اند، این به خاطر حسّاسیّت موجود در انجمن های اسلامی آن زمان  نسبت به شهید بهشتی بود. البتّه این را هم تذکّر بدهم که کتاب ایشان متأسّفانه تنها کتابی است که دانشجویان پیرو خط امام نوشته اند و خاطراتشان را بیان کرده­اند. خیلی تأسّف بر انگیز است که دانشجویان خاطرات خود را ننوشتند. آنوقت عباس عبدی با داشتن روزنامه و بزرگ نمایی خود، شد دانشجوی خط امام!  و با ملاقاتی که با « باری روزن » وابسته مطبوعاتی سفارت آمریکا در آن زمان که یک یهودی صهیونیست است، انقلاب دوّم را در پای خوکان و گرگان زمانه قربانی کرد. من هر جا می­روم متأسّفانه مردم می­پرسند که چرا دانشجویان پیرو خط امام پشیمان شده­اند!؟ در صورتی که چنین نیست و بسیاری از آنان چنین نمی اندیشند و با این ملاقات موافقت نداشتند. این به خاطر ملاقات این شخص با « باری روزن » می­باشد. عکس ملاقات این دو در تمام سایت­ها وجود دارد. خنده­ای که این شخص در موقع ملاقات با باری روزن نموده است و لبخند شوم باری روزن، نفرت آور است. واقعآ این شخص آبروی تمام دانشجویان خط امام را بر باد داد.

س: اشاره کردید دانشجویان انجمن­های اسلامی نسبت به شهید بهشتی حسّاسیّت داشتند.چه حسّاسیتی؟

نگاه کنید، افکار خاصی بر جوّ دانشگاه حاکم بود. مثلاً دکتر بهشتی را گروه‌های مختلف به شدّت می‌کوبیدند.

منافقین، لیبرال­ها، جنبش مسلمانان مبارز[۴] گروه‌های مارکسیست. گروه‌های ملّی گرای لیبرال و گروه‌های سلطنت طلب. یعنی چپ و راست. یعنی ایادی شرق و غرب! همگی دست به دست یکدیگر داده بودند و با صدور اطّلاعیّه و نشر اکاذیب در نشریات متعدّد، شاید در حدود دویست  نشریه و شایعه سازی، این کار را می‌کردند. به آقایان بهشتی و خامنه‌‌ای و هاشمی ارتجاع متبلور می‌گفتند و شعر ساخته بودند  که بهشتی، بهشتی طالقانی را تو کشتی!  و به تمسخر آن را  می‌خواندند. متأسّفانه بچّه‌های مسلمان هم شدیداً تحت تأثیر تبلیغات آنان قرار گرفته بودند. آن موقع تازه انقلاب شده بود. حتّی توی سفارت هم  بعض بچّه‌ها نسبت به آیت الله بهشتی بدبین بودند. بعض از  همان دانشجویان خط امام که لانه را گرفته بودند! جوّ دفتر تحکیم کاملاً ضد دکتر بهشتی و ضد حزب جمهوری اسلامی بود، چرایش هم جوّ خفقان قبل از انقلاب و عدم اطّلاع آنان از شخصیّت آن بزرگوار و عدم ارتباط با این آقایان بود. ما که در ارتباط با حزب بودیم و در کلاس‌های آیت الله بهشتی شرکت می‌کردیم و ایشان را از نزدیک تا حدّی می‌شناختیم از این موضوع رنج می‌بردیم. به دلیل همین بدبینی تعداد اندکی از دانشجویان مسلمان در کلاس‌های آقای بهشتی شرکت می‌کردند. کلاس‌ها در همان سالنی که بمب گذاری شد و ایشان در آنجا به شهادت رسیدند، برگزار می‌شد. این سالن قبلآ متعلّق به دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران بود و یکصد و بیست صندلی داشت. در اکثر جلسات یک سوّم سالن هم پر نمی‌شد.

تهاجم بر علیه ایشان آنقدر سنگین بود که در بعض مواقع حتّی نمی‌توانستیم از ایشان دفاع کنیم. بعضی از دوستان در لانه جاسوسی به دلیل دفاع من و بعضی دوستان از شهید بهشتی ما را هم مرتجع می‌نامیدند. متأسّفانه در میان یاران انقلاب و امام به شخص ایشان، بخصوص در میان قشر تحصیل کرده، خیلی بد می­گفتند و خیلی تهمت می‌زدند و خلاصه خیلی به ایشان ظلم کردند. دشمن توانسته بود با یک تهاجم شدید تبلیغاتی این بدبینی را ایجاد کند و ایشان را مانند مرحوم شهید شیخ فضل اللّه نوری و مرحوم آیت اللّه کاشانی ترور شخصیّتی کند. اکثر جریانات و افرادی که عالمانه و عامدانه در جریان  ترور شخصیّتی ایشان حضور داشتند اسناد هم‌کاریشان با آمریکا از لانه جاسوسی در آمد و خودشان رسوا شدند. آنقدر این تهاجم سنگین بود که بعض دوستان انقلاب نیز تحت تأثیر واقع شده بودند و این نشانگر تجربیات طولانی عوامل بیگانه در کشور ما  و داشتن قدرت تخریب شخصیّت­های خدمتگزار و دانستن شیوه­های فریب و توان شایعه­سازی و استعداد بالای شارلاتان بازی آن­هاست. توفیق آنان در آن مقطع و تخریب شخصیّتی آن شهید بزرگوار، برای نسل­های آینده می­تواند بسیار درس­آموز باشد و از تکرار اینگونه حوادث جلوگیری نماید. امام پس از شهادت ایشان فرمودند که آنچه از شهادت ایشان بر من گران‌تر است، مظلومیّت ایشان در این مملکت بود.

س: شما با حزب جمهوری اسلامی چگونه بودید؟

من خبرنگار روزنامه جمهوری اسلامی بودم در سرویس اقتصادی کار می‌کردم. گزارشاتی که تهیه کرده‌ام در روزنامه هست. البتّه عضو رسمی حزب نبودم. حالا به خاطر صداقتی که داشتم و اهمیّتی که جریان تسخیر لانه جاسوسی برای من داشت و به خاطر تأییدی که امام از آن کردند، پس از اینکه وارد جریان تسخیر لانه جاسوسی شدم، چون قرار بود هیچ حزب یا گروهی توی این قضیه نباشد، رفتم و استعفاء دادم. شغلم را از دست دادم تا صداقتم را از دست ندهم. متأسّفانه بعضی‌ها هم بودند (لطفا ضبط را خاموش کنید) این­ها خیلی تلخ است، نباید نام دانشجویان خط امام خدشه‌دار شود.

س: آقای دکتر! چارت تشکیلاتی دانشجویان خط امام چه بود؟

یک شورای مرکزی که از هر دانشگاه یک نفر در آن بود.

از  دانشگاه شریف « ابراهیم اصغرزاده[۵] و رضا سیف‌اللهی»[۶]

از پلی‌تکنیک، «محسن میردامادی»[۷]

از دانشگاه  تهران، «حبیب‌الله بیطرف»[۸]

و از دانشگاه ما، «رحیم باطنی»[۹] بود. بعد از شورای مرکزی، «شورای بازو» بود که تعداد زیادی از دانشجویان از جمله عباس عبدی[۱۰]، رحمن دادمان[۱۱]، وفا تابش[۱۲] و تعدادی دیگر از دانشجویان، عضو این شورا بودند. بعد هم چند واحد بود:

– واحد عملیات، که حفاظت گروگان‌ها و  کار نگهبانی از ساختمان‌ها را بر عهده داشت و مسئولش «علی زحمتکش» بود.

– واحد اطّلاعات

– واحد تدارکات

– واحد روابط عمومی

– واحد اسناد

– واحد تبلیغات

این واحد­ها از هم مستقل بودند و البتّه بچّه‌ها، هم زمان می‌توانستند، در هر چند از واحدها که می‌خواستند در حد توانشان عضو باشند و به فعالیّت بپردازند.

مسئولین این شاخه‌ها چه کسانی بودند؟

تبلیغات، «آقای حسین کمالی»، از دانشگاه امیر کبیر.

روابط عمومی، « مهندس احمد حسینی»[۱۳] بود و «مهندس محمّد نعیمی‌پور» هر دو از دانشگاه صنعتی شریف و « خانم معصومه ابتکار[۱۴] »  و « حسین شیخ الاسلام»[۱۵] نیز در ترجمه مصاحبه­ها به ایشان کمک می‌کردند.

عملیات هم  «مهندس علی زحمتکش»[۱۶] از دانشگاه صنعتی شریف و « عباس ورامینی» که بعداً در دوران جنگ تحمیلی، مسئول ستاد لشکر حضرت رسول شد و به شهادت رسید و چند نفر دیگر به ایشان کمک می‌کردند. بچّه­ها به علی زحمتکش به شوخی فرمانده کل قوا می‌گفتند. با توجّه به روحیه بازی که ایشان داشت، شعر طنزی هم برایش ساخته بودند: « فرمانده کل قوا زحمتکش، دریا کِش و زمین کِش و هوا کِش!»

تدارکات هم آقای « اکبر رفان » بود که بعداً فرمانده نیروی هوایی سپاه شدو الان هم ظاهراً در بخش خصوصی کار می­کند.

دانشجویان خط امام عجب روحیّه شادی داشتند و چقدر روح آن‌ها با هم عجین شده بود. دیگر چنین دوره‌ای در زندگی من تکرار نشد. همنشین ابرار شده بودم اگر چه لیاقت آن را نداشتم.

….. و آقای موسوی خوئینی‌ها؟

ایشان مشاور ما و رابط ما با سیّد احمد و دفتر امام بودند و معمولاً در میانه نمازها نکات اخلاقی و سیاسی را به دانشجویان تذکّر می­دادند.

تعامل دانشجویان با مجاهدین خلق و دیگر گروه‌ها چگونه بود؟

هیچ ارتباطی با آن‌ها نداشتیم. زیرا در آن زمان به دلیل موضع­گیری­های آنان در چند ماه بعد از پیروزی انقلاب، بر ضد انقلاب و بر علیه امام ماهیّت منافقانه­اشان برای بچّه‌های انقلاب روشن شده بود و امام در یک سخنرانی آنان را آمریکایی توصیف کرده بودند. امام طی بیاناتی که به طور خصوصی برای دانشجویان مسلمان دانشگاه­ها کرده بودند نیز ماجرای سفر  یکی از رهبران این سازمان را در سال ۵۰-۴۹ که به نجف رفته و تقاضای تأیید این سازمان و صدور فتوای جهاد توسط امام و آغاز جنگ مسلّحانه کرده بودند که با مخالفت ایشان روبرو شده بود را تعریف نموده بودند و بیان داشته بودند که آن شخصی که پیش من آمده بود، منافق بوده است[۱۷]. این سخنرانی طبق نظر امام برای عموم پخش نشد، امّا نوار آن را ایشان فرموده بودند که در اختیار دانشجویان دانشگاه‌ها بگذارند. همین نوار باعث شد که ماهیّت آنان بیشتر روشن شود و بسیاری از دانشجویان صادق در دام آن‌ها نیفتند.

نوار همین سخنرانی نیز موجب شد که ماهیّت آنان برای من روشن شود و با وجود اینکه مرا به جلسات خود دعوت می­نمودند، تحت تأثیر آنان قرار نگیرم. متأسّفانه چند نفر از وابستگان آن‌ها در بین دانشجویان خط امام، نفوذ کرده بودند. شنیدم یکی از همین نفوذی‌ها بعداً به دلیل رابطه با منافقین و جاسوسی برای آن­ها دستگیر شده است و احتمالاً آنگونه که شنیدم کارش به اعدام هم کشیده است. درست و دقیق  البتّه نمی‌دانم. یکی از دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف نیز بنام عباس زریباف، از کادرهای سازمان منافقین که در بلوک ما بود. او مسئولیت کنفرانس نهضت­های آزادیبخش را که دانشجویان بر پا نمودند و رهبران و نمایندگان این نهضت­ها را در تهران دور هم گرد آوردند، به عهده گرفته بود و خدا می­داند منافقین از طریق او چه اطّلاعاتی را از این نهضت­ها به دست آوردند و در اختیار آمریکا و اسرائیل گذاشتند و چه ضرباتی را از این طریق بر آنان وارد نمودند و این در حالی بود که نمایندگان نهضتها در تهران در جلسات روی خود را می­پوشاندند! او بعد از جریان لانه جاسوسی در یکی از ارگان­ها نفوذ نموده بود و با شناسایی او و قبل از دستگیری به عراق فرار می­کند و چند سال بعد در عملیات مرصاد همراه منافقین که با حمایت و همراهی صدام به ایران حمله نموده بودند، وارد ایران می­شود و به سزای انحراف و خیانت خود می­رسد و کشته می­شود. البتّه ما  در آن زمان این افراد را نتوانستیم شناسایی کنیم. به جز یکی دو نفر، یک نفر را یادم هست در زمستان( یادم است روزی برفی بود) به همراه همسرش از لانه اخراج کردیم. چند نفری هم بعداً چهره­های منفی به خود گرفتند و از مسیر انقلاب کلاً منحرف شدند و احتمالاً از همان زمان حضور در لانه زمینه انحراف و احتمالاً ارتباط با گروهک­ها را نیز داشتند.

تعداد بیست و چهار تفنگ ژ- سه از واحد عملیات ما گم شده بود. معلوم بود افراد نفوذی در این کار دست دارند. شاید علّت این کار توسط آن­ها بیشتر ایجاد بی­اعتمادی در میان دانشجویان خط امام  نسبت به یکدیگر بود. در یکی از روزها داشتم از بلوک محل اقامت به طرف درب ورودی لانه  می­رفتم، ابراهیم اصغرزاده از اعضای شورای مرکزی داشت از بلوک یک که محل استقرار آنان بود، بیرون می­آمد. با مشاهده من اشاره کرد که کاری به تو دارم. به سوی او رفتم. او  بیان داشت که بچه­های کمیته با من کار دارند. شما هم بیا که با هم برویم. چند تن از بچه­های آموزش دیده و با تجربه کمیته انقلاب اسلامی، به صورت بسیار مخفی در درون لانه حضور داشتند تا در صورت هرگونه عملیات نظامی بر علیه دانشجویان که اکثر قریب به اتّفاق آنان از آموزش نظامی و تجربه عملیاتی بی بهره بودند، به آن­ها کمک نمایند و این را تا آن روز حتّی من نمی­دانستم. وقتی وارد اتاق آن­ها که در یک ساختمان نزدیک زمین چمن سفارت بود و تقریباً از محل­های مسکونی دانشجویی دور بود، شدیم، آنان که حدود پنج نفر بودند، زبان به گله گشودند و از گم شدن سلاح­های خود خبر دادند. یکی از آنان در حالی که بغض گلویش را گرفته بود با اعتراض و تقریباً با فریاد می­گفت: آقای اصغر زاده! من مسلسلم را در این تاقچه گذاشته بودم. امّا مسلسل من را دانشجویان خط امام! دزدیده­اند. من در این مملکت دیگر به چه کسی میتوانم اعتماد کنم؟! این جریان برای ما خیلی تلخ بود. به شدّت ناراحت شده بودیم. بچه­های عملیات خیلی پی­گیری کردند تا از موضوع سر در بیاورند. نهایت به یک نفر مشکوک شدند و آن هم کسی نبود مگر عباس زریباف! دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف. علّت مشکوک شدن به او نیز این بود که او به علّت داشتن همسر هر روز می­توانست از لانه خارج شود. او یک ماشین پیکان نیز داشت که با آن به درون لانه می­آمد و این بهترین محمل برای خروج سلاح بود. متأسفانه مسئول عملیات و دو نفر از شورای مرکزی لانه که دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف بودند، به او اعتماد زیادی داشتند و همین موجب شد که گزارش سایر دانشجویان مورد توجّه آنان قرار نگیرد.  عباس بعداً پس از آغاز جنایات منافقین، در دوران جنگ تحمیلی، از ایران به عراق فرار نمود و به منافقین موجود در خدمت صدام پیوست و نهایتاً در عملیات مرصاد به سزای خیانت خود رسید و کشته شد. این جریانات به خوبی می­تواند برای آیندگان درس­آموز باشد و تجربیات فراوانی را در اختیار آنان برای تداوم انقلاب و شناسائی  توطئه­گران و جلوگیری از توطئه­ها در اختیارشان قرار دهد.

ما با تسخیر لانه جاسوسی آمریکا، گروه‌های چپ، منافقین و مدّعیان دروغین مبارزه با امپریالیسم و انقلابی‌نمایان فریب‌کار را خلع سلاح کردیم و دولت موقّت را که متأسّفانه اکثراً لیبرال­های طرفدار سازش با آمریکا بودند و عدّه‌ای از جاسوسان آمریکایی ایرانی­نما در میانشان نفوذ کرده بودند را رسوا نمودیم و از اریکه قدرت به پائین کشیدیم. همین منافقین که  پیاده نظام صدام و آمریکا و اسرائیل بوده و هستند و طشت رسوائیشان از بام فلک افتاده است، قبل از تسخیر لانه جاسوسی، انقلاب و امام را متّهم به سازش با آمریکا می‌کردند و خود را قهرمان مبارزه با امپریالیسم نشان می‌دادند. تسخیر  لانه جاسوسی  آنقدر برای آن‌ها و برای آمریکا غیر منتظره بود که نتوانستند بعد از آن کمر راست کنند و سلاح دروغین مبارزه با امپریالیسم از دستشان گرفته شد و مجبور شدند چهره حقیقی خود را نشان بدهند و نهایتا آنان طرفداران خود را به جان انقلاب انداختند و با حمایت آمریکا و دیگر کشورهای سلطه­­گر به آن جنایات بی‌نظیر دست زدند.

گروه‌های چپ مارکسیست اوایل نمی‌توانستند جریان لانه جاسوسی را تجزیه و تحلیل کنند و موضع خود را در برابر آن مشخص سازند. بعضی مثل حزب توده، منافقانه حمایت کردند. بعضی هم، مثل فدائی­ها، تا مدّتی سکوت کردند.

مسئله‌ای که اینجا وجود دارد، این است که آیا سقوط دولت موقّت از آغاز از اهداف شما بود؟

نه. ما قرار بود سه روز برویم، اعتراضی به رفتن شاه بکنیم و بعد هم بیرون بیاییم. دانشجویان البتّه  شدیداً ضد دولت موقّت بودند. برای این نفرتشان هم دلیل داشتند. دولت موقّت، نتوانسته بود آرزوهای مردم را برآورده کند و با مماشات در برابر نیروهای ضد انقلاب و با  سیاست­های سازشکارانه با آمریکا و وابستگان داخلی­اش و  با مخالفت با نیروهای انقلاب و حتّی مخالفت با حضرت امام، ضربه­ای عظیم به مردم انقلابی کشور زده بود و داشت انقلاب خونین اسلامی ما که ارثیه ده­ها هزار شهید بود را به شکست می­کشاند و کشور را دو دستی تسلیم دشمن می‌کرد.

دولت موقّت کفش تنگی بود که انقلاب به اجبار زمانه به پا کرده بود و جز رنج و زحمت برای مردم فداکار و شهید داده  چیزی در بر نداشت. در هر صورت انقلاب باید روزی آن را از پای خود در می آورد و دور می انداخت. حال این که این دولت با تسخیر لانه جاسوسی، سقوط می‌کند یا نه، کسی پیش‌بینی نمی‌کرد. آنان بارها استعفا داده بودند تا به این وسیله بر رهبران اانقلاب فشار وارد سازند. بعض وزرایشان نیز با آنان اختلاف نظر داشتند و کناره­گیری کرده بودند. پس از تسخیر لانه جاسوسی و تلاش فراوان آنان برای بیرون کردن دانشجویان خط امام از لانه و عدم توفیق در این امر به بهانه دخالت افراد غیر مسئول در امور و تعدّد و تداخل مدیریت و از این حرف­ها،  مجدّداً استعفا دادند. البتّه هدفشان از استعفا هم فشار بر امام برای بیرون کردن دانشجویان بود. استعفا را هم شب داه بودند امّا آن را اعلام نکرده بودند. قرار بود ۷ صبح اعلام کنند، که چون دیدند امام به آن­ها محل نگذاشته باز هم آن را اعلام ننمودند. ساعت ۲ بعد از ظهر به دستور مرحوم سید احمد استعفا نامه آن­ها خوانده شده بود و آنان در برابر عمل انجام شده قرار گرفته بودند و کنار رفته بودند. آنان همان طور که بیان شد دو هفته قبل هم رفته بودند خدمت امام که یا مجلس خبرگان را منحل کنید و یا ما دسته جمعی استعفا خواهیم داد و با وجودی که امام به آنان گفته بودند مجلس خبرگان منحل نخواهد شد، بروید استعفا بدهید، استعفا نداده بودند و رفته بودند دنبال کار خود.

متن استعفا نامه را این بار مثل دفعات قبل، خود  مهندس بازرگان به قم نبرده بود، بلکه نوه خود را ظاهراً فرستاده بود تا استعفا نامه را به امام بدهد. آن­ها به بن بست رسیده بودند و فکر می‌کردند انقلاب و امام و مردم ایثارگر ایران، به بن بست رسیده­اند. آنان چند بار اعلام کردند که انقلاب به بن بست رسیده است و کارش تمام است. امام در رابطه با همین سخنان بود که فرمودند همین مردم عادی، همین جوان­ها و همین پیره زن­ها و پیرمردها که به خیابان­ها می­ریزند و از انقلاب حمایت می کنند، انقلاب را از بن بست بیرون خواهند آورد.

س: شما احساستان چه بود وقتی می‌گفتند که برای کار شما امشب شورای امنیّت سازمان ملل می‌خواهد تشکیل جلسه بدهد؟

فرد باید همیشه بفهمد جایگاهش کجاست. ما افتخار می‌کردیم که در آنجا هستیم. خیلی خوشحال و مغرور بودیم. امّا می‌دانستیم که این ربطی به ما ندارد، این افتخار از آن امام و مردم انقلابی ایران است. امام دستور کلّی را می‌داد، چه مستقیم در سخنرانی‌ها و چه با واسطه حجّت الاسلام سیّد احمد خمینی و آقای خوئینی‌ها و ما  اقدام می‌کردیم و حمایت مردم اقدامات ما را به نتیجه می رساند.

البتّه آن زمان جوانان انقلابی کشور آنقدر به امام عشق می­ورزیدند و مطیع ایشان بودند و آنچنان با ایشان وابستگی روحی پیدا نموده بودند که مثل خود امام شده بودند. روح همه با روح امام یکی شده بود. یعنی فرد می­گفت، امام می­خواهد امروز سخنرانی کند. پیش خودش حدس می­زد که امام می­خواهد چه بگوید. می­دیدی هشتاد درصد آن درست است. چرا ؟ نه این که ما کسی شده بودیم. همه با هم وحدت روحی پیدا کرده بودند. همه هم عقیده و هم هدف بودند. این معجزه امام بود که اینگونه مردم را با خود همراه و هم نظر نموده بود و این عشق بود که مردم را اینگونه بر گرد امام جمع نموده بود. شرایط عجیبی بود که در تاریخ کمتر تکرار می­شود. همان وضعیتی که یاران با وفای حضرت علی (ع) با ایشان داشتند.

س: مسئله افشای اسناد را هم توضیح بدهید؟

یک سری از اسناد و میکروفیلم‌ها که زیر دستگاه پودر شده بود و هنوز هم بازسازی‌اش ممکن نشده است. یک سری هم رشته شده بود که بچّه‌ها رشته‌ها را کنار هم چیدند و با تلاش شبانه روزی آن را بازسازی کردند و یک سری اسناد هم در نوارهای کاست به رمز تبدیل شده بود که جاسوسان آمریکایی به علّت عجله  نتوانسته بودند این نوارها را از بین ببرند و پشت کامپیوترها افتاده و از دید آنان پنهان شده بود. در دفتر کار کاردار هم مقداری اسناد پیدا شد که این‌ها هم دست اوّل و فوق سرّی بود. کاردار زمان تسخیر رفته بود وزارت خارجه و یک سری اسناد بسیار مهمّ و فوق سرّی را با بی­مبالاتی روی میز کارش گذاشته بود. بعداً در آمریکا اظهار کرده است که این اسناد را در گاو صندوق ویژه گذاشته بودم و چون مأموران امحای اسناد، رمز آن صندوق را نداشتند، نتواستند آن­ها را  بیرون آورده و خرد کنند و به دست دانشجویان افتاده است و این دروغ بزرگی بود. برای فرار از مجازات بی­مبالاتی در نگهداری اسناد، این دروغ را بافته بود.

به هر حال اسناد اوّلیه که ما منتشر کردیم، بیشتر درباره دخالت آمریکا در امور ایران بود. یک سری اسناد هم در آمد که ما دانشجویان صلاح نمی‌دیدیم. آن‌ها را مطرح کنیم چون فکر می‌کردیم اختلاف به وجود می‌آورد. با امام که مشورت شد. امام گفتند: « همه اسناد را همان گونه که هست برای مردم بخوانید». که به دستور ایشان عمل شد. بعضی از اسناد را نیز ایشان صلاح ندیدند مطرح شود. مثلاً اسنادی به دست دانشجویان افتاده بود که نشان می­داد پزشکان هندی که در زمان شاه تعداد زیادی از آن­ها در ایران استخدام شده بودند و به روستاها اعزام شده بودند و بعد از انقلاب نیز هنوز در ایران بودند، به خدمت سازمان سیا در آمده و برای آنان جاسوسی می­نمایند. امام صلاح ندیدند جبهه جدیدی با کشور هندوستان! باز شود و لذا دانشجویان نیز از طرح آن و پخش آن خود داری نمودند.

س: می‌گویند، یکسری اسناد چاپ نشده درباره دکتر بهشتی وجود دارد؟

نه. دروغ است. شهید بهشتی همه چیزش رک و راست است، چیزی ندارد که بخواهد پنهان کند. یک گزارشی بود درباره شهید بهشتی که ایشان رفته بود با « بختیار» و « سران ارتش » مذاکره کرده بود، برای این که بختیار بدون خون‌ریزی کنار برود، که البتّه این دیدار با اطّلاع امام بود، در این جلسه ژنرال هایزر نیز در انتهای سالن حضور داشته و این در حالی بوده است که شهید بهشتی از آن مطّلع نبوده است. این ژنرال که برای کودتا به ایران آمده بود از مطالب این جلسه گزارشاتی به سفیر آمریکا داده بود که متأسّفانه این گزارش  توسط نفوذی­های منافقین دزدیده شد و از لانه جاسوسی بیرون برده شد و آنگونه که آن­ها می­خواستند و به صورت ناقص و مغرضانه چاپ شد.

این گزارش که به عنوان سند ارتباط شهید بهشتی با سفارت آمریکا منتشر شد، یکی از ظلم­های بزرگ به آن شخصیّت مبارز و به قول خود ایشان، آن راست قامت جاودانه تاریخ بود. هنوز هم بعض از این عناصر  دست بر نداشته­اند و به آن شهید مظلوم ظلم روا می­دارند. دکتر ابراهیم یزدی وزیر خارجه دولت موقّت که سردمدار خط ارتباط با آمریکا در دولت موقّت بود و هر جا آمریکائی­ها گیر می­کردند او منجی آن­ها بود[۱۸]. اخیراً در جلسه­ای در دانشگاه شیراز باز هم از این سند صحبت می‌کرد. من یادم افتاد به حادثه کربلا و لگد مال نمودن اجساد شهدا! خیلی بی صداقتی و شقاوت قلب می­خواهد. پس از بیست و چند سال از شهادت آن دانشمند مدیر و مدبّر و مظلوم و فداکار و آن انسان مجتهد و خدمتگزار و شجاع و واقعاً مخلص و ساده زیست و دشمن ستیز،  باز هم دست از تهمت زدن به آن شهید گرانقدر بر نداشته­اند. خودشان که آبرویشان بر باد رفته، می­خواهند دیگران را نیز همراه با خودشان غرق نمایند. تازه مذاکره با مذاکره فرق دارد! مذاکرات امیر­انتظام و رحمت الله مقدّم مراغه­ای و دادن اطّلاعات و همراهی با توطئه­های آمریکا کجا! مذاکرات از موضع قدرت و برای پیشرفت انقلاب آنهم توسط انسان عالم و شجاع و زیرکی چون شهید بهشتی کجا[۱۹]! مذاکرات در هاوانا و الجزایر از موضع ضعف و حقارت و احتیاج کجا و مذاکرات عزّت­مندانه کجا!

س: اسناد داخلی علیه چه کسانی بود؟

اوّل « عباس امیرانتظام» بود که سخنگوی دولت موقّت که بعداً هم سفیر این دولت شد در کشور­های اسکاندیناوی و طی یک مأموریّت از جانب جاسوسان آمریکایی به ایران آمده بود و سه هفته از محل مأموریّت خود جدا شده بود تا توطئه انحلال مجلس خبرگان را با کمک آنها و ایادی داخلی اشان در دولت موقّت و خارج از آن، مانند مقدّم مراغه­ای، اجرا کند. یک سند در آمد که این آقا با سفارت آمریکا تماس داشته برای انحلال مجلس خبرگان و تقاضای ارتباط مستقیم با جاسوسان سفارت آمریکا در خارج از ایران داشته است. آن موقع که سند در آمد، امیرانتظام سفیر ایران در « استکهلم » بود. دانشجویان هم از تعدادی از سفرای کشورهای اسکاندیناوی و اروپایی دعوت کردند که برای مشورت به لانه جاسوسی بیایند. تا امیرانتظام پایش را داخل سفارت گذاشت بچّه‌ها او را گرفتند و در ساختمان « بیژن» که پشت سفارت است، زندانی‌اش کردند. هر چقدر مهندس بازرگان می‌آمد و می‌گفت اجازه ملاقات می‌خواهم، کسی اجازه ملاقات نمی‌داد. آخرش هم در دادگاه انقلاب محاکمه و به حبس ابد محکوم شد.

س: و دیگران؟

اکثر افرادی که اسنادشان در لانه جاسوسی پیدا شد غیر از سلطنت­طلبان و نیروهای وابسته به نظام شاه و سرمایه­داران وابسته به آمریکا، اعضای جبهه ملّی و بعضی از شاگردان و همفکران دکتر مصدّق بودند.

نوه دختری ایشان، هدایت الله متین دفتری، که پدرش دو بار نخست وزیر رضا خان شد، هم در آنجا سند داشت  که البتّه او قبل از تسخیر لانه جاسوسی به خاطر فتنه­ها و شورش­های خشونت باری که بر پا کرد و تحت تعقیب دادستانی بود و قبل از افشای اسناد مربوط به او، از ایران فرار کرد. ابوالحسن بنی صدر از طرفداران پر و پاقرص مصدّق[۲۰] و عضو جبهه ملّی. از ابوالحسن بنی‌صدر هم یک سند در آمد که یک مأمور سیا بنی‌صدر را با حقوق ماهیانه هزار دلار ‌به عنوان مشاور اقتصادی استخدام کرده است.

از خسرو قشقایی عضو جبهه ملّی[۲۱] که طی دوران بیست و پنج ساله تبعید در خارج از کشور، به عضویّت سازمان سیا در آمده بود و بعداً هم که به خاطر یک فتنه در منطقه عشایر نشین فارس و به شهادت رساندن تعدادی از نیروهای بسیجی دستگیر و محاکمه شد و قبل از اعدام به این جریان اعتراف نمود و فیلم اعترافات او از شبکه تلویزیونی مرکز فارس پخش شد.

بعض از بنیانگذاران نهضت آزادی مثل حسن نزیه ( رئیس شرکت ملّی نفت در دولت موقّت) و عباس امیر انتظام سخنگوی دولت موقّت و عضو نهضت آزادی که در بند سوّم اساسنامه، اعضای این  نهضت خود را ابتدائاً ایرانی و سپس مسلمان و رهبر خود را دکتر مصدّق معرفی می­کردند. آنان هیچگاه اساسنامه خود را حتّی در دوران رهبری امام تغییر ندادند!

از عبدالکریم لاهیجی حقوقدانی که بعداً به منافقین پیوست.

از گروه فرقان که شخص دوّم آنان که فردی  به نام آیتی[۲۲] بود با سفارت تماس داشته است.

افراد فوق الذّکر ارتباطات گسترده­ای با جاسوسان آمریکایی داشتند. حیف که اکثر اسناد درجه یک از میان رفت و گرنه خیلی­ها دستشان رو شده بود، بسیاری از اینگونه افراد توانستند چهره خود را پنهان سازند. اگر سایر اسناد به دست ما افتاده بود، اینان نمی­توانستند در سال­های بعد، بسیاری از جوانان خام را فریب بدهند و به وسیله آنان به انقلاب ضربه وارد سازند.

اسناد دیگر ی درباره، «ناصر میناچی» وزیر ارشاد وقت و از مخالفین  شهید مطهری در حسینیه ارشاد که موجب خروج ایشان از حسینیه ارشاد در آن سالهای بحرانی شد[۲۳] .

« رحمت الله مقدم مراغه‌ای» استاندار آذربایجان در دولت موقّت و از مقرّبین آیت الله سیّد کاظم شریعتمداری و از فعّالان حزب جمهوری خلق مسلمان او.

تیمسار احمدمدنی وزیر دفاع دولت موقّت و عضو جبهه ملّی که در طی دوران وزارتش با کمک هم فکران خود در دولت موقّت ضربات عظیمی را به ارتش ایران زد. او مدّت سربازی را کاهش داد و به یک سال رساند. چند دوره سربازی را بخشید و با تضعیف ارتش ایران نقش زیادی در تحریک صدام به حمله به ایران بازی نمود.

اکثراً مدعیان ملّی­گرایی و مرتبط با «جبهه ملّی» و «نهضت آزادی» بودند و به همین دلیل امام به نهضت آزادی در روزهای آخر عمر خود در نامه­ای به وزیر کشور فرمودند: اینان خواستار وابستگی کشور به آمریکا هستند و آنان را غیر قانونی اعلام نمودند.

س: آیا هنوز هم اسنادی مانده است؟

بعید می‌دانم. ممکن است یک سری به علل فنی  بازسازی نشده باشد و گرنه هر چه امکان باز سازی داشته است، منتشر شده است.

س: بودجه‌تان از کجا تأمین می‌شد؟

اوایل بچّه‌ها از بعضی از علما[۲۴]، پول می‌گرفتند. ولی بعداً یک سری منابع پیدا کردیم، مثلاً به خبرنگاران خارجی عکس می‌فروختیم. مسئول این کار آقای « احمد حسینی» و بچّه­های روابط عمومی بودند. دوربین‌های خبرنگاران را می‌گرفتند و  یک عکس از گروگان­ها می‌گرفتند و  خبرنگاران آن را به قیمت خوبی می خریدند. البتّه خبرنگاران هم  آن را به ده­ها برابر به خبرگزاری­ها می­فروختند. این را دوستان نمی­دانستند. بعداً متوجّه شدند.

س: در مورد کلاس‌هایی که در سفارت برگزار می‌شد، توضیح دهید؟

به علّت این که آنچا پچّه‌ها حق خروج از لانه را نداشتند،‌ فرصت خوبی پیدا شده بود، برای برگزاری کلاس‌های آموزشی.

آقای حجّت الاسلام « محمّد موسوی خوئینی­ها» استاد اصلی و مداوم بود که معمولاً هر روز بین دو نماز صحبت می‌کردند و به مناسبت­های مختلف نیز سخن می­گفتند و در ماه رمضان هم تفسیر قرآن داشتند.

آقای «محی الدّین حائری شیرازی » که بعداً امام جمعه شیراز شد، نیز بودند که البته فقط در ماه رمضان یک کلاس عمومی تفسیر قرآن داشتند و تفسیر سوره آل عمران، می­گفتند و گاه گاهی جلساتی تقریباً خصوصی و با تعدادی اندک از دانشجویان نیز داشتند. متن یادداشت­هایم ازسخنان ایشان در تفسیر سوره آل­عمران را هنوز در اختیار دارم.

آقای «حسین شریعتمداری» مدیر مسئول کنونی کیهان، که مدّتی تفسیر دعای « ابوحمزه ثمالی» داشتند و تعدادی نه چندان زیاد از دانشجویان در آن شرکت می­کردند.

یادم هست جلسه‌ای برگزار شد. درباره ماهیّت امپریالیسم که، استاد را هم نمی شناختم، شرکت کنندگان در کلاس هم زیاد نبودند. شاید پانزده بیست نفری بودند. من یک جلسه بیشتر نرفتم. دلیلش هم آن بود که به نظرم بحث‌هایش بسیار روشنفکری می‌آمد و من هم در آن مقطع از بحث­های روشنفکری شدیداً متنفّر شده بودم. بعداً فهمیدم به فردی که ظاهراً تدریس می­کرد و با دانشجویان هم تفاوت سنی زیادی نداشت، « سعید حجاریان» می­گویند که البتّه جزء دانشجویان خط امام نبود و فقط برای تدریس به آنجا آمده بود.

« شیخ علی تهرانی»[۲۵] بود که آن موقع ماهیّتش رو نشده بود. در کلاس‌های او من احساس بی­فایدگی می‌کردم. فکر می‌کردم که من سطح علمی­ام پائین است و مشکل از من است. امّا کم کم متوجّه شدم مطالب اصلاً انسجام ندارد. یک بار ایشان گفت من چند روزی نیستم و می‌خواهم به مشهد بروم. رفت و بعد از دو هفته برگشت. متأسّفانه در این سفر منافقین که از مدّتی قبل اطراف او را گرفته بودند، کار خودشان را کردند و توانستند او را که شدیداً مخالف آقای خامنه‌‌ای بود و به ایشان که برادر همسرشان بود و به تازگی با وجود سن کم از جانب امام به امامت جمعه تهران برگزیده شده بود نیز شدیداً حسادت می‌کرد، بر علیه سه بزرگواری که تمام دشمنان انقلاب آنان را می‌کوبیدند، یعنی آقایان بهشتی و خامنه‌‌ای و هاشمی، تحریک نمایند.

یک روز در محوطه داخلی سفارت، مقابل درب جنوبی (خیابان طالقانی) ایستاده بودم، دیدم در باز شد و شیخ علی تهرانی به داخل آمد. از همان لحظه ورود به هر کسی که می‌رسید کاغذی (که اطّلاعیّه بود) می‌داد. من تعجّب کردم. «شیخ علی تهرانی» خودش دارد اطّلاعیه پخش می‌کند!؟ خلاصه به من که رسید، گفت:« رسوایشان کردم!». گفتم چه کسانی را رسوا کردید؟! گفت: « همین سه مفسدین بهشتی‌، خامنه‌ای، هاشمی».

یک نامه نوشته بود و کلّی اهانت کرده بود به شهید آیت الله دکتر بهشتی و آیت‌الله خامنه‌ای و آقای هاشمی. شاید من در عمرم چند ساعت به شهید بهشتی شک کردم که مبادا آن گونه که دیگران می‌گویند، باشد و من تا حالا در مورد ایشان اشتباه کرده‌ام. که این هم به خاطر همین اعلامیّه بود. چون شیخ علی هم قبلاً شاگرد امام بود و هنوز ماهیّتش معلوم نشده بود و مخالفت او با شهید بهشتی با مخالفت گروه‌های ضد انقلاب فرق می‌کرد.

الحمدالله عصر همان روز امام سخنرانی کردند و یک کنایه‌ای هم به « شیخ علی تهرانی» زدند و گفتند:« عیب از خودتان است ».  هنوز از این چند ساعت که در مورد آن شهید بزرگوار شک کردم، ناراحت هستم.

علاوه بر آن افراد دیگری نیز دائماً دعوت می­شدند و در پشت­بام اتاق نگهبانی درب ورودی، برای مردم و دانشجویان سخنرانی می­کردند. مرحوم  فخر­الدّین حجازی، بارها و بارها به مناسبت­های مختلف دعوت شدند و آمدند و با آن قدرت اعجاز­انگیزی که در سخنرانی­های انقلابی داشتند، در آنجا سخنرانی کردند. آقای پرورش بارها برای برپایی دعای کمیل در شبهای جمعه دعوت شدند و دعای کمیل را با حضور دهها هزار نفر از مردم بر پا کردند. آقای خامنه­ای هم دعوت شدند و در پشت بام اتاق نگهبانی برای مردم سخنرانی کردند. آقای رجایی هم یکبار آمدند. آنجا شده بود یک کلاس بزرگ برای ملّت ایران و شاید بشود گفت برای مردم مستضعف جهان.

با توجّه به بیداری مردم و تشنگی آنان برای دانستن موضوعات گوناگون که به علّت خفقان دوران شاه به وجود آمده بود، تسخیر لانه جاسوسی موجب آگاهی و بیداری بیشتر ملّت ایران و بسیاری از ملل جهان شد. چه به دلیل اقدام دانشجویان و تسخیر لانه جاسوسی و چه به دلیل ایستادگی امام در برابر آمریکا و بی­توجّهی به تهدیدات آن و چه به دلیل مصاحبه­ها و سخنرانی­ها و چاپ اسناد توسط دانشجویان خط امام.

به همین دلیل قبل از تحمیل جنگ به کشور ما جریان تسخیر لانه جاسوسی،  مردم انقلابی کشور ما را آماده دفاع از کشور و انقلاب نموده بود.

این یک سال و نیم که ماجرای تسخیر طول کشید، یک دوران خودسازی برای بسیاری از دانشجویان خط امام نیز بود.

برگزاری دعای کمیل، دعای ابوحمزه در شبهای جمعه و خواندن دعاهای گوناگون در تعقیبات نماز، برپایی نماز جماعت و دو روز روزه در هفته توسط تعدادی از دانشجویان، مطابق توصیه­های امام برای خود سازی که نسخه­هایی از توصیه نامه ایشان برای خود سازی بر روی دیوار اکثر محل­های مسکونی مشاهده می­شد و آموزش نظامی و سیاسی و دینی، بسیاری از دانشجویان را آماده نمود که در دفاع مقدس و حتّی در سازندگی کشور نیز منشأ اثرات زیادی باشند.

خیلی­ها هم می­خواستند از این تریبون سوء­استفاده نمایند و خود را مطرح کنند. از جمله بنی­صدر چند بار آنجا آمد و سخنرانی کرد. بعد از رئیس جمهور شدن اوّلین بار که آمد سخنرانی کند، هنوز در محوطه بود و برای سخنرانی بالای پشت بام اتاق نگهبانی نرفته بود که بی­محلی و بی توجّهی­اش به دانشجویان خط امام و تحویل نگرفتن آن­ها را شروع کرد و در همان­جا و وقتی داشت سخنرانی میکرد مرحوم شهید عباس ورامینی که مقداری عقب­تر داشت تعدادی از دانشجویان را تمرین رژه می­داد، عمداً رژه را طول داد و عمداً با همان سر و صدای رژه و به چپ به راست و با صدای طبل و سنج، دانشجویان را تا نزدیک محل سخنرانی آورد تا به این صورت جواب بی­محلی­های بنی­صدر را بدهد. بنی­صدر هم که داشت سخنرانی می­کرد، از این سروصدا خیلی عصبانی شد و با عصبانیت گفت: این رژه را تمام کنید! چقدر این صحنه جالب و خنده­دار بود! در دلم کلّی به شیطنت عباس و زرنگی و حاضر جوابی او آنهم به این صورت خندیدم و کیف کردم!

یک واحد سیّار صدا و سیما در لانه مستقر بود و تقریباً اکثر برنامه­های سخنرانی را ضبط  می­نمود. این مجموعه برنامه­های ضبط شده اگر از بین نرفته باشد، منبع عظیمی از اطّلاعات در رابطه با آنچه در آنروزها اتّفاق افتاد، می­باشد.

س: این که می‌گویند دانشجویان خط امام از بنی‌صدر حمایت کرده و به او رأی دادند، چه قدر صحت دارد؟

تعدادی از بچّه‌ها آن موقع به علّت تهاجم وسیعی که توسط ضد انقلاب و حتّی بعض نیروهای خودی، نسبت به آیت الله بهشتی وجود داشت، دیدشان نسبت به حزب جمهوری اسلامی خوب نبود. این مسئله‌ای است که نمی‌شود آن را کتمان کرد، به خاطر همین تعدادی قابل ملاحظه از آنان با کاندیداهای حزب مخالف بودند. همه کاندیداها از جمله « حسن حبیبی» و « جلال‌الدین فارسی» را به سفارت دعوت کردند و آن­ها را سؤال پیچ کردند. جلسه با هر دو  با ناراحتی تمام شد. یعنی سؤالات به حوزه­های مختلف کشید. بعض نظریاتی که آنان بخصوص جلال الدّین فارسی کاندیدای حزب داشتند،  برای دانشجویان و اینجانب قابل قبول نبود. ما شدیداً آن­ها را سؤال پیچ می‌کردیم.

جلال الدّین فارسی که از جانب حزب کاندیدای ریاست جمهوری بود، به علّت اینکه شایع شده بود که افغانی الاصل است و طبق قانون اساسی افراد غیر ایرانی نمی­توانست رئیس جمهور شود و ایرانی الاصل بودن خود را نتوانست اثبات نماید، نهایتاً حذف شد.

امّا ابوالحسن بنی‌صدر را هم دعوت کردند، که بنی‌صدر آمد و در جلسه­ای که در اتاق روابط عمومی برگزار شده بود، او را سؤال پیچ نمودند. در جواب یکی از سؤالات گفت: من می­خواستم مادر رضایی­ها، که مادر سه تن از رهبران و اعضای اوّلیه سازمان مجاهدین خلق[۲۶] بود را به سازمان ملل ببرم تا در آنجا کربلا به پا کنیم و قطب زاده با این تلویزیونش امام را تبلیغ کرد و امام ما را از پای پلکان هواپیما باز گرداند. مقصودش این بود که « امام تحت تأثیر تبلیغات قرار می‌گیرد »  و تا این جمله را گفت همه به هم نگاه کردیم، همه متوجّه شدیم  این آقا از ریشه خراب است و تا حالا به مردم دروغ می­گفته است و به امام اعتقادی ندارد. بچّه‌ها شروع به فعّالیّت کردند که بنی صدر را رسوا کنند، که متأسّفانه چند روزی بیشتر به انتخابات نمانده بود و کار از  کار گذشته بود. اسنادی هم در سفارت داشت، امّا بچّه­ها متأسّفانه سستی کرده بودند و قبلاً آن را منتشر نکرده بودند. بنی­صدر هم تا رأی آورد با دانشجویان در افتاد و تمام تلاش خود را کرد تا دانشجویان را منزوی بنماید و گروگان­ها را با کمک قطب­زاده از دست آنان بیرون آورده و اسناد را در اختیار خود بگیرد و موضوع را به نفع خود و دوستانش حل نماید.

بسیاری از افراد وابسته به آمریکا از طریق نفوذی­ها متوجّه شده بودند که اسناد آنان به دست دانشجویان نیفتاده و در میان اسناد پودر شده و یا سوزانده شده بوده است و با وجودی که این اشخاص و گروه­ها از اوّلین کسانی بودند که اقدام دانشجویان و تسخیر لانه جاسوسی را تأیید کرده بودند و حتّی نهضت آزادی خواستار قطع رابطه با آمریکا شده بود، بلافاصله پس از کشف این موضوع و اینکه سندی در موردشان باقی نمانده است، دوباره در برابر انقلاب و امام صف بندی نمودند و دوباره خود را انقلابی و دلسوز کشور و ملّت قلمداد نمودند و حتّی دلسوز دین و انقلاب معرفی نمودند.

س: خب،‌ بالاخره بچّه‌ها به چه کسی رأی دادند؟

کسی در صحنه نبود که توان مناسبی برای ریاست جمهوری داشته باشد. جلال الدّین فارسی با شبهه ایرانی نبودن از صحنه بیرون رفت و ماند ابوالحسن بنی صدر، تیمسار احمد مدنی[۲۷] صادق طباطبائی که برادر خانم مرحوم حاج سیّد احمد بود و خیلی جوان بود و به نظر نمی آمد بتواند این مسئولیّت را اداره کند و دکتر حسن حبیبی که دانشجویان ایشان را علیرغم سلامت نفسی که داشت، مناسب ریاست جمهوری تشخیص ندادند. چون کسی نبود که شرایط لازم را داشته باشد، بین بچّه‌ها تفرقه شد. یک عدّه از مردم هم به این دلیل  می‌خواستند در انتخابات شرکت نکنند، امام یک جمله ای گفتند که همه باید رأی بدهند و اگر هم ­نمی­دانید که باید به چه کسی رأی بدهید، به هر کسی که فکر می‌کنید رأی اکثریت را می‌آورد، رأی بدهید.

س: واقعاً امام یک چنین حرفی زدند؟

بله. بروید و در صحیفه نور پیدا کنید. من هم چون با توجّه به جوّ موجود و کلاهی که بنی­صدر بر سر مردم گذاشته بود و خود را همراه امام و شخصی دیندار نشان داده بود، پیش بینی می­کردم که بنی‌صدر رأی می‌آورد، لذا به او رأی دادم و هیچ­گونه انگیزه دینی و سیاسی و حتّی علاقه­ای در این زمان به او نداشتم[۲۸]. دیگران هم احتمالاً همین کار را کردند. البتّه درست نمیدانم. خدا خواست به این وسیله ابوالحسن بنی­صدر را رسوا کند. او دائم از یازده میلیون رأی مردم به خودش سخن میگفت. و منم منم می­کرد[۲۹]. امّا رأی­های او اینگونه بود. غرور او را بر زمین زد و نهایتاً با لباس و آرایش زنانه همراه مسعود رجوی رهبر جنایت­کار و مزدور بیگانگان منافقین، در توالت هواپیمای سوخت پنهان شدند و به وسیله سرهنگ معزّی که خلبان ویژه شاه بود و شاه را از ایران بیرون برده بود، از ایران فرار کردند و به دامان اربابان خود پناه بردند، تا چند روزی با ذلّت و خواری در زیر سایه آنان به حیات ننگین خود ادامه بدهند. فرار آنان توسط سرهنگ معزّی خیلی نکته در بر دارد. آنان نیز ابواب جمعی و پیاده نظام آمریکا بودند و به همان دلیل که آمریکا از شاه حمایت می­کرد اینان نیز مورد حمایت او بودند و همان هدف را که شاه پی می­گرفت، پی­گیری می­کردند. تنها چهره­ها عوض شده بود. چقدر تاریخ درس­آموز است. مردم ایران اجازه ندادند تاریخ صدر اسلام تکرار شود!

س: بهترین دوست شما از دانشجویان خط امام چه کسی بود؟

آقای « رسول مهاجر» که یک مدت سفیر ایران در یکی از کشورهای اروپای شرقی بود. کاظم ده بزرگی از دانشجویان اقتصاد دانشگاه خودمان، مجید شفایی، کارگری که ما را در امور چاپخانه کمک می­کرد، شهید حسن سیف، از دانشجویان دانشگاه خودمان و مسئول تدارکات تسلیحات در لانه که بعداً در دوران جنگ تحمیلی به شهادت رسید. شهیدعلیرضا هادی پور، دانشجوی دانشگاه امیر کبیر که چند ماهی نیز در دوران دفاع مقدس در جبهه آبادان با هم بودیم و بعداً به شهادت رسید. مرحوم شهید عباس ورامینی، مرحوم شهید محسن وزوایی و…

س: اگر بخواهید بهترین دانشجوی خط امام را انتخاب کنید، ‌چه کسانی را بر‌می‌گزینید؟

خب معلوم است. شهدا. شهید « محسن وزوایی»، « شهید عباس ورامینی»، « شهید مهدی رجب بیگی»، « شهید علی حاتمی»، « شهید محمّد فاضل»، « شهید فضل الله میر عابدینی» دانشجوی دامپزشکی دانشگاه تهران که اوّلین شهید دانشجویان خط امام بود و در حماسه بزرگ مقاومت رزمندگان در سوسنگرد در دوران محاصره آن، به شهادت رسید، شهید حسین بسطامی، فرمانده دلاور سپاه سوسنگرد، دانشجوی دانشگاه امیر کبیر و شهید حسن سیف، دانشجوی دانشگاه ملّی و شهید مجید مؤذن صفایی، دانشجوی صنعتی شریف و….

همه رؤیاهای من در سه دهه گذشته همین­ها بوده­اند و با یاد آنان اشک در چشمانم می پیچد و بی­تاب می­شوم.

س: از آن‌هایی که الان هستند، چطور؟

آقای « حبیب بیطرف»، «وفا تابش»، « علی زحمتکش» ،« رضا سیف اللهی »، « رحیم باطنی » و…..شاید الان من عقاید برخی را قبول نداشته باشم، امّا این‌ها انسان‌های پاک و خدمت‌گذاری هستند.

س: تا حالا شده که از این کارتان پشیمان شده باشید؟

سر سوزنی هم نادم نبوده و نیستم. دلیلی نمی بینم. اگر کسی پشیمان شده، پس در اصول انقلاب هم متزلزل است. حتّی سر سوزنی هم تا کنون در صحّت کاری که در آن مقطع انجام دادیم، شک نکرده­ام. در آن زمان این کار باید می شد و هیبت دروغین آمریکا باید شکسته می­شد[۳۰] و مردم ایران این کار بزرگ را با رهبری امام انجام دادند و ما هم مجری فرمان آنان بودیم و به این­ کار خود افتخار می کنیم. آثار این کار تا آخر الزّمان مستکبرین جهان را آزار خواهد داد و موجب شادی مظلومان جهان خواهد بود. در یکی از سفرهای حجّ با یک سیاه پوست که نام کشورش را هم من نشنیده بودم، صحبت می­کردم. وقتی به مناسبت بحثی که می­کردیم، متوجّه شد من جزء دانشجویان خط امام بوده­ام، مرا در آغوش گرفت و بر سر و صورت من بوسه زد و به من به خاطر اینکه جزء این دانشجویان بوده­ام، افتخار کرد. آیا این پشیمانی دارد!؟ هر که پشیمان شده است عیب از خود اوست و مورد  تنفّر ملّت ایران و شهدا و امام راحل خواهد بود.

حرف هایی که در قالب مصاحبه نگنجید

۱- یک بار یکی از گروگان­ها که یک تفنگدار دریایی قوی هیکل و قد بلند بود فرار کرده بود و توانسته بود از محل نگهداری خود که طبقه دوّم خانه سفیر بود و از مقابل چشم نگهبان آن بیرون بیاید و خود را به جاده میانی لانه که درختان فراوانی در اطراف آن بود برساند تا از دیوار نزدیک آن وارد خیابان شده و فرار کند. یکی از خواهران در محوطه باغ مانند لانه جاسوسی پاس می­داده است و گروگان مجبور بوده است از مقابل او بگذرد. آن خواهر از قد بلند او متوجّه می­شود. به او ایست می­دهد. گروگان به سوی او حمله می­کند. آن خواهر دانشجو اسلحه خود را محکم می­چسبد و نمی­گذارد از دستش بیرون آورده شود. در حین این درگیری او چند تک تیر شلیک و گروگان که یک نظامی بود، خشاب اسلحه را در آورده بود و دور انداخته و سپس فرار کرده بود. آن خواهر دانشجوی خط امام خشاب دیگری در تفنگ گذاشته و نشانه­گیری کرده و می­خواسته به سوی او تیراندازی کند که یک دفعه قنداق تفنگ زیر عینکش می­خورد. با پرت شدن عینک، او نمی­تواند نشانه­گیری کند و تا او عینکش را پیدا می­کند گروگان آمریکایی توانسته بود خود را بالای دیوار برساند که البتّه او اطّلاع نداشت پشت دیوارها برادران کمیته و سپاه پاس می­دهند. با دیدن آن­ها او به شدّت می­ترسد و پائین می­پرد و برمی­گردد و در یک بشکه آشغال بزرگ که برگ­های محوطه باغ را در آن می­ریختند، پنهان می­شود. البتّه در خاطراتش خجالت کشیده این را بگوید، گفته است در یک بشکه آب! پنهان شدم. یکی دو ساعت طول کشید تا بچّه­ها او را پیدا کردند. الحمد­لله آن خواهر نتوانسته بود تیر اندازی نماید و گرنه دستگاه تبلیغاتی آمریکایی­ها با دروغ­پردازی، همان شب، ماجرای تسخیر لانه جاسوسی را به ضرر ما تمام می‌کردند.

۲- بعضی­ها هم در جریان تسخیر لانه حضور داشتند، امّا همان شب اوّل از لانه بیرون رفتند و دنبال زندگی و زن و بچّه خود رفتند. عدّه­ای نیز بودند که در سوّمین روز تسخیر و پس از تأییدات مکرّر حضرت امام از جریان تسخیر، گفتند که این کار هر چند ضدامپریالیستی است، امّا این راه مبارزه با امپریالیسم نیست. باید اوّل با پایگاه­های داخلی امپریالیسم یعنی ارتجاع و لیبرالیسم، مبارزه نمود. تسخیر لانه جاسوسی را  تأیید نکردند و در مخالفت با امام بیرون رفتند! اخیراً هم دیدم همان­ها جزء نئولیبرال­ها شده­اند و طرفدار دموکراسی و جامعه مدنی و مخالف دفاع مقدّس و مخالف شهدا و مخالف قانون اساسی و مخالف ولایت فقیه و خواهان ارتباط با آمریکا!

بعضی­ها  که به بهانه­های گوناگون، با امام مخالفت کردند، عجب سرنوشت تلخی داشتند و دارند. همه آن­ها طوق بندگی آمریکا را به گردن انداختند و یا انداخته­اند.

۳ – شبی که آمریکا به طبس حمله کرده بود من پس از بازگشت از نگهبانی در ساعت دو نیمه شب، متوجّه شدم دانشجویان محل استقرار ما در بلوک سه، همگی نشسته­اند و در مورد امدادهای غیبی الهی از اوّلین روز تسخیر لانه تا آن زمان سخن می­گویند. با وجود اینکه خیلی خسته بودم در گفتگوی شبانه آن­ها شرکت نمودم. شاید تا حدود دو ساعت داشتند در این رابطه صحبت می‌کردند. منهم خواب از سرم پرید. این درست لحظاتی بود که آمریکایی­ها داشتند در طبس نیرو پیاده می‌کردند. خداوند هم ما را شرمنده نکرد. با امداد غیبی خود شن­های صحرای کرمان را مأمور کرد تا چند هلی­کوپتر آنان را از کار بیندازد و آمریکا بزرگ­ترین افتضاح نظامی تاریخ حیاتش را آن شب به بار بیاورد.

در آن شب تعدادی از شهدا مانند مرحوم شهید حسین بهادری. مرحوم شهید علیرضا هادی پور در آن جلسه حضور داشتند.

۴- تا چند سال بعد حدود سال ۶۴ بچّه­ها عصر­های جمعه در لانه جمع می­شدند و فوتبال بازی می­کردند. امّا بعد از آن سفارت تحویل سپاه داده شد.

۵- این که می­گویند یکی گفته نماز خواندن در سفارت غصبی و حرام است. مهم نبود. به هر حال هر کسی نظری دارد. ما پیرو خط امام بودیم.

۶- روزی که صادق قطب زاده وزیر خارجه  صلیب سرخی­ها را آورده بود تا با گروگان­ها ملاقات کنند، من مسئول حفاظت درب پشت لانه بودم. با توجّه به فشاری که قطب زاده به دانشجویان خط امام آورد و آن­ها را مجبور کرد که به فرستادگان صلیب سرخ که یقینا بین آنها جاسوسان آمریکایی بودند، اجازه ملاقات بدهند، تصمیم گرفته بودم که از شدّت ناراحتی به سوی قطب زاده شلیک کنم. امّا یک چیز جلوم را گرفت و آن این بود که ممکن است امام راضی نباشد. متأسّفانه آن شب که دو سه شب قبل از حمله طبس بود،  جاسوسان سازمان سیا و احتمالاً نظامیان آمریکایی که قرار بود در عملیات طبس و هجوم به لانه جاسوسی شرکت نمایند، تحت پوشش صلیب سرخ، در جلو چشم ما  وارد سفارت شدند و ضمن آگاهی از محل نگهداری جاسوسان گروگان، اطّلاعات لازم را در اختیار آنان قرار دادند، به صورتی که شب عملیّات طبس یعنی چند شب بعد، آنان با کفش و لباس در بستر خود خوابیده بودند تا در لحظه  موعود با سرعت اقداماتی را که با آنان هماهنگ کرده بودند، انجام بدهند.

۷-  من در واحد تبلیغات، امور طراحی و تایپ و چاپ را با همکاری تعدادی از دوستان علاوه بر سایر وظایفی که داشتیم انجام می­دادم. بسیاری از بیانیه­ها را من تایپ و چاپ کردم. یکی از خواهران در واحد روابط عمومی نیز در این رابطه فعالیّت می‌کرد.

۸- روزی مرحوم شهیدحسین علم الهدی برای افشای تیمسار احمد مدنی که بعد از وزارت دفاع دولت موقّت، استاندارخوزستان شده بود، به لانه آمد. احتمالاً علم الهدی را آیت الله خامنه­ای فرستاده بود یا سفارش کرده بود که با ما تماس بگیرد. با هماهنگی شورای مرکزی من در چاپ اسناد ایشان را راهنمایی کردم. شهید علم الهدی از دانشجویان پیرو خط امام نبود. ولی از همانجا زمینه آشنایی او با دانشجویان فراهم شد و در ماجرای هویزه  ایشان با تعدادی از دانشجویان خط امام مانند شهید علی حاتمی، شهید محمّد فاضل، و نیز فرزندآیت اللّه قدوسی که نوه دختری آیت اللّه طباطبائی هم بود و ده­ها تن دیگر به شهادت رسیدند.

۹- بعد از حمله به طبس گروگان­ها را چند دسته کردیم و به شهرستان­ها فرستادیم. من نیز همراه تعدادی از دوستان سه تن از  گروگان­های آمریکایی را که نظامی بودند، به یزد بردیم. فقط زن­ها و چند گروگان مریض در لانه نگه­داری می­شدند و به همین خاطر اکثر بچّه­ها یا در شهرستان­ها بودند و یا از لانه بیرون رفتند. بعد از مدّتی همه گروگان­ها را به تهران برگرداندیم. بعد از آغاز مذاکرات بین ایران و آمریکا  و به نتیجه رسیدن آن آزاد شدند.

۱۰ – البتّه تعداد زیادی از برادران و خواهران دانشجوی خط امام در اواخر به خدمت امام رسیدند و حضرت امام خطبه عقد آنان را خواندند. من هم این افتخار را داشتم.

۱۱- رحیم باطنی از رفقای ما بود و نماینده دانشگاه  شهیدبهشتی (ملّی). یک شب که رفته بود تلویزیون برای افشاگری یک دفعه زبانش را گشود و خیلی تند و بی حساب و کتاب  مطالبی حق و ناحق را بر علیه نهضت آزادی، بیان داشت. بعد که برگشت گفت: جوّ زده شده بودم! این جریان با اعتراض دانشجویان مواجه شد و برای دانشجویان خط امام خیلی گران تمام شد و موجب مظلوم نمایی این جریان لیبرال ملّی­گرای مدّعی اعتقاد به اسلام و طرفدار سازش با آمریکا شد. رحیم باطنی بعد از آن از مصاحبه محروم شد.

۱۲- سی و دو سه تن از دانشجویان خط امام در جبهه های جنگ تحمیلی به شهادت رسیدند و یکی از دانشجویان به نام مهدی رجب بیگی که نویسنده­ای توانا و شاعری زبر دست بود، به دست منافقین در صبحگاه عملیات شکست حصر آبادان در تهران به شهادت رسید. تعدادی از دانشجویان نیز در عملیات­های مختلف به افتخار جانبازی نائل آمدند.

۱۴- دانشجویان توسط نیروهای کلاه سبز به فرماندهی شهید سرهنگ شهرام­فر آموزش نظامی دیدند. سرهنگ شهرام­فر یک سال بعد در عملیّات آزاد سازی ارتفاعات بازی دراز که به فرماندهی شهید محسن وزوائی که نزد خود او آموزش دیده بود، امّا نبوغ نظامی او باعث پیشرفت اعجاب انگیزش در همین مدّت کوتاه شده بود، به شهادت رسید. سرهنگ شهرام­فر یک نظامی بسیار کار کشته بود و چند افسر و درجه­دار کلاه سبز دیگر، طی دو دوره آموزش تئوریک دو هفته­ای در درون لانه و دو دوره آموزش عملی چهار روزه در یک اردوگاه نظامی در منطقه چالوس که زمانی که به آنجا رفتیم سرما و یخبندان بود، کلیّه دانشجویان خط امام را آموزش نظامی دادند[۳۱]. آموزش نظامی نیز شامل یک دوره فشرده جهت­یابی در شب و روز با قطب نما و بدون آن، راه­های نجات فرد گم شده در شرایط سخت، چگونگی حرکت دادن ستون نظامی و حفاظت از آن در مناطق مختلف کوهستانی و دشت، عملیات کمین و عملیات ضد کمین، عبور از درّه با راپل، تمرین تیراندازی با ژ- سه و یوزی و آرپی­جی، استفاده از سلاح­های منوّر. به عبارت دیگر یک دوره خلاصه و کوتاه از دوره­ای که خود کلاه سبزها دیده بودند. چه خاطرات شیرینی از دوره  عملی آن در ذهن من نقش بسته است. از کمین­هایی که دو گروه به هم می­زدند. از نیمه شبی که همه را به بهانه آموزش تئوریک جمع کردند و به یکباره به چادر حمله شد و بچّه­ها با وحشت از روی سر و کلّه هم فرار کردند. از پوتین­هایی که چند دقیقه می­گذاشتی یخ می­بست. از کیسه خواب­هایی که در آن سرمای وحشتناک بدن  را از سرما حفظ می­کرد.

۱۵- تعدادی از اعضای منافقین و جنبش مسلمانان مبارز در میان دانشجویان خط امام نفوذ کرده بودند و تلاش می­کردند بین دانشجویان خط امام اختلاف بیندازند و آنان را نسبت به یکدیگر و نسبت به مسئولین خدمتگزار نظام جمهوری اسلامی بخصوص آیت الله بهشتی بدبین سازند. تعداد ۲۴ عدد از سلاحهای ژ- سه موجود در سفارت هم که در اختیار دانشجویان بود، توسط نفوذیهای منافقین دزدیده شد و از لانه جاسوسی بیرون برده شد.


[۱]–  امام به دانشجویان مسلمان توصیه نموده بودند که به حجّت الاسلام سیّد علی خامنه­ای مراجعه نمایند. به همین دلیل ایشان در امور دانشگاه­ها طرف مشورت دانشجویان بودند. امّا از دو هفته قبل از تاریخ طراحی تسخیر، ایشان همراه با حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی برای انجام مناسک حج به عربستان رفته بودند و لذا دانشجویان در این رابطه با حجت الاسلام خوئینی­ها که از قبل از انقلاب با ایشان آشنا بودند، مشورت نمودند.

[۲]– متأسّفانه رضا کلاهی، فرد جنایت­کاری که واقعه ۷ تیر را ایادی آمریکا به دست او به وجود آوردند، یک دانشجوی دانشگاه علم و صنعت بود. همان دانشگاهی که حاج احمد متوسلیان نیز در آنجا درس می­خواند.

[۳] – در این تاریخ شاید بیش از دویست گروه با نام­های گوناگون به فعالیّت مشغول بودند و رهبران گروه­های ضد انقلاب اکثراً یک سری جوان زیر سی سال بودند که خود را محق می­دانستند یک سری افراد غافل را دور خود جمع نموده و دستور ترور و کشتار بدهند. رهبران چریک­های فدایی  اقلیت و چریک­های فدایی شاخه اشرف دهقان و منافقین و گروه فرقان، اینگونه بودند. اکثر آنان حتی تحصیلاتی در حد کارشناسی نیز نداشتند. امّا به بهانه اینکه چند سال با نظام شاه مبارزه کرده بودند، خود را محق می­دانستند که دستور ترور و کشتار بدهند و به قول خودشان دادگاه خلق تشکیل بدهند و به عنوان قاضی آن، افراد را محکوم به مرگ نمایند و دستور ترور و عملیات نظامی صادر نمایند و خود را نیز از پی­گیری قانونی مصون بدانند. مثلا یک جوان سابقاً طلبه که از حوزه­ها به خاطر عقاید انحرافیش رانده شده بود، به نام علی اکبر گودرزی که سی سال از عمر او نگذشته بود، گروه فرقان را تشکیل داده بود و دو ماه بعد از پیروزی انقلاب دست به ترور شخصیّت­های انقلاب از جمله آیت الله مطهری و آیت الله مفتّح زد و نهایتا نیز کلیّه اعضای آن دستگیر و با اعدام رهبران آن کلا این گروهک از صفحه روزگار محو گردید و از میان رفت. و یا اشرف دهقان، از اعضای فدائیان خلق که یک دختر حدوداً سی ساله بود و  پنج شش سال در زندان شاه بود، پس از انقلاب یک گروه بسیار تند رو ضد انقلاب تشکیل داده بود و در کردستان به هر جنایتی دست می­زد.

[۴] – رهبر این گروهک دکتر حبیب الله پیمان بود که دانشجویان از بس در زندگی او تغییر مواضع دیده بودند به او «دکتر پشیمان» می­گفتند. همان شخصی که آن زمان می­گفت لیبرالیسم و ارتجاع پایگاه های امپریالیسم هستند، اخیرآ یک لیبرال دو آتشه شده است!! او نام نشریه گروه خود را امّت! نهاده بود و رهبری و «امامت امّت» را از آن خود می­دانست. از عضویت در گروه سوسیالیست­های خدا پرست تا لیبرال دو آتشه خیلی فاصله است و ایشان استعداد پیمودن این فاصله را به علّت سرگشتگی و گم­گشتگی داشت.

[۵] – متولد بیرجند، بعد از جریان لانه به جبهه­های جنوب رفت . مدّتی فرمانده سپاه قزوین بود. بعداً وارد امور سیاسی شد و در اواخر دهه شصت از تهران به عنوان نماینده انتخاب شد. در دهه هفتاد یک حزب سیاسی به اصطلاح اصلاح­طلب تشکیل داد و بعض مواضع اعوجاجی در پیش گرفت در انتخابات شورای شهر تهران شرکت و وارد شورای شهر تهران گردید و از عوامل اختلافی این شورا بود و این شورا به علّت عدم اصبلاح طلبان با یکدیگر منحل گردید. در دهه هشتاد تقریبا از صحنه سیاسی کنار رفت و منزوی شد.

[۶] – در اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد فرمانده نیروی انتظامی کشور بود و در حال حاضر مشاور رهبری و از مسئولان دبیرخانه شورای تشخیص مصلحت نظام.

[۷]محسن میردامادی، اصفهانی الاصل. مدّتی استاندار خوزستان شد. مدّتی در امور حج و زیارت با حجت الاسلام خوئینی­ها همکاری می­کرد. در دهه هفتاد و پس از بر سرکار آمدن سید محمد خاتمی، با تعدادی از دانشجویان خط امام که افکاری غیر از افکار دوران تسخیر داشتند، مانند محمد رضا خاتمی، محمد نعیمی­پور و .. حزب مشارکت را تشکیل دادند و وارد صحنه سیاست شدند و مجلس را تقریباً در دست گرفتند. حزب آنان پس از سید محمد خاتمی به سرنوشت احزاب دولتی ایران دچار و تقریباً تنها نامی از آنان باقی ماند و منزوی شدند. در اواخر دهه هشتاد به دلیل شرکت در جریانات انتخابات ۱۳۸۸  و مسائلی که در آن پیش آمد به زندان محکوم شد.

[۸] – ایشان وارد امور سد سازی شد و در دولت سیّد محمد خاتمی وزیر نیرو بود.

[۹] –  رحیم باطنی، دانشجوی حقوق دانشگاه ملّی و اهل شهر ری بود. بعدا از مسئولبن میانی جهاد سازندگی شد.

[۱۰]عباس عبدی، دانشجوی امیر کبیر و اهل تهران، چند روز بعد از تسخیر لانه جاسوسی، به دلیل تسلط نسبی بر زبان انگلیسی برای ترجمه اسناد به لانه دعوت شد. بر خلاف آنچه شهرت داده شده است ایشان از فاتحین لانه جاسوسی نبود. او در سال ۷۶ با ملاقاتی که با وابسته مطبوعاتی سفارت آمریکا «باری روزن» نمود، موج اتهام تجدید نظر طلبی و پشیمانی را به سوی دانشجویان خط امام سرازیر نمود. این جریان نیز خارج از تغییراتی که در تفکّر او و بعض دوستانش مانند سعید حجاریان و محمد رضا خاتمی که حزب مشارکت  را تشکیل داده بودند، اتفاق افتاده بود، نبود

[۱۱]مرحوم دکتر رحمن دادمان دانشجوی دانشکده فنی دانشگاه تهران، اهل تبریز. وزیر راه و ترابری دولت سیّد محمّد خاتمی بود که در حادثه سقوط هواپیما رحلت نمود.

[۱۲] –  وفا تابش، ایشان اهل اردکان یزد بود و تا چند سال بعد هم در امور اسناد و چاپ آن­ها مشارکت داشت و سپس وارد امور سدسازی شد و مدّتی مسئول اجرای پروژه سد کرخه بود.

[۱۳] –  احمد حسینی بعداً مسئول روابط عمومی بنیاد شهید گردید و بیشتر به کارهای مطبوعاتی و فرهنگی و رسیدگی به امور شهدا و بازماندگان آن­ها مشغول گردید.

[۱۴]معصومه ابتکار دانشجوی دانشگاه امیرکبیر بود.  به علّت نیاز به شخصی که بتواند در ترجمه مصاحبه­هایی که دانشجویان با خبر نگاران خارجی داشتند، به صورت دقیق و سلیس مطالب را ترجمه نماید و نیز برای ترجمه اسناد موجود در لانه جاسوسی، ایشان که سال­های زیادی در آمریکا زندگی و تحصیل کرده بود، برای اینکار برگزیده شد و روز چهارم تسخیر لانه جاسوسی به واحد روابط عمومی دانشجویان خط امام ملحق شد.

[۱۵]حسین شیخ الاسلام از دانشجویانی بود که در آمریکا تحصیل کرده بود و برای ترجمه اسناد و کمک برای ترجمه مصاحبه ها، سه چهار روز بعد از تسخیر، به لانه دعوت شد. برادر او که دانشجوی پزشکی دانشگاه تهران بود نیز تا مدّتی با دانشجویان خط امام همراه بود و همراه با موج دانشجویان پزشکی که به علّت مسائل درسی از لانه بیرون رفتند، به همکاری خود پایان داد. حسین شیخ الاسلام بعداً معاون وزیر خارجه و سفیر ایران در سوریه و نماینده مجلس شورای اسلامی شد.

[۱۶] – ایشان در جریانات هویزه با مرحوم شهید حسین علم الهدی همکاری می­کرد. بعداً به دست منافقین ترور گردید و جان سالم به در برد. بعد از جریانات لانه جاسوسی وارد امور سد سازی شد و مسئول طرح کارون ۳ بود.

[۱۷] – گوشه­ای از سخنان امام در آن نوار این است: من نجف که بودم یک نفر از همین افراد پیش من آمد (قبل از این بود که آن منافقین پیدا بشوند آمد)  شاید بیست روز بعضی­ها می­گفتند بیست و چهار روز، مدّتی پیش من بود، هر روز می­آمد آنجا [ و  قران و نهج البلاغه می­خواند] قدری به نظرم آمد که این نهج­البلاغه و قرآن برای مطلب دیگری وسیله است و باید یادم بیاورم آن مطلبی که مرحوم آسیّد عبدالمجید همدانی به آن یهودی گفته بود. یک یهودی می­گویند در همدان مسلمان شده بود. بعد خیلی به آداب اسلام پایبند شده بود. خیلی زیاد. این موجب سوء ظن مرحوم آسیّد عبدالمجید که یکی از علمای همدان بود شده بود که این قضیه چیست؟ یک وقت خواسته بودش گفته بود که تو مرا می شناسی؟ گفته بود: بله. پرسیده بود: من کیم؟ گفته بود: شما آقای آسیّد عبدالمجید هستید. پرسیده بود: من از اولاد پیغمبرم؟ گفته بود: بله. تو کی هستی؟ جواب داده بود: من یک یهودی بودم و پدرانم یهودی بودند و تازه مسلمان شده­ام. گفته بود نکته این است که تو که تازه مسلمان هستی و همه پدرانت هم یهودی بوده­اند و من هم همه پدرانم سیّد و اولاد پیغمبر و ملا و این چیزها و حال چه شده است که تو از من بیشتر مقدّس شده­ای؟! نکته این چیست؟  من شنیدم که آن یهودی از آنجا گذاشت و رفت. معلوم شد حقّه زده و یک قضیه­ای بوده می­خواسته با صورت اسلامی کارش را بکند. در یهودی­ها این کارها هست. من به نظرم آمد که این قضیه اینقدر نهج البلاغه[ خواندن آن توسط  این شخص یعنی حسین احمدی روحانی که از رهبران سازمان منافقین بوده است] و خوب من هم یک طلبه هستم من اینقدر نهج البلاغه خوان و قرآن خوان و این­ها نبودم که ایشان بود. ده بیست روز من به حرف­هایش گوش کردم جواب به او ندادم همه­اش گوش کردم و آمده بود که از من تأیید بگیرد  من هم گوش کردم و یک کلمه هم جواب ندادم. فقط اینکه گفت که ما می خواهیم که قیام مسلّحانه بکنیم. من گفتم: نه! قیام مسلّحانه حالا وقتش نیست و شما نیروی خودتان را از دست می­دهید و کاری هم ازتان نمی­آید. دیگر بیش از این من به او چیزی نگفتم. او می­خواست من تأییدش بکنم. بعد هم معلوم شد که مسأله همان­طورها بوده. بعد هم که آقایان آمدند از ایران هم برای آن­ها اشخاصی سفارش کرده بودند که این­ها را تأیید کنید این­ها مردم کذائی هستند. فلان. معذلک من باور نکردم. حتّی از آقایان خیلی محترم این تهران( آیت الله طالقانی) سفارش کرده بودند که این­ها مردم چطور هستند و من باورم نیامده بود. این­هائی که اینقدر زیاد از قرآن و از نهج البلاغه و از دیانت دم می زنند و بعد جملات قرآن را یک جور دیگری غیر از آنچه باید معنا می­کنند و جملات نهج­البلاغه را یک جوری دیگر غیر از آنچه که باید معنا می­کنند این­ها را نمی­توانیم ما خیلی رویشان اطمینان داشته باشیم. (صحیفه نور جلد ۷ صص ۱۰۷ و ۱۰۸ تاریخ ۲۳ خرداد ۵۸)

[۱۸] – مثلاً رهبران آمریکایی کودتا در روز ۲۲ بهمن را او از دست مردم نجات داد و در جریان تهاجم فدائیان خلق به سفارت در روز ۲۴ بهمن ۵۷ او بود که سفیر آمریکا را نجات داد و در روز ۱۳ آبان نیز پس از بازگشت از الجزیره و پس از ملاقات افتضاح بار با مشاور امنیّت ملّی کارتر، برژینسکی در آن کشور، فوراً وارد قضیّه لانه جاسوسی شد و به تهدید دانشجویان پرداخت و با تماس­های مکرّر با دفتر امام می­خواست ایشان را عامل دست خود قرار داده تا ایشان دستور اخراج دانشجویان را صادر نمایند.

[۱۹] – متأسفانه خود دکتر ابراهیم یزدی به جاسوسان آمریکایی جهت ملاقات با آیت الله بهشتی و اشخاص دیگر و حتی شرکت در نماز جمعه مساعدت نموده است. در گزارشی که لینگن کاردار سفارت آمریکا در تهران در تاریخ ۲ آبان ۵۸ از مذاکرات پرشت، مدیر میز ایران در وزارت خارجه آمریکا که از ایران دیدار می­کرده، با وزیر امورخارجه ایران دکتر ابراهیم یزدی در۳۰ مهر (یک روز قبل از بردن شاه به آمریکا) داشته است، چنین بیان کرده است: پرشت به دکتر یزدی گفت ما امیدواریم بتوانیم با تعداد بیشتری از ایرانیانی که موقعیّت کلیدی دارند ملاقات کنیم و از جمله نام بهشتی را به عنوان کسی که ما میخواستیم ملاقات کنیم ذکر کرد. یزدی پس از اندکی تردید از معاون خود تقاضا کرد تا این ملاقات را به علاوه دیداری با آیت الله منتظری( که اندیشه خود یزدی بود) و حضور در نماز جمعه و ملاقات با فروهر، ترتیب دهد ( اسناد لانه جاسوسی آمریکا، موسسه مطالعات و پژوهش­های سیاسی، کتاب چهارم، ص ۳۳۵، سند ۸۶)

[۲۰] – در دوران ریاست جمهوری بنی صدر و در زمانی که او در مقابل امام صف بندی نمود مردم بر علیه او شعار می­دادند: حالا که رهبرت مصدق شده، رأی ما را پس بده!

[۲۱] –  با دستور امام برای آزادی زنانی که جاسوسی آنان ثابت نشده است، دانشجویان اسناد موجود در رابطه با زنان را بررسی نمودند. دو نفر آز آنان جاسوسی­اشان اثبات شده بود. یکی از آنان مسئول ایرانیان عضو سازمان جاسوسی سی . آی .ای بود! به نام الیزابت آن سویفت و دیگری کاترین کوب. یکی از خواهران دانشجوی خط امام در یکی از روزهایی که در داخل ساختمان مرکزی نگهبانی می­داد، متوجّه یک کاغذی می­شود که بر روی زمین افتاده است. از روی کنجکاوی آن را برداشته و متوجه می­شود نام تعدادی از افراد ایرانی است که به لاتین نوشته شده و در مقابل هر اسم نیز اعداد و کلمات و حروفی نوشته شده است. به علّت رفت و آمد دانشجویان و پا گذاشتن بر روی کاغذ، کاغذ کثیف شده بود و ایشان به نظرش نمی­آید که سند بسیار مهمّی به دست آورده است. در هر صورت آن را به کناری می­اندازد. چند روز بعد موضوع را برای یکی از برادران دانشجو تعریف می­کند. این برادر دانشجو به ذهنش می­رسد که احتمالاً آن کاغذ باید سند بسیار مهمّی باشد و از آن خواهر دانشجو می­خواهد که آن کاغذ را پیدا کرده و به او نشان بدهد. پس از ملاحظه کاغذ و نشان دادن آن به برادران دیگر حدس زده می­شود که این اسامی باید اسامی جاسوسان و مرتبطان ایرانی با سفارت آمریکا باشد. رمز مقابل نام خسرو قشقایی که یکی از مشهورین آن اسامی بود، توسط یکی از خواهران دانشجو به سویفت ارائه شد و به او رو دست زده شد و بیان گردید که اسامی ایرانیان عضو سازمان سی . آی . ای به دست آمده است و برای اینکه ما بدانیم که شما با صداقت با ما رفتار کرده­اید یا نه، نام اصلی این فرد را بیان دارید و او بلا درنگ با مشاهده اسم رمز بیان داشته بود که این، نام رمز  خسرو قشقایی است! متأسفانه علیرغم ارائه نام­های این جاسوسان و مرتبطین با لانه جاسوسی آمریکا به رئیس جمهور بنی صدر از دستگیری آنان  و اقدام لازم خودداری کرد و زمینه توطئه بعضی و فرار بعضی را فراهم آورد.

[۲۲] – این شخص ظاهراً از طریق یکی از ملّی­گرایان  که با لانه جاسوسی رفت و آمد داشته است با جاسوسان آمریکایی مرتبط بوده است. در اسناد کشف شده توسط دانشجویان خط امام این ارتباط افشا شد.

[۲۳] – نامه شهید آیت الله مطهری در این رابطه وجود دارد و در کتاب «سیری در زندگی شهید مطهری» به چاپ رسیده است.

[۲۴] – مثلاً از مرحوم آیت الله حسینعلی منتظری

[۲۵]شیخ علی تهرانی، مشهدی الاصل، از شاگردان امام و از هم درسان شهید آیت الله سید مصطفی خمینی بود. قبل از انقلاب در مبارزات نهضت امام شرکت داشت. او بارها تبعید شد و به زندان افتاد. چهره­ای انقلابی از او در ذهن جوانان انقلابی ترسیم شده بود. او چند کتاب با عنوان «توحید» و «اقتصاد اسلامی» نیز نگاشته بود. علّت دعوت او به لانه جاسوسی برای برگزاری کلاس­های عقیدتی نیز همین بود. امّا او پس از نشان دادن بی­لیاقتی در پست دادستانی انقلاب اسلامی مشهد و ایجاد مسئله، توسط امام از کار برکنار گردید. هم­زمان با این برکناری، برادر همسر ایشان یعنی حضرت آیت الله خامنه­ای که یک روحانی نسبتا جوان( حدود چهل سال) بودند به امامت جمعه تهران برگزیده شدند و همین امر موجب شعله کشیدن آتش حسادت او نسبت به ایشان گردید. دشمنان نیز از این خصلت زشت او حداکثر استفاده را نمودند و او را در مقابل امام و یاران ایشان نگاه داشتند. نهایتا شیخ علی تهرانی همراه با منافقین به عراق فرار نمود و یکی از پایه­های اصلی رادیو بغداد در دوران جنگ تحمیلی بود. او شدیداً به امام در برنامه­های این رادیو هتّاکی می­نمود. از آیت الله شهید سیّد مصطفی خمینی نقل شده است که در رابطه با او بیان نموده­اند که شیخ علی یک چشمه آب زلال است که سمّ منیّت از سرچشمه او را آلوده نموده است.

[۲۶] – سازمان منافقین از این زن و شوهرش سوء استفاده فراوانی نمود و موجب گمراهی تعداد زیادی از جوانان ساده­لوح را فراهم آورد. در نهایت نیز با دیدن بعض انحرافات وحشتناک سازمان در اواسط دهه ۶۰ این دو از این سازمان جدا گردیدند ولی کار از کارگذشته بود! خسر الدنیا و الاخره!

[۲۷] – تیمسار احمد مدنی در ابتدا وزیر دفاع دولت موقّت بود، سپس به استانداری خوزستان برگزیده شد. مرحوم شهید حسین علم الهدی، که در آن زمان جوانی ۲۰ ساله بود در دستگاه استانداری مدنی نفوذ پیدا کرده بود و با توجّه به سن کمی که داشت توانسته بود اعتماد او را جلب نماید و منشی او بشود. حسین با دسترسی به گاو صندوق تیمسار مدنی اسناد محرمانه  اقدامات غیر قانونی و وابستگی او را توانسته بود به دست بیاورد و قبل از جریانات انتخاب رئیس جمهور، از اهواز به لانه جاسوسی آمد و از ما برای چاپ اسناد خیانت­های او کمک خواست که ما کمکش کردیم. ماهیّت مدنی به وسیله ایشان برای ما رو شده بود و با چاپ اسناد، تیمسار مدنی تقریبا از صفحه سیاسی کشور حذف شد و معلوم بود رأی نخواهد آورد و بعداً هم فرار نمود و به دامان اربابان و مربیانش فرار نمود. در حقیقت مرحوم شهید حسین علم الهدا او را رسوا و حذف نمود.

[۲۸] – ابوالحسن بنی صدر، پس از بیست سال اقامت در فرانسه، در ۱۲ بهمن ۵۷ همراه امام و با هواپیمای ارفرانس، وارد خاک ایران شد. او خود را از یاران امام جا می­زد و به عنوان طرف مناظره از جانب نیروهای انقلاب، با گروهک­های ضد انقلاب، با آنان به مناظره  می­پرداخت. او در برنامه­های متعدّدی در دانشگاها و در صحنه تلویزیون ظاهر شد. او چند کتاب نیز نوشته بود. «اقتصاد توحیدی»، «نفت و سلطه»،«مدرس» و «کیش شخصیّت». او خود را منجی اقتصاد ایران جا زده بود و با جمع آوری پول از مردم انقلابی روزنامه­ای بنام «انقلاب اسلامی!» راه اندازی نمود. او از شاگردان مکتب ملّی­گرایی دکترمصدق بود و شخصیّت او شدیدا تحت تأثیر برادر بزرگترش فتح الله بنی صدر از اعضای جبهه ملی بود. او نهایتا در برابر انقلاب و امام صف بندی نمود و بعد از رأی نمایندگان به عدم کفایت او برای ریاست جمهوری و پس از شرکت در جنایت ۷ تیر به همراهی منافقین و به شهادت رساندن آیت الله دکتر بهشتی و ۷۲ تن از یاران ایشان، همراه با رهبر منافقین از ایران فرار و به موطن اصلی جان و روح خود بازگشت.

[۲۹] – مردم چقدر ماهیّت او را خوب شناخته بودند و در روزهای آخر ریاست جمهوری و سقوط او شعار می­دادند:« ضد منم منم کیه؟ ولایت فقیهه!» و به عنوان طنز می­گفتند کتابی که در رابطه با اخلاق سیاسی نوشته و نام آن را «کیش شخصیت» نهاده بود را با گذاشتن آینه در مقابل خود  و نگاه کردن به آن نوشته است!

[۳۰] – آمریکا با به کار بردن دو بمب اتمی در بمباران دو شهر مسکونی که ضد اخلاقی­ترین کار در طول تاریخ بشر بود، در حقیقت همه ملل جهان را به کرنش در برابر خود واداشت و سیاست به اصطلاح انزوا گرایی را به کنار گذاشت و از قاره آمریکا به سمت دنیای قدیم برای تسلّط بر منابع و ثروت­های آن یورش آورد. اگرچه تا حدودی در ویتنام با شکست این ابرقدرت تا دندان مسلّح از مردم فقیر این کشور، مقداری از این ابهت دروغین ریخته شد، امّا در جریان انقلاب اسلامی در ایران که ملّت ایران  بر خلاف ویتنام  که به  شوروی تکیه داشت و چین نیز به او کمک نظامی می­کرد، به تنهایی و در حالی که ابرقدرت­های دیگر نیز نه تنها از او حمایت نمی­کردند بلکه توسط ایادی خودشان برای سرکوب انقلاب اسلامی تلاش می­کردند، توانست با دست خالی و با تکیه به اعتقادات و وحدت و شجاعت خود، در جنگ با آمریکا کمر این ابرقدرت را بشکند و او را در انظار ملل مظلوم جهان تحقیر نماید و این بزرگ­ترین دست آورد انقلاب اوّل و انقلاب دوّم بود.

[۳۱] – متأسّفانه یکی از گروهبان­های کلاه سبز که همراه ایشان در آموزش نظامی دانشجویان شرکت داشت، بعداً در جریان کودتای پادگان شهید نوژه دستگیر و اعدام شد. ظاهراً شرکت کنندگان در کودتای پادگان شهید نوژه همدان، در شب عملیات طبس نیز قرار بوده است همزمان کودتایی را بر پا سازند که با شکست آن تهاجم، اینان نیز سرنخ کودتا را گم می­کنند و چهار ماه بعد در مرداد ۵۹ کودتای نوژه را به جای آن برنامه ریزی می­نمایند. این گروهبان در مدّت آموزش نظامی که دو سه ماه قبل از حمله طبس بود، اطّلاعاتی از درون لانه در اختیار آمریکایی­ها قرار داده بود. او به بهانه تمرین نظامی و آمادگی بدنی و دوانیدن دانشجویان در اطراف محوطه سفارت، سعی می­کرد اطّلاعات مورد نظر خود را از ساختمان­های لانه  و محل استقرار گروگان­ها به دست بیاورد.

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

مطلب پیشنهادی

جریان تسخیر لانه جاسوسی توسط دانشجویان پیرو خط امام از کجا کلید خورد؟

جریان تسخیر لانه جاسوسی توسط دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از کجا کلید خورد؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *